پارت 8
پارت 8
همون موقع هانی عین یوزپلنگ پرید تو اتاق و گفت :
-سانی هامان داره میمیره از دلدرد!
به خدا، به مولا، به پیر به پیغمبر میخواستم همون موقع پرچم ایران رو بندازم دور گردنم و کله خونه رو بگردم و یکمم بندری برقصم!
نگاه هانی کردم که استرس از تو چشماش معلوم بود.
- بابا هانی اروم باش اون وحشی امازونی سگ جون تر از این حرفاست.
هانی دستم رو گرفت داخل اتاق هامان بردتم .
هامان رو زمین بود ولو بود و دستش رو دلش بود و اه ناله میکرد.
- سانی چیکار کنیم ؟
- به نظرت در این موقع ها چیکار میکنن ؟
- زنگ بزنم اورژانس؟
- اورژانس دیرمیاد!
- سانی دستم به دامنت داداشم داره میمیره یه کاری بکن ؟!
- اولا دامن ندارم شلواره دوماً بابا هانی مگه من دکترم ؟! امادشو بریمبیمارستان.
با هانی زود مانتو هامون رو پوشیدیم و هانی رفت کمک هامان که بیارتش. در خونه رو باز کردم و کفشام رو پوشیدم .
هانی و هامان هم امدن .
هانی همون کفش اسپرت هارو برداشت و گفت:
- اینا چرا خیسن؟!
منم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و گفتم :
-چه میدونم زود پاش کن بریم.
همون کفش خیسا رو پا هامان کرد. هامان خیلی حالش بد بود ولی اصلا برام مهم نبود. حقت!
سوار ماشین من شدیم که رو کردم به هانی گفتم:
- ببین بنزین گرون شده! پول بنزین رو ازت میگیرما؟!
- سانی وقت گیر اوردی زود باش برو بیمارستان داداشم مرد!
- یکی کمتر تنفس بهتر هانی جان!
با جیغی که هانی زد رسما لال شدم.
- سانی زود باش.
- باش باو بیا بخور منو!
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم به بیمارستان رسیدیم ک ...
همون موقع هانی عین یوزپلنگ پرید تو اتاق و گفت :
-سانی هامان داره میمیره از دلدرد!
به خدا، به مولا، به پیر به پیغمبر میخواستم همون موقع پرچم ایران رو بندازم دور گردنم و کله خونه رو بگردم و یکمم بندری برقصم!
نگاه هانی کردم که استرس از تو چشماش معلوم بود.
- بابا هانی اروم باش اون وحشی امازونی سگ جون تر از این حرفاست.
هانی دستم رو گرفت داخل اتاق هامان بردتم .
هامان رو زمین بود ولو بود و دستش رو دلش بود و اه ناله میکرد.
- سانی چیکار کنیم ؟
- به نظرت در این موقع ها چیکار میکنن ؟
- زنگ بزنم اورژانس؟
- اورژانس دیرمیاد!
- سانی دستم به دامنت داداشم داره میمیره یه کاری بکن ؟!
- اولا دامن ندارم شلواره دوماً بابا هانی مگه من دکترم ؟! امادشو بریمبیمارستان.
با هانی زود مانتو هامون رو پوشیدیم و هانی رفت کمک هامان که بیارتش. در خونه رو باز کردم و کفشام رو پوشیدم .
هانی و هامان هم امدن .
هانی همون کفش اسپرت هارو برداشت و گفت:
- اینا چرا خیسن؟!
منم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و گفتم :
-چه میدونم زود پاش کن بریم.
همون کفش خیسا رو پا هامان کرد. هامان خیلی حالش بد بود ولی اصلا برام مهم نبود. حقت!
سوار ماشین من شدیم که رو کردم به هانی گفتم:
- ببین بنزین گرون شده! پول بنزین رو ازت میگیرما؟!
- سانی وقت گیر اوردی زود باش برو بیمارستان داداشم مرد!
- یکی کمتر تنفس بهتر هانی جان!
با جیغی که هانی زد رسما لال شدم.
- سانی زود باش.
- باش باو بیا بخور منو!
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم به بیمارستان رسیدیم ک ...
- ۱۴.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط