{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FALL

#سقوط
part: آخر
______________________________
نایون به لبه‌ی صخره افتاد. بدنش از درد و خستگی بی‌جان بود، اما قلبش بیشتر از هر چیز، شکسته بود. او به آسمان تاریک خیره شد و با صدایی که زیر صدای رعد و برق گم می‌شد، نالید: “چرا…؟ چرا باید تو باشی؟”
او به یاد آورد؛ به یاد آن شب در اداره پلیس، به یاد گرمای دست‌های جیهون وقتی که او را آرام می‌کرد، به یاد لبخندهای واقعی‌اش که در هیچ نقشه‌ای نمی‌گنجید. او حالا می‌دانست که جیهون “J” بود، اما بیشتر از هر چیزی، می‌دانست که جیهون “عشق زندگی‌اش” هم بود. این تضاد، مثل خنجری بود که قلبش را هزار تکه می‌کرد. او نه فقط یک قاتل را از دست داده بود، بلکه نیمه‌ی خودش را در آن دره رها کرده بود.
باران به جای شستن خون و اشک، آن‌ها را با هم یکی می‌کرد. نایون میان آن همه تاریکی، در حالی که لرز تمام بدنش را به ستون فقره‌اش می‌رساند، به لالاییِ تلخ باد گوش می‌داد. او پیروز شده بود، اما این پیروزی، سنگین‌ترین شکست زندگی‌اش بود. او قاتل را کشته بود، اما در عوض، تمامِ معنای زندگی‌اش را در آن پرتگاه، زیر باران، دفن کرده بود.
در سکوتِ مرگبار جنگل، تنها چیزی که باقی ماند، صدای گریه‌ی بی‌صدای نایون بود؛ گریه‌ای که در آن، مرز بین نفرت و عشق، به کلی از بین رفته بود.
بعد از آن روز، سئول دیگر برای نایون جایی نبود. پرونده بسته شد؛ جیهون مرده بود و هویت “J” با سقوط او در آن دره، برای همیشه در تاریکی دفن شده بود. پلیس او را تبرئه کرد؛ آن نبودنِ جیهون در صحنه و دفاعِ نایون از خود، او را از اتهام قتل رها کرد، اما هیچ قانونی نمی‌توانست او را از اتهامِ “سرتاسرِ ویرانی” رها کند.
نایون دیگر نایونِ سابق نبود. آن کارآگاه باهوش و سرسخت، در همان جنگل، زیر باران، مرده بود. او در اتاق‌های سفید و بی‌روح یک تیمارستان، ساعت‌ها به دیوار خیره می‌شد. چشم‌هایش دیگر رنگِ زندگی را ندیده بودند؛ انگار تمامِ نورِ دنیایش، همراه با جیهون به پایینِ آن صخره سقوط کرده بود
او گاهی در میانِ خواب و بیداری، لبخند می‌زد؛ لبخندی که بیشتر از گریه، دلِ هر کسی را می‌سوزاند. او با کسانی حرف می‌زد که وجود نداشتند. او با جیهون صحبت می‌کرد؛ درباره‌ی آن شب در اداره، درباره‌ی آن بوسه‌ی کوتاه، و درباره‌ی این که چطور می‌توان هم‌زمان هم عاشق بود و هم از کسی که دوستش دارد، وحشت داشت
او در زندان نبود، اما در زندانی از جنسِ خاطرات و گناه، گیر افتاده بود. زندانی که هیچ کلیدی نداشت و هیچ درهای خروجی‌اش، او را از آن صخره و آن بارانِ بی‌امان، نجات نمی‌داد
(the end)
the author: Hairin
دیدگاه ها (۰)

FALL

FALL

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط