{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دوست_شیطون_من

#دوست_شیطون_من
Part:2

یهویی هیونجین یه مشت خوابوند تو صورت هیسونگ. همه جارو یه سکوت مهیب فرا گرفت من که خیلی وحشت زده بودم و هیسونگ هم میخواست که مشت بخوابونه تو صورت هیونجین، که من جلوشو گرفتم و خواهش کردم بس کنه و بعد دست هیونجینو گرفتم و بردمش یه جای خلوت.

نابی:تو معلوم هست داری چیکار میکنی؟! منم از اینکه دستمو گرفت عصبانی بودم ولی تو حق نباید کسی رو بزنی.

هیونجین: تو الان داری از اون عوضی دفاع میکنی؟!

نابی: نه من دارم میگم دوست ندارم اسیب ببینی.

هیونجین چند دقیقه بهم خیره شد و بدون هیچ حرفی بغلم کرد.

چند دقیقه توی بغل همدیگه بودیم که زنگ خورد و رفتیم سر کلاس. این زنگ ورزش داشتیم و با دخترا رفتیم رخت‌کن لباسامونو عوض کردیم و رفتیم داخل حیاط معلم از قضیه‌ی دعوای هیونجین و هیسونگ بو برده بود و جفتشون رو تنبیه کرد.
معلم: پس دعوا میکنید اره!! مگه شماها بچه ‌اید.... برید کل توپ های توی حیاط رو جمع کنید ببینم بعدش چمن‌های هرز رو با دستگاه جمع کنید.

نابی: اقای معلم منم توی دعوا بودم میشه من بهشون کمک کنم.

هیونجین : نه

معلم: از توی الدنگ پرسید؟! نابی دعوا نکن ولی حالا که خودت اعیراف میکنی آفرین دختر خوب تو برو علف‌هارو جمع کن. زود باشید یالا.

بچه ها رفتن بازی کنن ما هم رفتیم که کارامونو بکنیم.
هیونجین: برای چی به معلم گفتی تنبیهت کنه.

نابی: من که نمیتونم عشقمو تنها بزارم.

هیونجین نیشخنده ای زد و رفتیم سر کارامون.

ادامه دارد ...

خب بچه هااااا اینم پارت بعدی امیدوارم خوشتون بیاد، میخواستم صبح بذارم ولی برقامونو بردن آنتنا رفت نتونستم، امیدوارم خوشتون بیاددد🙃😭🎀
دیدگاه ها (۶)

#دوست_پسر_شیطون_منPart:1ساعت 6 صبحویو نابی: از خواب بیدارم ش...

سلاممممم قشنگاااااااااااا این رمان جدیده 🎀🥹فعلا معرفی شخصیت ...

#مافیا_عزیز_من#Part15بعد از بوسه ی طولانی که فلیکس شروع کرده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط