{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان است و

زمستان است و
چشم کوچه از انتظارت ، سپید!
پرنده ی مهاجرم !
بگو با کدام برف
می نشینی
بر شاخسار تنهایی ام .....؟
دلواپس سرما نباش؛
اینجا از هیزم دل
آتشی برایت روشن کرده ام .....!
دیدگاه ها (۱)

من هيچوقت نتوانستم دل کسي راسهم خودم کنم،هيچوقت بودنم کنارکس...

حسادتـــــ ... یا خساستـــــ !!اسمش را هرچہ میخواهی بڪَذار !...

من زنموقتی خسته اموقتی کلافه اموقتی دلتنگمبشقاب ها را نمی شک...

شب به شب منتظرم تا با حلال صورتت ماه من باشی و من آرام در کن...

زمستون برا من با نوبرونه‌‌ی نارنگی‌های سبز و بوی تندش شروع م...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۱: زمزمه‌هایِ سنگِ سردمینجی در دلِ ...

آنها را از برف نجات داد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط