{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
دیدگاه ها (۱)

دوستت دارمبہ حدے ڪہ اگر باشی براےِ تمـامِ لحظہ‌هایت فرشی ا...

ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ!ﺩﻟــــــﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺒﺎﺭﻡ، ﮐﺴﯽ ﻧﭙﺮﺳﺪ ﭼﺮﺍ...

نگاهم میکنی قلبم چقدر آرام میگیردنگاهم از نگاهت زندگی را وام...

‍ ‍ صدای مرا بشنودر هیاهوی گنجشکهای بی پروازمیان برف سپید و ...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط