پارت دو
پارت دو
ویو آتسوشی:
برگشنم عمارت خیلی خسته بودم پدرمو دیدم که داره به کارا رسیدگی میکنه منم یک راست رفتم توی اتاقم و افتادم روی تخت شروع کردم به فکر کردن به امروز اون پسر و دیدم مطمئنم اگه نمیدیدمش امکان نداشت انقدر یهو یک حس دلتنگی بگیرم آه
بیخیال
از جام پریدم یهو
خسارتشو هنوز ندادم !
رفتم پایین و به راننده گفتم بره بده بعد با خستگی اومدم بالا و خوابیدم
.
.
.
دو ساعتی گذشت از خواب بیدار شدم عصر بود و من خیلی خوابم میومد اصلا چطوری بیدار شدم با این خستگی
پاشدم و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و آماده شدم
رفتم پایین مادر و پدر کنار هم بودن و پدر به مادر لبخندی و نثار کرد که فقط مخصوص اونه فقط به اون میزنه
اگه یک چیز توی این دنیا واقعی باشه عشق بین این دو تاست شاید مادرم واقعا مادر من نباشه ولی خب میدونم عشق پدر و نامادریم بیش از حده
مزاحم خلوتشون نشدم و رفتم بیرون
رفتم خونه یکی از دوستام و تا شب پیشش موندم
ویو آکوتاگاوا:
رفتم عمارت و ماشینم و اون دختره درست کرده بود اون دختره خیلی عجیبه شبیه پولداراست اما در عین حال شبیه معمولی هاست
لعنتی
رفتم توی اتاقم تا اینکه برادر کوچیک ترم پو اومد داخل و رفت روی اعصابم
فقط دلم میخواست بزنمش اما اون دردونه مامانه اوق حالم بد میشه فقط انداختنش بیرون دراز کشیدم روی تخت اما یادم اومد کلی کار دارم پاشدم و شروع کردم انجام کارام تا اینکه پدرم اومد داخل
پ: پسرم محموله ها رسیدن برو و تحویل بگیرشون
آکو: ولی این کار پو بود!
پ : آه اره اما میدونی که مامانت میخواد ببره پو و بیرون و براش چیزی بخره نمیتونه پو بیاد که
آکو : خب نره به من چه *عصبی*
پ : موفق باشی
میره پ*
عالی شد کارام کم بود اینم اضافه شد
پاشدم و آماده شدم تا راه بیوفتم که....
.
.
.
.
.
.
ویو آتسوشی:
برگشنم عمارت خیلی خسته بودم پدرمو دیدم که داره به کارا رسیدگی میکنه منم یک راست رفتم توی اتاقم و افتادم روی تخت شروع کردم به فکر کردن به امروز اون پسر و دیدم مطمئنم اگه نمیدیدمش امکان نداشت انقدر یهو یک حس دلتنگی بگیرم آه
بیخیال
از جام پریدم یهو
خسارتشو هنوز ندادم !
رفتم پایین و به راننده گفتم بره بده بعد با خستگی اومدم بالا و خوابیدم
.
.
.
دو ساعتی گذشت از خواب بیدار شدم عصر بود و من خیلی خوابم میومد اصلا چطوری بیدار شدم با این خستگی
پاشدم و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و آماده شدم
رفتم پایین مادر و پدر کنار هم بودن و پدر به مادر لبخندی و نثار کرد که فقط مخصوص اونه فقط به اون میزنه
اگه یک چیز توی این دنیا واقعی باشه عشق بین این دو تاست شاید مادرم واقعا مادر من نباشه ولی خب میدونم عشق پدر و نامادریم بیش از حده
مزاحم خلوتشون نشدم و رفتم بیرون
رفتم خونه یکی از دوستام و تا شب پیشش موندم
ویو آکوتاگاوا:
رفتم عمارت و ماشینم و اون دختره درست کرده بود اون دختره خیلی عجیبه شبیه پولداراست اما در عین حال شبیه معمولی هاست
لعنتی
رفتم توی اتاقم تا اینکه برادر کوچیک ترم پو اومد داخل و رفت روی اعصابم
فقط دلم میخواست بزنمش اما اون دردونه مامانه اوق حالم بد میشه فقط انداختنش بیرون دراز کشیدم روی تخت اما یادم اومد کلی کار دارم پاشدم و شروع کردم انجام کارام تا اینکه پدرم اومد داخل
پ: پسرم محموله ها رسیدن برو و تحویل بگیرشون
آکو: ولی این کار پو بود!
پ : آه اره اما میدونی که مامانت میخواد ببره پو و بیرون و براش چیزی بخره نمیتونه پو بیاد که
آکو : خب نره به من چه *عصبی*
پ : موفق باشی
میره پ*
عالی شد کارام کم بود اینم اضافه شد
پاشدم و آماده شدم تا راه بیوفتم که....
.
.
.
.
.
.
- ۷۷۵
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط