وقتی من دیگه نفس نکشیدم اون وقت میتونن تورو ازم جدا کنن
وقتی من دیگه نفس نکشیدم اون وقت میتونن تورو ازم جدا کنن .. ( part 1 )
با چشمهایی خیس و قلبی آشفته در رو باز کردی و از اتاق مدیریت خارج شدی .. لحظه ای نگذشت که مردت با سرعت به سمتت اومد و ساعدت رو در دستش گرفت با نگرانی پرسید :
_ چیشده ؟
سرت رو به دو طرف چرخوندی و با صدایی ضعیف لب زدی :
+ برو داخل متوجه میشی
مرد بی تردید و با چهره ای عصبی وارد اتاق مدیریت شد .. در رو با شتاب بست که صدایی مهیب ایجاد کرد ..
قدم هات رو اروم بر میداشتی و به سمت خروجی حرکت میکردی .. هر چی میگذشت گریت شدت می گرفت .. حرف های رئیس کمپانی مدام توی ذهنت اکو پیدا می کرد و با به یاد اوردن هر جمله اون مرد بی رحم اشک هات جاری میشدن و قلبت تند تر از قبل میزد .. صدای هق هقات کل سالن رو گرفته بود و اشک ها دیدت رو تار میکردن .. در همین حین که هق هق کنان به سمت در خروجی می رفتی فردی دستت رو گرفت و تورو به سمت خودش بر گردوند .. چان بود ، با نگرانی پرسید :
~ چیشده دختر ؟
+ چ هق چانیی
فقط گریه میکردی ، فکر میکردی تنها راه چاره برای اروم شدنت گریه کردن بود یا شایدم فقط اختیار اشک هات رو نداشتی .. کریس در اغوشت گرفت و ادامه داد :
~ بگو ببینم چیشده که قلب دارهذانقدر تند میزنه ؟
+ چ …چانی ، کمپانی میگه هق باید از هق هم جدا شیم .. م .. من نمیتونم چان .. هق من بدون هق سونگمین نمیتونم …
~ نه ، نه چنین اتفاقی نمیوفته ا.ت .. نمیذاریم که بیوفته
+ و ولی اون گفت .. یا جدا میشید هق یا قرار دادتونو فسخ هق میکنم
~ نمیشه ، مگه همینقدر الکیه
+ هست ، هق اگه قیافشو میدیدی ، میفهمیدی که چقدر جدی و مسمم بود … چان من حتی نمیتونم تصور کنم که سونگمین رو ندارم .. من نابود میشم .. واقعا نابود میشم ..
~ دختر ، این حرفارو نزن .. چنین اتفاقی نمیوفته
حرفات چان رو هم تحت تاثیر قرار داده بود ، حالا اون هم نگرانی و استرس رو توی وجودش حس میکرد .. تا اینکه ….
با چشمهایی خیس و قلبی آشفته در رو باز کردی و از اتاق مدیریت خارج شدی .. لحظه ای نگذشت که مردت با سرعت به سمتت اومد و ساعدت رو در دستش گرفت با نگرانی پرسید :
_ چیشده ؟
سرت رو به دو طرف چرخوندی و با صدایی ضعیف لب زدی :
+ برو داخل متوجه میشی
مرد بی تردید و با چهره ای عصبی وارد اتاق مدیریت شد .. در رو با شتاب بست که صدایی مهیب ایجاد کرد ..
قدم هات رو اروم بر میداشتی و به سمت خروجی حرکت میکردی .. هر چی میگذشت گریت شدت می گرفت .. حرف های رئیس کمپانی مدام توی ذهنت اکو پیدا می کرد و با به یاد اوردن هر جمله اون مرد بی رحم اشک هات جاری میشدن و قلبت تند تر از قبل میزد .. صدای هق هقات کل سالن رو گرفته بود و اشک ها دیدت رو تار میکردن .. در همین حین که هق هق کنان به سمت در خروجی می رفتی فردی دستت رو گرفت و تورو به سمت خودش بر گردوند .. چان بود ، با نگرانی پرسید :
~ چیشده دختر ؟
+ چ هق چانیی
فقط گریه میکردی ، فکر میکردی تنها راه چاره برای اروم شدنت گریه کردن بود یا شایدم فقط اختیار اشک هات رو نداشتی .. کریس در اغوشت گرفت و ادامه داد :
~ بگو ببینم چیشده که قلب دارهذانقدر تند میزنه ؟
+ چ …چانی ، کمپانی میگه هق باید از هق هم جدا شیم .. م .. من نمیتونم چان .. هق من بدون هق سونگمین نمیتونم …
~ نه ، نه چنین اتفاقی نمیوفته ا.ت .. نمیذاریم که بیوفته
+ و ولی اون گفت .. یا جدا میشید هق یا قرار دادتونو فسخ هق میکنم
~ نمیشه ، مگه همینقدر الکیه
+ هست ، هق اگه قیافشو میدیدی ، میفهمیدی که چقدر جدی و مسمم بود … چان من حتی نمیتونم تصور کنم که سونگمین رو ندارم .. من نابود میشم .. واقعا نابود میشم ..
~ دختر ، این حرفارو نزن .. چنین اتفاقی نمیوفته
حرفات چان رو هم تحت تاثیر قرار داده بود ، حالا اون هم نگرانی و استرس رو توی وجودش حس میکرد .. تا اینکه ….
- ۲.۴k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط