وقتی مافیاعه Part
وقتی مافیاعه...... Part: 3
دورا:
هنوز تو شوک بودم. مگه بابام چیکار کرده بود که اینهمه قرض و قوله بالا آورده بود؟ داشتم همراه یکی از بادیگاردای نامجون میرفتم تا لباسامو تحویل بگیرم. وقتی رسیدیم جلوییه در قهوه ای رنگ بادیگارد ایستاد و در زد.
_هانا خانم هوانگ دم دره. بیا و لباسا رو تمویل بده.
در باز شد و هانا با چهره خندون اومد بیرون و گفت: اوه سلام خانم.....
_دورا هستم.
_آها! خب سلام دورا خیلی ممنون که داری این چند وقت رو جای من کار میکنی!موضوعی پیش اومده و من باید خیلی سریع برم شهرمون.این اتاق منه که فعلا در دسترس توعه و لباستم تا کردم گذاشتم رو تخت. تر وسیله ای نیاز داشته بلشی تو اتاق هستش. خب من دیگه باید برم از دیدنت خوشحال شدن دورا. خداحافظ!
_ خداحافظ.....
دورا رفت و من رفتم تو اتاق. همین که خواستم در رو ببندم مرد گفت: آماده که شدید برین تو آشپزخونه طبقه پایین. بقیه خدمتکارا بهنون میگن چیکار کنید.
باشه ای گفتم و در رو بستم و شروع کردم لباسامو پوشیدن.(لباس خدمتکاری دورا اسلاید دو). به سمت آشپزخونه رفتم و دیدم نزدیک چهل و پنج تا آشپز و خدمتکار اونجان. آخه مگه یدونه مافیای نی قلیونی تنها چقدر میخوره که انقدر خدمتکار داره؟! انقدر سر و صدا بود که اصلا متوجه حضور من نشده بودن. چند بار تلاش کردم ولی بازم هیچکی متوجهم نشد. اینبار تقریبا به صورت عربده گفتم: ببخشید خانوما!
یکدفعه همه ساکت شدن و به من نگاه کردن. یکیشون گفت: چته چرا داد میزنی مگه ما کریم؟
_من دورام و خدمتکار شخصی آقای کیم هستم. قراره یه مدت جای هانا کار کنم. الان باید چیکار بکنم؟
یه دختر که ظاهرا همسن خودم بود اومد طرفم و نگاه بدی به سر تا پام انداخت.
_اوووووو! ببینین نامجون کی رو استخدام کرده! خوشگلم هستی البته بعد از من. خب باید الان واس نامجون شامشو ببری فهمیدی؟
_بله.
حدود یه ربع گذشت و من یه گوشه وایساده بودم و داشتم کار بقیه رو تماشا میکردم. تو این فکر بودم که اون دختر کی بود و چرا انقدر راحت یه مافیا رو با اسم کوچیکش صدا میکنه؟ یکدفعه همون دختر منو صدا زد: آهای! دورا این سینی رو ببر بزار سر میز غذا برای نامجون و زود برگرد. خوش ندارم زیاد پیش نامجون بمونی فهمیدی؟
سینی رو از دست اون دختر گرفتم و قبل اینکه برم گفتم: راستی اسمت چیه؟_سوجین..... اصلا به تو چه برو دیگه اَه!
سینی رو بردم سر میز پیش نامجون و غذاش رو گذاشتم رو میز. از قیافش معلوم بود فکرش درگیره. تعظیم کوتاهی کردم و گفتم: بفرمایید آقای کیم.
_مگه نگفتم انقد رسمی نباش و تعظیم نکن؟ در ضمن به بگو نامجون نه آقای کیم.
لونا:
نامجون این حرفا رو میزد و با حرفاش خشم سوجین رو که داشت کل اینا رو میدید بیشتر میکرد.....
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
دورا:
هنوز تو شوک بودم. مگه بابام چیکار کرده بود که اینهمه قرض و قوله بالا آورده بود؟ داشتم همراه یکی از بادیگاردای نامجون میرفتم تا لباسامو تحویل بگیرم. وقتی رسیدیم جلوییه در قهوه ای رنگ بادیگارد ایستاد و در زد.
_هانا خانم هوانگ دم دره. بیا و لباسا رو تمویل بده.
در باز شد و هانا با چهره خندون اومد بیرون و گفت: اوه سلام خانم.....
_دورا هستم.
_آها! خب سلام دورا خیلی ممنون که داری این چند وقت رو جای من کار میکنی!موضوعی پیش اومده و من باید خیلی سریع برم شهرمون.این اتاق منه که فعلا در دسترس توعه و لباستم تا کردم گذاشتم رو تخت. تر وسیله ای نیاز داشته بلشی تو اتاق هستش. خب من دیگه باید برم از دیدنت خوشحال شدن دورا. خداحافظ!
_ خداحافظ.....
دورا رفت و من رفتم تو اتاق. همین که خواستم در رو ببندم مرد گفت: آماده که شدید برین تو آشپزخونه طبقه پایین. بقیه خدمتکارا بهنون میگن چیکار کنید.
باشه ای گفتم و در رو بستم و شروع کردم لباسامو پوشیدن.(لباس خدمتکاری دورا اسلاید دو). به سمت آشپزخونه رفتم و دیدم نزدیک چهل و پنج تا آشپز و خدمتکار اونجان. آخه مگه یدونه مافیای نی قلیونی تنها چقدر میخوره که انقدر خدمتکار داره؟! انقدر سر و صدا بود که اصلا متوجه حضور من نشده بودن. چند بار تلاش کردم ولی بازم هیچکی متوجهم نشد. اینبار تقریبا به صورت عربده گفتم: ببخشید خانوما!
یکدفعه همه ساکت شدن و به من نگاه کردن. یکیشون گفت: چته چرا داد میزنی مگه ما کریم؟
_من دورام و خدمتکار شخصی آقای کیم هستم. قراره یه مدت جای هانا کار کنم. الان باید چیکار بکنم؟
یه دختر که ظاهرا همسن خودم بود اومد طرفم و نگاه بدی به سر تا پام انداخت.
_اوووووو! ببینین نامجون کی رو استخدام کرده! خوشگلم هستی البته بعد از من. خب باید الان واس نامجون شامشو ببری فهمیدی؟
_بله.
حدود یه ربع گذشت و من یه گوشه وایساده بودم و داشتم کار بقیه رو تماشا میکردم. تو این فکر بودم که اون دختر کی بود و چرا انقدر راحت یه مافیا رو با اسم کوچیکش صدا میکنه؟ یکدفعه همون دختر منو صدا زد: آهای! دورا این سینی رو ببر بزار سر میز غذا برای نامجون و زود برگرد. خوش ندارم زیاد پیش نامجون بمونی فهمیدی؟
سینی رو از دست اون دختر گرفتم و قبل اینکه برم گفتم: راستی اسمت چیه؟_سوجین..... اصلا به تو چه برو دیگه اَه!
سینی رو بردم سر میز پیش نامجون و غذاش رو گذاشتم رو میز. از قیافش معلوم بود فکرش درگیره. تعظیم کوتاهی کردم و گفتم: بفرمایید آقای کیم.
_مگه نگفتم انقد رسمی نباش و تعظیم نکن؟ در ضمن به بگو نامجون نه آقای کیم.
لونا:
نامجون این حرفا رو میزد و با حرفاش خشم سوجین رو که داشت کل اینا رو میدید بیشتر میکرد.....
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
#فیک
#وانشات
#بی_تی_اس
- ۱۷۲
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط