{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 33:

Part 33:
ALEXANDER:.
داشتم اذیتش میکردم.
وقتی گفت به دستم میاد ذوق کردم.
دختر کوچولوم،بلاخره ازم تعریف کرد.
قربونش برم مننن.(این یک دفه جو گیر شد😂)
فروشنده خیلی ناگهانی اومد،تف تو این شانس.
خودمون و جمع و جور کردیم.
و جعبه انگشتر ها رو داد و رفت.
خب وقته نمایشه؛بشکن زدم چراغ مغازه خاموش شد.
دستیارمم بهم باکس گلی داد که سفارش دادم.
منم زانو زدم،و جعبه انگشتر و باز کردم.
و یه دستی زدم، کلی شمع که رو زمین چیده شده بودن روشن شد.
_«میدونم،پیشنهاد ازدواجمون قراردادیه.
اما نمی‌خواستم آروزی هر دختریه که پیشنهاد ازدواجش رویایی باشه ، خراب کنم.»
_«خانم کوچولو،جوجه کوچولو ی لجباز و تخس،خانم من میشی؟»
قیافه متعجبشو دیدم.
دیدگاه ها (۰)

گلی که الکساندر به مارگارت داد ::

Part 34:Margaret:....این الان جدیه؟این یه عروسی ساختگی بوده....

انگشتر الکساندر ::

Part 32:Margaret: ...جواهر فروش رفت سمت یه اتاقک که توی مغاز...

My professor Part:34بین راه یه جا زد کنار و من دور و برمو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط