{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر سختگیر و وحشی من...

p67_f1

ته: خبر داری که این سوئیت درش روزیه! کلیدی نیست نه؟عین خونس درسته؟
ا.ت: چیکار داری میکنی(ترسیده)

تهیونگ یقه ا،تو گرفت و به زور بلندش کرد
ته: بار آخر بهت میگم عین آدم سالم و بالغ میگردی و از این مسخره بازیا هم در نمیاری وگرنه باید قید شرکت بزنی...
ا.ت: اگر نزنم؟(در حال خفه شدن)
ته: قرار و ازدواجی از شرکت هم در کار نیست در ضمن من هیچکدوم از قانونای این شرکت ننوشتم همش از پدر بزرگه و نمیخوام توش دست ببرم اوکی؟

ا.ت نمیتونست حرفی بزنه چون اینقدری تهیونگ محکم فشار میداد که نفس هم نمیکشید و قبل اینکه چشماش سیاهی بره دستش رو گونه تهیونگ گذاشت و نوازشش کرد...با اینکار تهیونگ به خودش امد...اینقدر عصبی شده بود که یادش رفته بود با کی داره چیکار میکنه دستاشو از دور گردن ا.ت برداشت و ترسیده صداش زد
تهیونگ: ا.ت....ا،تی....لیدی کوچولو
سریع نبضشو گرفت هنوز میزد اما خفیف بود نمی‌دونست چیکار کنه فقط از در بیرون رفت و با پرسنل برگشت
.....
ویو یک ساعت بعد(تهیونگ ساعت سویت رو شارژ کرد)
ا.ت ویو
با سرگیجه چشمامو باز کردم و جین رو کنارم دیدم که دستمو گرفته بود و انگشتامو نوازش میکرد
ا.ت: چیشد
جین: ا.ت بهوش امدی؟!!!خدایا شکرت...من متاسفم واقعا ببخشید
ا.ت: تهیونگ کجاست؟
جین: الان میاد رفته یکسری دارو بگیره

همون لحظه تهیونگ از در وارد شد و متوجه چشمای باز ا.ت شد و توی چشماش برق افتاد...چقدر خدا خدا کرده بود که بلایی سرش نیاد چقدر خودشو لعنت کرده بود
چیکار میکرد وقتی اینجوری از کنترل خارج میشد؟
تهیونگ: ا.ت!!
ا.ت: جین...تو برو خونه
جین: ولی..
ا.ت: من نه گرسنمه نه چیزی میخوام نه کاری دارم خودم با تاکسی برمیگردم خونه
جین: نه ا.ت تو حالت خوب نیست چه توقعی داری؟
ا.ت: جین..
جین: ا.ت میدونی که اصرارات جواب نداره نه؟
ا.ت هوفی کشید و جواب داد
ا.ت: پس تا وقتی نگفتم نیا تو
جین: اگر اذیتت کرد یه جیغ کافیه(چشمک)
ا.ت خنده بی جونی کرد و بعد از رفتن جین روی تخت نشست و به تهیونگی که پایین تخت بود نگاه کرد
ا.ت: چه حسی داشت؟
ته: چی(بم)
ا.ت: خفه کردن من...خوب بود؟الان چه حسیه که صدام در نمیشه؟عالیه نه؟
تهیونگ: ا.ت..
ا.ت: چرا فکر میکنی صاحب همه این دنیایی؟(بغض)چرا فکر میکنی من از عمد اون حرکتو انجام دادم؟اصلا مگه من انجام دادم؟تو چه حقی گردن من داری مگه؟(بغض)
تهیونگ: تو نباید..
ا.ت: من نباید چی ها

با صدایی که در نمیشد داد میزد ظالمانه بود که تهیونگ هر کار خواسته بود کرده بود و آخر بهش میگفتن تو نباید کاری کنی
ا.ت: نباید چی ها؟نباید زندگی کنم؟نباید روی شادی ببینم؟نباید بخندم؟ببینم دو تا تولد گرفتی برام هر دو تا رو از تو حلقم در آوردی بعد اسمشم گذاشتی خداحافظی شیرین
تهیونگ ناگهانی ا،تو بغل کرد..
دیدگاه ها (۰)

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

پارت 1 تهیونگ : ا/ت ( باداد )(ا/ت داخل اتاق داره یوگا کار می...

~~~{عشق ممنوعه}~~~~~*part ¹⁰* ~~~~~~~~~~~(وی...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط