خاطرات دارن مثل موریانه مغزمو میخورن ؛ خاطراتی که اون لحظ

خاطرات دارن مثل موریانه مغزمو میخورن ؛ خاطراتی که اون لحظه شیرین ترین لحظات بودن، خیلی شیرین، حالا هم تلخ ترین، تلخ ترین ؛ خاطراتی که اون لحظه فکر میکردم قرار ماه ها بعد سال ها بعد با حال خوب ازشون یاد کنم، اما حالا دارم با دلی خون و نفرت ازشون یاد میکنم! خاطراتی که داغشون به دل موند؛ حسرت ها، حسرت اون یک لحظه، حسرت اون بوسه، حسرت اون حرارت دستات، تنت، بوی خوش گردنت، منو یک لحظه به اون دقایق برگردونید! نه نمیخوام بازم بچشمشون نه؛ فقط میخوام اون لحظه دیگه انجامشون ندم که خاطره بمونن باز، خاطره خاطره، تو شاید یه روزی یه جایی با خنده ازشون یاد کنی. اما من هر لحظه با هرچیزی که میبینم وصل میکنمش به خاطرات! درد خودت کم بود؛ درد رفتنت کم بود ؛ بدبختی خاطرات عزیز هم اضافه شدن!
دیدگاه ها (۰)

سلام عزیزان آخرین غروب تابستونتون قشنگ امیدوارم ایام به کامت...

من امروز صبح برای خودم قیساوا درست کردم، همون صبحونه‌ ی خوشم...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

چند پارتی (درخواستی)

هیچی دردناک‌تر از این نیست که همون آدمی که تا دیروز بهت حس د...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

**پارت ۴۰ (رقصِ آخر در میانِ خاکسترها)**سه ماه از اون شبِ لر...

وقتی معلم زبانته | چندپارتی𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷هر روز زیبا تر از دیروز به ا...

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

لیلیوم؛ گلی شبیه دلتنگی‌های من… 🥀🤍لیلیوم همیشه برایم شبیه آد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط