{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آنقدر با تو ام

من آنقدر با تو ام

که وقتی راه می رم

مردم لبخند می زنند

با انگشت نشانم می دهند

می گویند دیوانه است

نمی دانند

دستهای تو را گرفته ام

واز لذت داشتن تو سبک سَرانه راه می روم

من آنقدر با توام

که گاهی یادم می رود

پشت پنجره می خندم

وبی اختیار برای تو بوسه می فرستم

بی آنکه بدانم

مردان زیادی به تما شایم ایستاده اند

واحساسم را از لای دیوانگی ام می دزدند

من آنقدر با توام

که گاهی خدا را گول می زنم

می گویم

چشمهایت را ببند

می خواهم قایم باشک بازی کنم

بعد تو را ببوسم

بگذار

بگذار خیال ببافم از داشتنت

بگذار گودی کمرم را به رخ دستانت بکشم

بگذار عاشقی کنم

دیوانگی کنم

گناه کنم

خدا را آشفته کنم .......! من آن قدر با توام

که حتی

گاهی یادم می رود

باید خودم را هم دوست داشته باشم‌

من آن قدر با تو ام .......
دیدگاه ها (۲۱)

میخواهم برایت قصه بگویم،از آن قصه های من در آوردی بکر که وقت...

"مترسک شب "اه از شبی که کنج این اتاقک سرد و بی روح بی خیال ت...

گذرت می افتد به آن کافه ی ته خیابان دانشگاهبه همان میز دو نف...

قصه ی ماهنوز هم قهرمان دارد ...

داستان سهراب و پریسا نویسنده مرتضی متقیان

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط