{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

«چند پارتی»
دکتر مورد علاقه من...^_^(پارت:آخر)

یونگی از تهیونگ آدرس رو گرفت...

«خونه جونگ‌کوک»

جونگ‌کوک:بله؟!

یونگی:خونه جعون جونگ‌کوک؟!

جونگ‌کوک:بله شما؟!

یونگی:میشه بیاید بیرون؟!

جونگ‌کوک:اومدم...

یونگی‌ بیرون منتظر موند...کمی بعد پسر بیرون اومد و مردی دید که حدس زد ۳۰ سالش باشه!

یونگی:پس شما...جعون جونگ‌کوک هستید؟!

جونگ‌کوک:آره خودمم شما کی هستید؟!

یونگی بی حرف گوشیش رو در آورد و عکس تهیونگ رو به ‌جونگ‌کوک نشان داد...

یونگی:این رفیق منه!اون گفت که عاشق تو شده...گفت میدونم همجنس خودمه ولی عشق اینجور چیزا حالیش نمیشه!...خودش خجالت کشید...گفت من بیام بگم...خوب میشه نظرت رو بگی؟باهاش وارد رابطه میشی؟!

جونگ‌کوک:خ..خوب من باید فکر کنم...

یونگی:مشکلی نیست...فردا بیا بیمارستان...همونجا کار میکنه!و نظرت رو بهش بگو!باشه؟!

جونگ‌کوک:ب..باشه!

یونگی تشکری کرد و رفت...جونگ‌کوک تمام مدت داشت بهش فکر میکرد...این مرد..همونی بود که تو دکتر بود!جذاب بود،خوش استایل بود،خوش اخلاق بود و دکتر بود!جونگ‌کوک کمی فکر کرد...بد نبود یه فرصت بهش میداد...تمام ماجرا رو برای دوستش جیمین تعریف کرد و جیمین گفت

جیمین:راستش...منم...عاشق شدم!عاشق همون دکتری که من و عمل کرد...

جونگ‌کوک:دکتر مین؟!اتفاقا همون اومده بود این حرفا رو زد!حتما بهش میگم...!

جیمین:نه!(داد)

جونگ‌کوک:هی چرا داد میزنی کَر شدم!(غر)

جیمین:تو نباید چیزی بهش بگی باشه؟!

جونگ‌کوک:باشه...

ولی تو ذهنش نقشه های دیگه‌ای داشت...تلفن رو قطع کرد...

«فردا صبح»

به بیمارستان رفت...

جونگ‌کوک:دکتر مین؟!

یونگی:اینجام!فکرات و کردی؟!

سری تکون داد...

یونگی:خوب؟...

جونگ‌کوک:میخوام بهش یه فرصت بدم!

یونگی لبخند لثه ای زد...

جونگ‌کوک:دکتر مین رفیقم که عملش کردین رو یادتونه؟!

یونگی:آره...یادمه چطور؟!

جونگ‌کوک:خوب اون...اون دیروز بهم گفت که عاشق شماست!

لحظه ای نفس کشیدن یادش رفت...یعنی...یعنی اون هم دوسش داشت!؟از نظر یونگی بهترین روز زندگیش بود...

یونگی:اوه..خوب...منم...منم عاشقشم!

جونگ‌کوک لبخندی زد و گفت

جونگ‌کوک:خوبه...(لبخند)

«پنج سال بعد»

هم جیمین و هم جونگ‌کوک زندگی عالی داشتن...هر دو به عشقشون رسیده بودن...جونگ‌کوک خوشحال بود که به تهیونگ فرصت داده بود و جیمین خوشحال بود که دوستش به یونگی گفته بود عاشقشه!...هردو خوشحال بودن...

تهیونگ:خیلی خوشحالم که کنارمه هیونگ...(لبخند)

یونگی:منم خیلی خوشحالم که اون جوجه کنارمه...

بعد از حرف زدن هر چهار تاشون به سمت دریا رفتن و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردن...

«پایان»

خوب خوب کامنتا پر بود از «پارت بعدی،لطفا بعدی و بزار و...اینم پارت آخررررر امیدوارم خوشتون اومده باشه💞ببخشید کم شد😅
دیدگاه ها (۱۷)

سلاممم بچه ها درخواستی داریم از شیپ مورد علاقه امممم تهکوککک...

عشق حقیقی...★(پارت:۴)ناگهان‌ از خواب شیرینش پرید...تهیونگ:لع...

سلااام بچه ها عیدتون مبارکککک😭✨🎀💞💝💋 امیداروم سال خیلییییییی ...

سلام بچه ها...این آخرین پست هست...آخرین پست سال «۱۴۰۴»...امی...

« قلدر عاشق»« پارت شانزدهم »افراد یونگی و تهیونگ ریختن داخل...

« قلدر عاشق»« پارت پنجم »تهیونگ حرف های یونگی رو به کوک گفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط