{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

first love

part thirty-seven³⁷ :)
یه دسته ی دیگه هم به جز دسته ی خودش روشن کرد و داد بهم."ممنون"
وقتی روشن شد و رفت توی اکانتش داشت یک یکی بازی ها رو نگاه میکرد."چه بازی ای بلدی؟"
"همش.. مورتال چطوره؟" خندیدم.
تهیونگ سرشو تکون داد و مورتال رو پلی کرد.
کلی موقع بازی خندیدیم و و خوشگذرونی کردیم، کنار هم روی زمین جلوی تلویزیون روی تشک عه دراز کشیده بودیم و پشتمون بالشت بود که بتونیم تکیه بدیم.
بعد از مورتال هم رفتیم کال‌اف و اونجا هم کلی خندیدیم و بعد کشتن هر چندین نفر که اوضاع اروم میشد میزدیم قدش و خوشحالی میکردیم.
تا یه ساعت شد و من رفتم سر غذا و بهش تربچه و هویج و قارچ اضافه کردم، و برنج هم درست کردم و گذاشتم تا پخته بشه.
ساعت رو نگاه کردم ساعت ۱ ظهر بود، رفتم نشستم پیش تهیونگ و اینسری پیشنهاد داد پاسور بازی کنیم.
"حکم؟" تهیونگ پرسید.
"لتسسس گووووو"
خندیدیم و شروع کردیم به بازی ۲ دست اون برد و ۱ دست هم من ساعت رو نگاه کردم ۱ و ۴۸ دقیقه بود ، در باز شد و یونا اومد داخل"اوه چیکار میکنید؟"

یونا هم بهمون اضافه شد، اسپیکر رو روشن کردیم بخاطر برگی بودن ساخت پنجره های کمی داشت ولی بستیمشون و داخل تاریک شد فقط نور از اشپزخونه میرسید هرکی یه پارچه سفید انداخت روش و یه عینک گذاشت روی چشمش روی پارچه و اهنگ پلی کردیم مسخره بازی.
داشتم شیک میزدم و مسخره بازی که پام از تشک لیز خورد و پام پیچ خورد افتادم روی یکی‌"ایییییی پام.یونا؟ تهیونگ اوپا‌؟کدومتونید ببخشید"
پارچه رو برداشتم و جونگ کوک رو دیدم که ظاهر از خواب بیدار شده زیادی کیوت بود و معلوم بود گیج شده"خوبی؟"سریع یه چراغ روشن کرد و زانو زد جلومو پامو گرفت توی دستش.
از خجالت نمیتونستم بهش نگاه کنم و اونطرف رو نگاه کردم که دیدم تهیونگ پوزخند میزنه.
به ساعت نگاه کردم که ۲ و ربع بود."ته اوپا میشه لطفا به غذا سر بزنی و دیگه زیرشون رو خاموش کنی. یونا توهم میشه بری کمک ظروف برداری برای غذا؟ منو جونگ کوک هم میریم بقیه رو بیدار کنیم"
تهیونگ و یونا سر تکون دادن و رفتن توی اشپزخونه.
"بشین خودم صداشون میکنم"
داشتم بلند میشد که منم گردنش رو گرفتم و باهاش بلند شدم" خوبم چیز جدی ای نبود"اروم اروم رفتم سمت در و دمپایی های خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون به زور راه میرفتم تا جونگ کوک نفهمه دروغ گفتم ، من زودتر رسیدم که اتاق دخترا و رفتم داخل" لیدی ها بیدارشید بریم نهار بخوریم ناهار امادس"
هه رین بیدار شد و با موهای بهن ریخته روی اون تخت ها نشست و نگاهم کرد."ساعت چنده؟"
"۲ و خورده عصر"
سونیا و مینجی هم بیدار شدن، لنگان لنگان رفتم تا گوشیم رو اونجا بزنم توی شارژ.
مینجی بهم نگاه کرد"خوبی؟ داری میلنگی"
"اره فقط پام پیچ خورد ،یکم دیگه بهتر میشم"
"مطمئنی؟"
سرمو تکون دادم و چهار نفری رفتیم بیرون از اتاق و دیدم اعضای بی تی اس هم دارن با جونگ کوک میرن سمت سالن اصلی.
با کمک هه‌رین که کمرم رو گرفته بود رفتم سمت سالن اصلی.
بی‌تی‌اس زودتر رسید به سالن اصلی ولی جونگ کوک دم در ایستاد و برگشت به عقب نگاه کرد و با دیدنم که میلنگم چشم هاش گرد شد.
رسیدیم به سالن و صندل های بیرونی رو با صندل های داخل عوض کردیم.
میز کامل چیده شده بود، همونجوری لنگ لنگ رفتم سمت میز و جونگ کوک هم خیلی نزدیک پشت سرم میومد.
صندلی رو کشید عقب و من تشکر کردم و نشستم روش، خودش هم که نامجون کنارم اشاره کرد بلند بشه بره روی اون یکی صندلی خالی بشینه و نامجون هم با نگاه کلافه ای بلند شد و رفت نشست رو صندلی دیگه و جونگ کوک هم نشست کنارم.
#bts#jungkook#بی‌تی‌اس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
دیدگاه ها (۰)

first love

first love

first love

first love

شب تولدم پارت44فصل دوم پارت 15ویو کوک: رفتم داخل اتاق و رفتم...

رمان دریای عشق پارت ۵( جهش زمانی به روز بعد ساعت ۵ ) ویو یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط