پارت ³⁸
پارت ³⁸
(ا/ت)
شاید درست میشد همه چی شاید دوباره میتونستم این درد کوفتی توی قفسه سینم رو محار کنم و اون حسی که میخواستم رو داشته باشم که با هر لمس و نگاهش اتفاق میوفتاد اما انگار نشدنی بود برامون تموم راه رو پیاده به سمت خونه میرفتم با اشکایی که هیچوقت تمومی نداشت انگار اشکامو با دستم کمی پاک کردم و به راهم ادامه دادم و وقتی به خونه رسیدم تو فکرم بود همین امشب همین لحضه از این شهری که از اولش تا به الان چیزی جز اشک برام نداشت رو بزارم برم...ولی اولش باید برادرمو پیدا میکردم اما آسون نبود روی مبل ولو شده بودم توی این شرایط همیشه لونا کنارم بود...اما اونم نبود دیگه به سختی میتونستم یه پیام اوتم در حد احوال پرسی بهش بدم..بلند شدم رو رفتم یه دوش چند مینی بگیرم و بعدش بخوابم که درد شدیدی توی سرم احساس کردم دردش به حدی بود که چشام سیاهی میرفت هرجور که شده بود خودمو به در اتاق رسوندم چندتا از خدمتکارا که اون پایین بودن منو دیدن و بدو بدو اومدن سمتمبه محض اینکه یکیشون دستمو گرفت از حال رفتم...
(جیمین)
ته:پس دیگه مشکلی نیست ا/ت نباید هیچوقت بدونه برادرش کجاست چون اگر پیداش کنه دوباره برامون مشکل میشه..و همینطور...
ته داشت حرف میزد با هممون ولی فکرم هوشم گوشم همش پیش ا/ت بود نمیخواستم با اون حال بزارم تنهایی بره میترسیدم چیزیش بشه..
ته:حله جیمین؟...جیمین!
جیمین:عا..بله بله هیونگ مشکلی نیست
ته:خوبه فردا دوباره همو میبینیم دوستان
ته از جاش بلند شد و به همراه بادیگارداش از اونجا خارج شدن از جام بلند شدم امشب باید یه سری کارارو انجام میدادم بعدش میرفتم خونه حرفایی که ته بهم زده بود رو متوجه نشده بودم پس تصمیم گرفتم از ایان بپرسم..
جیمین:رئیس به من چی گفت؟
ایان:مگه گوش نمیدادی؟
جیمین:نه حواسم پرت بود
ایان:عه...آقاااااااااییییی کیییییمممممم(با داد)
از همونجا که رو به روش وایستاده بودم عین گرگ گرسنه که انگار شکارش رو پیدا کرده بود پریدم روشو جلو دهنشو گرفتم
جیمین:ایاانننن بخداااا میکششمتتت
(ا/ت)
چشام رو با سختی باز کردم که نور سفیدی رو دیدم بدنم خشک شده بود..نکنه من مردم؟من خیلی جوونم الان تو بهشتم شاید (حالا کی تو رو برد بهشت😑)همینجور داشتم با خودم فکر میکردم که در اتاقم باز شد چشامو برگردوندم و با کسی که پشت در بود چشم تو چشم شدم...
کپی ممنوع
(ا/ت)
شاید درست میشد همه چی شاید دوباره میتونستم این درد کوفتی توی قفسه سینم رو محار کنم و اون حسی که میخواستم رو داشته باشم که با هر لمس و نگاهش اتفاق میوفتاد اما انگار نشدنی بود برامون تموم راه رو پیاده به سمت خونه میرفتم با اشکایی که هیچوقت تمومی نداشت انگار اشکامو با دستم کمی پاک کردم و به راهم ادامه دادم و وقتی به خونه رسیدم تو فکرم بود همین امشب همین لحضه از این شهری که از اولش تا به الان چیزی جز اشک برام نداشت رو بزارم برم...ولی اولش باید برادرمو پیدا میکردم اما آسون نبود روی مبل ولو شده بودم توی این شرایط همیشه لونا کنارم بود...اما اونم نبود دیگه به سختی میتونستم یه پیام اوتم در حد احوال پرسی بهش بدم..بلند شدم رو رفتم یه دوش چند مینی بگیرم و بعدش بخوابم که درد شدیدی توی سرم احساس کردم دردش به حدی بود که چشام سیاهی میرفت هرجور که شده بود خودمو به در اتاق رسوندم چندتا از خدمتکارا که اون پایین بودن منو دیدن و بدو بدو اومدن سمتمبه محض اینکه یکیشون دستمو گرفت از حال رفتم...
(جیمین)
ته:پس دیگه مشکلی نیست ا/ت نباید هیچوقت بدونه برادرش کجاست چون اگر پیداش کنه دوباره برامون مشکل میشه..و همینطور...
ته داشت حرف میزد با هممون ولی فکرم هوشم گوشم همش پیش ا/ت بود نمیخواستم با اون حال بزارم تنهایی بره میترسیدم چیزیش بشه..
ته:حله جیمین؟...جیمین!
جیمین:عا..بله بله هیونگ مشکلی نیست
ته:خوبه فردا دوباره همو میبینیم دوستان
ته از جاش بلند شد و به همراه بادیگارداش از اونجا خارج شدن از جام بلند شدم امشب باید یه سری کارارو انجام میدادم بعدش میرفتم خونه حرفایی که ته بهم زده بود رو متوجه نشده بودم پس تصمیم گرفتم از ایان بپرسم..
جیمین:رئیس به من چی گفت؟
ایان:مگه گوش نمیدادی؟
جیمین:نه حواسم پرت بود
ایان:عه...آقاااااااااییییی کیییییمممممم(با داد)
از همونجا که رو به روش وایستاده بودم عین گرگ گرسنه که انگار شکارش رو پیدا کرده بود پریدم روشو جلو دهنشو گرفتم
جیمین:ایاانننن بخداااا میکششمتتت
(ا/ت)
چشام رو با سختی باز کردم که نور سفیدی رو دیدم بدنم خشک شده بود..نکنه من مردم؟من خیلی جوونم الان تو بهشتم شاید (حالا کی تو رو برد بهشت😑)همینجور داشتم با خودم فکر میکردم که در اتاقم باز شد چشامو برگردوندم و با کسی که پشت در بود چشم تو چشم شدم...
کپی ممنوع
- ۱۶۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط