خورشید در حال غروب بود و رنگهای آتشین آسمان رو پوشونده ب
خورشید در حال غروب بود و رنگهای آتشین آسمان رو پوشونده بود. گرد و خاک از صدای برخورد شمشیرها و فریاد سربازها بلند شده بود. بعد از یه نبرد سخت، بالاخره تونسته بودیم عقبنشینی کنیم. خستگی تو رگهام میدوید، اما غمی که تو چهره اروین بود، بیشتر از خستگی اذیتم میکرد. اون همیشه پشت نقاب یه فرمانده قوی پنهان میشد، اما من، یومی، دخترش، میدونستم که چقدر قلبش درد میکنه.
همونطور که داشتیم تو خرابههای کمپ راه میرفتیم، چشمم به یه نفر خورد که با اخم همیشگیاش داشت شمشیرش رو تمیز میکرد. لیوای اکرمن. کاپیتان شجاع ارتش کسی که همیشه با یه نگاهش میتونست دشمن رو به خاک و خون بکشه. اما من، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم، رفتم سمتش.
یومی: هی! تو! تمیزکاری هات تموم شد؟ یا هنوز مونده؟
لیوای سرش رو بلند کرد و با اون چشمهای یخیاش بهم خیره شد. انگار انتظار نداشت کسی باهاش اینجوری صحبت کنه، مخصوصا یه دختر بچه
لیوای: تو کی هستی؟ و چطور جرئت میکنی اینجوری با من حرف بزنی؟
یومی: من یومیام و بابام اروینه
یه پوزخند زد
لیوای: دختر اروین؟ پس برای همینه که انقدر زبون درازی. ولی یادت باشه، اینجا میدون جنگه، نه خونه بابات
یومی: خب که چی؟ اگه قرار باشه از ترس آدم لال بشه که همون اول باید میمُرد. تازه، من انقدرها هم کوچیک نیستم که بخوای باهام اینجوری حرف بزنی
چشمهاش یه لحظه برق زد. انگار از این جسارتم خوشش اومده بود
لیوای: اوه؟ پس فکر میکنی بزرگی؟»
یومی: معلومه که بزرگم! همین که میتونم شمشیر بابام رو دستم بگیرم، یعنی بزرگم.
لیوای: شمشیر اروین؟ اجازه داری اون رو دستت بگیری؟
یومی: خب… آره… گاهی وقتها فقط برای تمرین! اونم وقتی که کسی نیست ببینه!
لیوای پوزخندی زد
لیوای: پس تو خیلی شیطونی. مواظب باش یه روز همین زبون درازیت کار دستت نده
یومی: نگران من نباش! من مثل بقیه نیستم که از یه نگاه تو بترسم. تازه، شنیدم خیلی هم تو تمیزکاری مهارت داری. اگه خواستی، میتونم کمکت کنم!
لیوای: من نیازی به کمک یه بچه ندارم
یومی: بچه؟ من بچه نیستم! من دختر فرمانده اروینم!
همون موقع، اروین اومد سمتمون
اروین: یومی! اینجا چیکار میکنی؟ باید استراحت کنی.»
یومی: بابا! من داشتم با کاپیتان لیوای صحبت میکردم
اروین با تعجب به لیوای نگاه کرد
اروین: کاپیتان؟
لیوای: بله، فرمانده. دخترتون کمی… پرانرژی هستن.»
اروین لبخندی زد
اروین: یومی همیشه همینطوری بوده یومی: متاسفم کاپیتان، اگه مزاحمتی ایجاد کردم
لیوای: نه، مشکلی نیست. خوشحال شدم از آشنایی با شما، یومی
از اون روز به بعد، من و لیوای هر روز همدیگه رو میدیدیم. من با حرفای شیطنتآمیز و سوالای بیشمارم، سعی میکردم اخم از صورتش بردارم و اون هم با اون نگاه خاصش، جوابم رو میداد. کمکم، متوجه شدم که دیگه اون ترس اولیه رو نسبت بهش ندارم. حتی… حتی از دیدنش خوشحال میشدم.
یه روز، بعد از یه ماموریت دیگه، وقتی همه خسته و کوفته بودیم، دیدم لیوای کنارم ایستاده. هوا تاریک شده بود و فقط نور کمی از فانوسها میدرخشید.
لیوای: یومی؟
یومی: جانم؟
لیوای: یه چیزی هست که باید بهت بگم
دلم یه جوری شد
یومی: چی؟
لیوای: من… من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
یومی: چی رو؟ تمیزکاری هات رو؟
یه نگاه بهم کرد
لیوای: نه! اینکه… اینکه هر روز تو رو میبینم و فقط نگاهت میکنم
متعجب شدم
یومی: متوجه نشدم
لیوای: من… من عاشقت شدم، یومی
چشمهام گرد شد. باورم نمیشد. لیوای اکرمن… عاشق من شده بود؟ همون کسی که انقدر مغرور و سرد بود؟
یومی: تو… تو شوخی میکنی، نه؟
لیوای: نه، شوخی نمیکنم. از وقتی تو رو دیدم، یه چیزی تو دلم فرق کرد. شاید چون تو مثل بقیه نبودی. شاید چون با اینکه کوچیک بودی، جسارت و قوی بودی
صورتم سرخ شده بود. نمیدونستم چی بگم. فقط بهش خیره شده بودم. اون هم به چشمهام نگاه میکرد. کمکم، صورتش رو نزدیکتر آورد. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. لبهای سردش، نرم و گرم روی لبهام نشست. یه بوسه کوتاه، اما پر از احساس. یه بوسه که همه چیز رو عوض کرد.
وقتی از هم جدا شدیم، لبخندی روی لبهای لیوای بود که هیچوقت ندیده بودم
لیوای: حالا فهمیدی؟
با لبخندی که رو صورتم بود، سر تکون دادم
یومی:آره… فهمیدم
و اون شب، زیر نور کم فانوسها، یه داستان عاشقانه جدید بین یه دختر زبون دراز و یه کاپیتان مغرور شروع شد. داستانی که با یه بوسه کوچک، اما پرمعنا، رقم خورد.
(The end)
چطور شد؟
حمایتت؟؟؟
همونطور که داشتیم تو خرابههای کمپ راه میرفتیم، چشمم به یه نفر خورد که با اخم همیشگیاش داشت شمشیرش رو تمیز میکرد. لیوای اکرمن. کاپیتان شجاع ارتش کسی که همیشه با یه نگاهش میتونست دشمن رو به خاک و خون بکشه. اما من، بدون اینکه از کسی اجازه بگیرم، رفتم سمتش.
یومی: هی! تو! تمیزکاری هات تموم شد؟ یا هنوز مونده؟
لیوای سرش رو بلند کرد و با اون چشمهای یخیاش بهم خیره شد. انگار انتظار نداشت کسی باهاش اینجوری صحبت کنه، مخصوصا یه دختر بچه
لیوای: تو کی هستی؟ و چطور جرئت میکنی اینجوری با من حرف بزنی؟
یومی: من یومیام و بابام اروینه
یه پوزخند زد
لیوای: دختر اروین؟ پس برای همینه که انقدر زبون درازی. ولی یادت باشه، اینجا میدون جنگه، نه خونه بابات
یومی: خب که چی؟ اگه قرار باشه از ترس آدم لال بشه که همون اول باید میمُرد. تازه، من انقدرها هم کوچیک نیستم که بخوای باهام اینجوری حرف بزنی
چشمهاش یه لحظه برق زد. انگار از این جسارتم خوشش اومده بود
لیوای: اوه؟ پس فکر میکنی بزرگی؟»
یومی: معلومه که بزرگم! همین که میتونم شمشیر بابام رو دستم بگیرم، یعنی بزرگم.
لیوای: شمشیر اروین؟ اجازه داری اون رو دستت بگیری؟
یومی: خب… آره… گاهی وقتها فقط برای تمرین! اونم وقتی که کسی نیست ببینه!
لیوای پوزخندی زد
لیوای: پس تو خیلی شیطونی. مواظب باش یه روز همین زبون درازیت کار دستت نده
یومی: نگران من نباش! من مثل بقیه نیستم که از یه نگاه تو بترسم. تازه، شنیدم خیلی هم تو تمیزکاری مهارت داری. اگه خواستی، میتونم کمکت کنم!
لیوای: من نیازی به کمک یه بچه ندارم
یومی: بچه؟ من بچه نیستم! من دختر فرمانده اروینم!
همون موقع، اروین اومد سمتمون
اروین: یومی! اینجا چیکار میکنی؟ باید استراحت کنی.»
یومی: بابا! من داشتم با کاپیتان لیوای صحبت میکردم
اروین با تعجب به لیوای نگاه کرد
اروین: کاپیتان؟
لیوای: بله، فرمانده. دخترتون کمی… پرانرژی هستن.»
اروین لبخندی زد
اروین: یومی همیشه همینطوری بوده یومی: متاسفم کاپیتان، اگه مزاحمتی ایجاد کردم
لیوای: نه، مشکلی نیست. خوشحال شدم از آشنایی با شما، یومی
از اون روز به بعد، من و لیوای هر روز همدیگه رو میدیدیم. من با حرفای شیطنتآمیز و سوالای بیشمارم، سعی میکردم اخم از صورتش بردارم و اون هم با اون نگاه خاصش، جوابم رو میداد. کمکم، متوجه شدم که دیگه اون ترس اولیه رو نسبت بهش ندارم. حتی… حتی از دیدنش خوشحال میشدم.
یه روز، بعد از یه ماموریت دیگه، وقتی همه خسته و کوفته بودیم، دیدم لیوای کنارم ایستاده. هوا تاریک شده بود و فقط نور کمی از فانوسها میدرخشید.
لیوای: یومی؟
یومی: جانم؟
لیوای: یه چیزی هست که باید بهت بگم
دلم یه جوری شد
یومی: چی؟
لیوای: من… من دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم.»
یومی: چی رو؟ تمیزکاری هات رو؟
یه نگاه بهم کرد
لیوای: نه! اینکه… اینکه هر روز تو رو میبینم و فقط نگاهت میکنم
متعجب شدم
یومی: متوجه نشدم
لیوای: من… من عاشقت شدم، یومی
چشمهام گرد شد. باورم نمیشد. لیوای اکرمن… عاشق من شده بود؟ همون کسی که انقدر مغرور و سرد بود؟
یومی: تو… تو شوخی میکنی، نه؟
لیوای: نه، شوخی نمیکنم. از وقتی تو رو دیدم، یه چیزی تو دلم فرق کرد. شاید چون تو مثل بقیه نبودی. شاید چون با اینکه کوچیک بودی، جسارت و قوی بودی
صورتم سرخ شده بود. نمیدونستم چی بگم. فقط بهش خیره شده بودم. اون هم به چشمهام نگاه میکرد. کمکم، صورتش رو نزدیکتر آورد. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. لبهای سردش، نرم و گرم روی لبهام نشست. یه بوسه کوتاه، اما پر از احساس. یه بوسه که همه چیز رو عوض کرد.
وقتی از هم جدا شدیم، لبخندی روی لبهای لیوای بود که هیچوقت ندیده بودم
لیوای: حالا فهمیدی؟
با لبخندی که رو صورتم بود، سر تکون دادم
یومی:آره… فهمیدم
و اون شب، زیر نور کم فانوسها، یه داستان عاشقانه جدید بین یه دختر زبون دراز و یه کاپیتان مغرور شروع شد. داستانی که با یه بوسه کوچک، اما پرمعنا، رقم خورد.
(The end)
چطور شد؟
حمایتت؟؟؟
- ۴۸
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط