{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همسایه طبقه بالا

همسایه طبقه بالا
پارت ۵
عصر روز بعد، داشتم خونه رو مرتب می‌کردم که صدای زنگ در اومد.
در رو باز کردم.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
ـ سلام.
ـ سلام... کاری داشتی؟
یه بسته‌ی کوچیک توی دستش بود.
ـ این اشتباهی جلوی در من گذاشته شده بود. اسم تو روشه.
بسته رو ازش گرفتم.
ـ ممنون.
ـ خواهش می‌کنم.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد گفتم:
ـ راستی، بابت دیروز...
ـ جای پارک؟
سرم رو تکون دادم.
ـ آره. یکم تند رفتم.
لبخند زد.
ـ یکم؟
ـ خب... خیلی.
خندید.
ـ منم کم لجبازی نکردم.
دستم رو جلو آوردم.
ـ صلح؟
نگاهی به دستم انداخت و دست داد.
ـ صلح.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
صفحه رو نگاه کردم.
سوفیا.
لبخند زدم و جواب دادم.
ـ الو؟
صدای سوفیا از اون طرف خط اومد.
ـ لینااا! بالاخره جواب دادی!
خندیدم.
ـ خب بگو ببینم چی شده؟
سوفیا چیزی گفت که باعث شد بلندتر بخندم.
ـ وای سوفیا! تو واقعاً دیوونه‌ای! 😂
تهیونگ که هنوز جلوی در بود، چند لحظه نگام کرد.
ـ من دیگه برم.
با دست اشاره کردم.
ـ باشه، خداحافظ.
ـ خداحافظ.
در رو بستم و برگشتم سمت گوشی.
ـ خب، حالا ادامه بده...
اما تهیونگ وقتی داشت از پله‌ها بالا می‌رفت، صدای خنده‌ی من رو از پایین می‌شنید.
با خودش فکر کرد:
«این دختر با دوستاش خیلی می‌خنده...»
بعد بی‌دلیل اخم کرد.
ـ به من چه اصلاً؟
و وارد خونه‌اش شد.
هنوز خودش هم نمی‌فهمید چرا صدای خنده‌ی لینا این‌قدر ذهنش رو درگیر کرده بود.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۶)

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

پارت ۷ ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.بعد از چند...

همسایه طبقه بالاپارت ۴ عصر وقتی از خرید برگشتم، جلوی ساختمان...

همسایه طبقه بالاپارت ۳ یک هفته از اسباب‌کشی‌ام گذشته بود و ر...

پارت ۸ فردای اون روز، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.قرار ...

پارت ۱۰ بعد از رفتن سوفیا، خونه دوباره ساکت شد.داشتم لیوان‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط