{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی که با یادِ تو بی تاب می شوم ،

گاهی که با یادِ تو بی تاب می شوم ،
بدون اینکه بند کفشهای اراده ام را بسته باشم
سر از کوچه ی دلتنگی در می آورم ..
همان کوچه ای که بوی تو در همه ی امتدادش پیچیده است ،
همان کوچه ای که تنها دلخوشی من برای دیدن تو و حرف زدن با توست .
و همان کوچه ای که در سکوت بی رنگش ،
رنگی از حضور خاموش تو طنین انداخته است.
شنیده ام این کوچه بن بست است .
اینجاست که هیچ آرزوئی مثل آرزوی پرنده شدن و پر زدن تا ته کوچه ، یک راز نیست
اما وقتی به زیبائیِ تو فکر می کنم که چقدر بی انتهاست،
از اینکه کوچه نیز بی گمان در زیبائی تو انتشار یافته است دلم تنگ می شود
و وسط کوچه خشکم می زند تا در حماسه ی یادِ تو مجسمه ی یادبودِ کوچه ی دلتنگی باشم.
دیدگاه ها (۷)

آرام می شوم ،چشمانم را می بندم ،نفسهایَ م بند می آید ،از دوس...

تو به مانند یک سایه ای سایه ای اصیل روی زندگی من تو بسان آرا...

لبخند بزنتا من ساعت ها تماشایت کنم ..بی وقفه ،بی پلک تا تمام...

در چشم تو آیتی استکه تماشای زندگی رادر نگاه من تفسیر می کند ...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

مادر فرشته و زیبای من همیشه در قلب منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط