{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سر تخت بیمارستان دراز کشیده بود تازه آورده بودنش و صور

سر تخت بیمارستان دراز کشیده بود... تازه آورده بودنش و صورتش داشت توی ‌خون غرق میشد...شنیده بودی همراه با بادیگارد اش توی راه تصادف کرده بود و همه به بیمارستان های مختلف فرستاده شده بودن...اما نامجون توی این بیمارستان اومده بود...
ماسکتو پوشیدی و پیش بندتو بستی ... به دستکش هایی که آبی رنگ بودن نگاه کردی.‌... یعنی اونا باید قرمز میشدن؟
دستکشتو پوشیدی و با استرس به دستت که داشت میلرزید نگاه میکردی...میتونستی نجاتش بدی؟ از این بیمارا برات زیاد اومده بود ولی اون یه شخص معروف بود...حتی اگه یه خراش روش میوفتاد آرمی ها ولت نمیکردند...
☆*جیهوپ*خانم دکتر میتونید نجاتش بدی؟
-اممم..بله ...لطفا ... بیرون وایستید
♡*جیمین* شما میتونید... من ایمان دارم بهتون
-هممم... ممنون
صدای بسته شدن در توی اتاق عمل انعکاس پیدا کرد.. یه نفس عمیقی کشیدی و رفتی بالاسرش...
-من...من..من میتونم نجاتت بدم ولی... توهم تلاش کن تا از این راه سخت نجاتم بدی... به آرمی ها بگو چیزی بهم نگن...
آروم به دستیارت گفتی که سینی عه وسایل جراحی رو بهت بدن... توش پنس بود...اما توی شقیقه ی نامجون شیشه رفته بود.. پس به یه ابزار دیگه نیاز داشتی
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

+رو تمومش کن...-آقای مین... بازی رو خودت شروع کردی.. اما این...

+خانم پرستار... اونو کجا میبرید؟(بخش عمل قلب...لطفا همینجا ب...

first love

#غرق_در_گذشته(p1)از زبان نویسنده:عشق دردناکه، مگه نه؟مخصوصا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط