ما، اسیرانِ این نقابهای زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ
ما، اسیرانِ این نقابهای زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکستگی، چنان باوقار بایستیم که هیچکس نفهمد، پشتِ این ظاهرِ استوار، چقدر محتاجِ یک لحظه «ضعیف بودن» و «شنیده شدن» هستیم.
در این پهنهی سرد و بیانتها، تنها «خودم» ماندهام و آیینه؛ آیینهای که غربتش، شبیهترین چیز به حال و روز من است. اینجا، در تبعیدگاهِ سکوت، نه کلمهای مرهم میشود و نه دستی به شانه میرسد.
غربت، تنها فاصله گرفتن از خاک و جغرافیا نیست؛ غربت، همین است که در هیاهوی جهان، جز «خویشتنِ خویش» پناهی نداری و تمامِ آنچه به نامِ همراهی میشناختی، چون سایهای در نیمهشب، از تو گریخته است. من ماندهام و تنهاییِ عمیقی که مثلِ زخمی کهنه، با من نفس میکشد. هیچکس نیست که بفهمد این سکوتِ ممتد، صدای فریادِ کسی است که تمامِ پلهای بازگشتش را در خود دفن کرده است. من، غریبهترین مسافرِ این جهانم که حتی در خانهی خویش نیز، به دنبالِ آدرسِ گمشدهی آرامش میگردم.
در عمق جان آدمیان، حقیقتی نهفته است که اغلب از دیدگان پنهان میماند: هر کس، به همان اندازه که در درون خویش زخمخورده و تهی است، جهان پیرامونش را به ضیافتِ رنج دعوت میکند.
ما در برخورد با دیگران، اغلب تنها «نقاب» آنها را میبینیم و از «حفرههای» پنهانشان بیخبریم. اما حقیقت این است که آنچه از وجودِ یک انسان به سوی ما پرتاب میشود، لزوماً نشانهی ماهیتِ ما نیست، بلکه بازتابی از «کمبود»های خودِ اوست.
آدمی وقتی در درونِ خویش احساسِ فقدان میکند؛ وقتی لبریز از ناامنی، حسرت، یا حفرههایی از محبتِ نایافته است، این «خلاء» همچون گرسنگیِ مهارناپذیر، او را به چنگاندازی وامیدارد. او میکوشد تا آن بخشهای ناقصِ وجودش را با تحقیرِ دیگران، با کنترلگری، یا با پاشیدنِ بذرِ تردید در دلهای دیگران پر کند.
به یاد داشته باش که:
خشمِ دیگری، بیش از آنکه علیه تو باشد، علیه ناتوانیِ خودِ اوست.آن کس که میرنجاند، پیشتر خود از رنجی عمیقتر در تنهاییاش شکسته است.
کمبود، معمارِ بیرحمِ رفتارهاست. همانطور که ظرفِ خالی، صدایی بلندتر و ناهنجارتر تولید میکند، جانهای تهی نیز برای اثباتِ بودنِ خویش، ناچار به هیاهویِ آزارند.
بخشیدن، نه نشانهی ضعف، که نشانهی شناخت است.وقتی دریابی که رفتارِ گزندهی یک نفر، تنها فریادِ بیصدایِ کمبودهای اوست، دیگر آن تیرها بر قلبِ تو نخواهند نشست؛ چرا که میدانی تو تنها آینهای بودهای که او در آن، شکستگیهایِ خودش را دیده است.
در نهایت، هر چه در درونِ انسان «آبادتر» باشد، او در بیرون، سخاوتمندتر است. آنها که دیگران را میآزارند، در واقع، در زندانِ تاریکِ «نداشتههای» خود محبوساند و با هر نیش و کنایه، تنها میخواهند راهی برای فرار از دیوارهایِ تنگِ روحِ خویش بیابند.
آرام بمان؛ چرا که زخمِ آنها، قصهٔ دردِ تو نیست، بلکه روایتِ ناتمامی از رنج درونی آنهاست.
در این پهنهی سرد و بیانتها، تنها «خودم» ماندهام و آیینه؛ آیینهای که غربتش، شبیهترین چیز به حال و روز من است. اینجا، در تبعیدگاهِ سکوت، نه کلمهای مرهم میشود و نه دستی به شانه میرسد.
غربت، تنها فاصله گرفتن از خاک و جغرافیا نیست؛ غربت، همین است که در هیاهوی جهان، جز «خویشتنِ خویش» پناهی نداری و تمامِ آنچه به نامِ همراهی میشناختی، چون سایهای در نیمهشب، از تو گریخته است. من ماندهام و تنهاییِ عمیقی که مثلِ زخمی کهنه، با من نفس میکشد. هیچکس نیست که بفهمد این سکوتِ ممتد، صدای فریادِ کسی است که تمامِ پلهای بازگشتش را در خود دفن کرده است. من، غریبهترین مسافرِ این جهانم که حتی در خانهی خویش نیز، به دنبالِ آدرسِ گمشدهی آرامش میگردم.
در عمق جان آدمیان، حقیقتی نهفته است که اغلب از دیدگان پنهان میماند: هر کس، به همان اندازه که در درون خویش زخمخورده و تهی است، جهان پیرامونش را به ضیافتِ رنج دعوت میکند.
ما در برخورد با دیگران، اغلب تنها «نقاب» آنها را میبینیم و از «حفرههای» پنهانشان بیخبریم. اما حقیقت این است که آنچه از وجودِ یک انسان به سوی ما پرتاب میشود، لزوماً نشانهی ماهیتِ ما نیست، بلکه بازتابی از «کمبود»های خودِ اوست.
آدمی وقتی در درونِ خویش احساسِ فقدان میکند؛ وقتی لبریز از ناامنی، حسرت، یا حفرههایی از محبتِ نایافته است، این «خلاء» همچون گرسنگیِ مهارناپذیر، او را به چنگاندازی وامیدارد. او میکوشد تا آن بخشهای ناقصِ وجودش را با تحقیرِ دیگران، با کنترلگری، یا با پاشیدنِ بذرِ تردید در دلهای دیگران پر کند.
به یاد داشته باش که:
خشمِ دیگری، بیش از آنکه علیه تو باشد، علیه ناتوانیِ خودِ اوست.آن کس که میرنجاند، پیشتر خود از رنجی عمیقتر در تنهاییاش شکسته است.
کمبود، معمارِ بیرحمِ رفتارهاست. همانطور که ظرفِ خالی، صدایی بلندتر و ناهنجارتر تولید میکند، جانهای تهی نیز برای اثباتِ بودنِ خویش، ناچار به هیاهویِ آزارند.
بخشیدن، نه نشانهی ضعف، که نشانهی شناخت است.وقتی دریابی که رفتارِ گزندهی یک نفر، تنها فریادِ بیصدایِ کمبودهای اوست، دیگر آن تیرها بر قلبِ تو نخواهند نشست؛ چرا که میدانی تو تنها آینهای بودهای که او در آن، شکستگیهایِ خودش را دیده است.
در نهایت، هر چه در درونِ انسان «آبادتر» باشد، او در بیرون، سخاوتمندتر است. آنها که دیگران را میآزارند، در واقع، در زندانِ تاریکِ «نداشتههای» خود محبوساند و با هر نیش و کنایه، تنها میخواهند راهی برای فرار از دیوارهایِ تنگِ روحِ خویش بیابند.
آرام بمان؛ چرا که زخمِ آنها، قصهٔ دردِ تو نیست، بلکه روایتِ ناتمامی از رنج درونی آنهاست.
- ۲۹۱
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط