{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که نتوان عصای غم پدر بشوم

روزی پدرم میگفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

یادش بخیرمادرم بیشتر پشیمان که از خدا میخواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن،یادی بکن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

/ سعید
دیدگاه ها (۲)

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان اشتباهی ست کـــه خودکرد...

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را بشمار وقتی می پرانی م...

باز از درگه او شب چراغی روشنوز فضل کریم رسد پیامی سوسنآرام و...

حاشا که دلنوشته های تب زردم ای دوست ؛ بهانه نیست باور کن پره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط