پارت ۱
پارت ۱
*کتابخانه ی ارواح *👻
من می توانم با مرده ها حرف بزنم... نه اشتباه نخواندید کاملاً حقیقت دارد وقتی نه ساله بودم پدر و مادرم مردند و من به نیویورک فرستاده شدم تا با عمویی که نمیشناختم زندگی کنم شاید پیش خودتان فکر کنید پس حداقل یتیم نیستی اما میدانید من قبل از این اتفاق حتی عمو مونتی را ندیده بودم و پدرم هم آن قدر رابطه ی محکمی با او نداشت که بخواهد من را به او بسپارد. در واقع آنها از هم متنفر بودند اما پدر و مادرم از کجا باید می دانستند که قرار است قطارشان با یک قطار دیگر تصادف کند و زندگی آنها و صدها نفر دیگر به پایان برسد؟ حتی هنوز وصیتنامه شان را هم ننوشته بودند.
چند روز بعد از مرگ آنها من با هواپیما به نیویورک رفتم مجبور بودم خودم تنها تاکسی بگیرم و به ساختمان درب و داغانی با سنگهای قهوه ای بروم که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است فرو بریزد. خودم باید چمدانم را از آن پله های بتنی ترک خورده بالا میبردم و زنگی را می زدم که کنارش با یک ماژیک قرمز و با خطی بد نوشته شده بود سانتیاگو
یک جورهایی از فشار دادن آن زنگ پشیمانم ای کاش میدانستم
زندگی ام قرار است دچار چه اوضاع دیوانه واری بشود. ای کاش می دانستم که دیگر به مدرسه نخواهم رفت ،دوستان جدید پیدا نخواهم کرد و دیگر نمی توانم ان طور که میخواهم زندگی کنم،چون از لحظه ای که پایم را در این اپارتمان نم گرفته ،کثیف و بوگندوی...عموم گذاشتم ....
شرط پارت بعد ۱۵ کامنت ۱۰ لایک ۵ باز نشر🫠
*کتابخانه ی ارواح *👻
من می توانم با مرده ها حرف بزنم... نه اشتباه نخواندید کاملاً حقیقت دارد وقتی نه ساله بودم پدر و مادرم مردند و من به نیویورک فرستاده شدم تا با عمویی که نمیشناختم زندگی کنم شاید پیش خودتان فکر کنید پس حداقل یتیم نیستی اما میدانید من قبل از این اتفاق حتی عمو مونتی را ندیده بودم و پدرم هم آن قدر رابطه ی محکمی با او نداشت که بخواهد من را به او بسپارد. در واقع آنها از هم متنفر بودند اما پدر و مادرم از کجا باید می دانستند که قرار است قطارشان با یک قطار دیگر تصادف کند و زندگی آنها و صدها نفر دیگر به پایان برسد؟ حتی هنوز وصیتنامه شان را هم ننوشته بودند.
چند روز بعد از مرگ آنها من با هواپیما به نیویورک رفتم مجبور بودم خودم تنها تاکسی بگیرم و به ساختمان درب و داغانی با سنگهای قهوه ای بروم که به نظر میرسید هر لحظه ممکن است فرو بریزد. خودم باید چمدانم را از آن پله های بتنی ترک خورده بالا میبردم و زنگی را می زدم که کنارش با یک ماژیک قرمز و با خطی بد نوشته شده بود سانتیاگو
یک جورهایی از فشار دادن آن زنگ پشیمانم ای کاش میدانستم
زندگی ام قرار است دچار چه اوضاع دیوانه واری بشود. ای کاش می دانستم که دیگر به مدرسه نخواهم رفت ،دوستان جدید پیدا نخواهم کرد و دیگر نمی توانم ان طور که میخواهم زندگی کنم،چون از لحظه ای که پایم را در این اپارتمان نم گرفته ،کثیف و بوگندوی...عموم گذاشتم ....
شرط پارت بعد ۱۵ کامنت ۱۰ لایک ۵ باز نشر🫠
- ۱۱۲
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط