{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا نمی کُشد مرا ، خدایِ چشم‌هایِ تو

چرا نمی کُشد مرا ، خدایِ چشم‌هایِ تو
میان ِ آب و آتشم برایِ چشم‌هایِ تو

 قسم به ساحت ِ غزل ، دقیقه ای هزار بار
دلم عجیب می کند هوایِ چشم‌هایِ تو

چقدر با ستاره ها به لحن ِ آب و آینه
شبانه حرف می زنم به جایِ چشم‌هایِ تو

 از آن شبی که دیدمت ، همان یکی دو قرن ِ پیش
نشسته ام کنار ِ دل ، به پایِ چشم‌هایِ تو

 سکوت ِ گاه گاه ِ تو ، مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدایِ چشم‌هایِ تو

 اگر چه شرم می کنم بگویمت که شاعرم
ولی تمام ِ این غزل ، فدایِ چشم‌های تو
دیدگاه ها (۳)

دموکراسی بین من و تو این است کهدر همه چیز،حق ،با چشـ ـ ـ ـ ـ...

مــــن و تــــــــو تمـــام نمـــی شـــویم در عـــ شـــ ــ...

بلندترین شبِ چشم هایت استْ یلدا،تا صبح هم نگاهشـ ـ ـ ــــــا...

شهر را گشتم که مانند تو را پیدا کنم هیچ‌ ک س حتی شبی...

می‌خواهم رویای سیب‌ها را بخوابمپا پس بکشم از همهمه‌ی گورستان...

برای شعــر گفتنـم ، تو بهترین بهــانه ایدلیــل مــاندگاری ، ...

باز یادت در دلم امشب قیامت می کندبی تو دلتنگی مرا هرلحظه غار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط