گم شده ام در اعماق وجودی به اسم من
گم شده ام در اعماق وجودی به اسم من
اسیر شده ام در کالبدی به اسم تن
به چهره ام که نگاه می کنند
مملو از جوانی ام
به خود که می نگرم فقط
فریاد خستگی را می بینم
مدت هاست تنهام
نه اینکه آدمی در اطرافم نیست نه
اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض
گاهی پر می شوم از خلا تنها کسی که
کنارم باشد
طوریکه تصمیم به رها شدن
از تنهایی می گیرم
اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده
پشیمان می شوم
نه اینکه نخواهم نه
اما انقدر پرم از خالی بودن
که چیزی از جنس شروع مجدد
در خودم نمی یابم ...
اسیر شده ام در کالبدی به اسم تن
به چهره ام که نگاه می کنند
مملو از جوانی ام
به خود که می نگرم فقط
فریاد خستگی را می بینم
مدت هاست تنهام
نه اینکه آدمی در اطرافم نیست نه
اما در این همهمه لبریزم از سکوت محض
گاهی پر می شوم از خلا تنها کسی که
کنارم باشد
طوریکه تصمیم به رها شدن
از تنهایی می گیرم
اما هنوز هیچ چیز را شروع نکرده
پشیمان می شوم
نه اینکه نخواهم نه
اما انقدر پرم از خالی بودن
که چیزی از جنس شروع مجدد
در خودم نمی یابم ...
- ۵۸۴
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط