نی بزن چوپان هوای عاشقی دارم، به سر
نی بزن چوپان هوای عاشقی دارم، به سر
کرده ام امشب دوباره یاد او با چشم تر
گر چه سوز سازت اینجا بیقرارم می کند
شاید امشب در میان گریه ام او زد به در
در میان آتش عشقش گرفتار این غزل
تا بسوزد تار و پود واژه هایی دربه در
نی بزن اینجا نفس درسینه ام زندانی است
مانده در زنجیر او یک قمری بی بال و پر
شعر من آواره شد در بین صحرای جنون
پای عشق آمد میان، شد راهی کوه وکمر
باور سبزم که او دست خزان داده امان
خسته شد در بهت غم اینخانه بی شورو شر
باز اینجا گر گرفته تک تک سلول من
نی بزن چوپان هوای عاشقی آمد به سر
کرده ام امشب دوباره یاد او با چشم تر
گر چه سوز سازت اینجا بیقرارم می کند
شاید امشب در میان گریه ام او زد به در
در میان آتش عشقش گرفتار این غزل
تا بسوزد تار و پود واژه هایی دربه در
نی بزن اینجا نفس درسینه ام زندانی است
مانده در زنجیر او یک قمری بی بال و پر
شعر من آواره شد در بین صحرای جنون
پای عشق آمد میان، شد راهی کوه وکمر
باور سبزم که او دست خزان داده امان
خسته شد در بهت غم اینخانه بی شورو شر
باز اینجا گر گرفته تک تک سلول من
نی بزن چوپان هوای عاشقی آمد به سر
- ۹۴۰
- ۱۲ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط