{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خط به خط ، اشک نویسی مرا می خوانی

خط به خط ، اشک نویسی مرا می خوانی

رفتنت ، رفتن جان است ، خودت می دانی

مثل هر بار که بستی و نرفتی ، این بار

چمدان باز کن و باز بگو می مانی

هی مرا پس زدی و پیش کشیدی ، نکند

پای برگشت نداری که مرا می رانی ؟

به روی باغچه ی قالی نه متری ما

خشک خواهد شد از این غصه که می افشانی

هرچه گفتم که بمان ، فایده انگار نداشت

رفتنت ، رفتن جان است ، خودت می دانی ...
دیدگاه ها (۳)

بخشیدمت ...!همان روزی که تنهایم گذاشتی ، همان روزی که فهمیدم...

هر چقدر هم که نباشیکه نیاییکه بگذردبا خاطرات کهنه ات چه کنمک...

می گویند ولنتاین روز عشق استمن نه عشقی می بینمو نه احساسییک ...

گم شده ام در اعماق وجودی به اسم مناسیر شده ام در کالبدی به ا...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

بله، فرق میکنه مملکت دست کی باشه!اما من به تاریخ دویست ساله ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط