{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

انداختی از سکـه بازار پــری هــــا را

بشمار وقتی می پرانی مشتری ها را

دامن طلای پــــرتلاطــــم این همـــه دل را

در سادگی هم می بری وا کن زری ها را

یک طاقه ابر از آسمان بر دار و با صبری

سوزن کن و نخ کن تمــــــام روسری ها را

رختی بپوش از ابرو رویا و کتابی کن

آیین شوخی ها و رسم دلبــــری ها را

مقصود شو دیوان به دیوان شاعری ها را

ازگور بر خیران به صف کن عنصری ها را

بی سکه همراهند وهـم سازند و هـم سفره

معشوق بازی و شکارو می خوری ها را

می بیاور هی بیاور کی ورداری سراز داغی

ساقی عطش داری رها کن مشتری ها را

هرشب در اون خانه زبی خوابی چشم کورمباش

تا بتونی مثل من رنگین ببینی گـچ بـــــــــری ها را

داغـی چراغت خاموش دور از شب انـگور

گر که داری بر سرت سر سروری ها را

مستم نمیخواهم مده پیمانه ها را پر ترک دستـم

لولم ملولم لب به لب کن آخری ها را

خوابم خرابم هر دو چشمم خفته در بستر

تیمار کن یارا خمــــارا بستری هـــا را

لب هام نمناک است و عطر بوسه ام زرد است

ساقی میا این ور رهــــــا کن لیکن آن وری هـــــا را

/ سعید
دیدگاه ها (۳)

یک منظره کشیـده ام - امّا چــه فایده؟ وقتی که کسی نیست در ای...

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن دل تهی از خوب و زشت چرخ ...

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان اشتباهی ست کـــه خودکرد...

کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم مدتی بی بهـــــا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط