𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹
𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹
بلخره انتظار ها به پایان رسید..
رقصنده وارد صحنه شد ولی چشماش بسته بود
اون واقعا بی نقص بود..با چشمان بسته سخت ترین رقص رو انجام میداد...با ریتم بدنشو تکون میداد.
آهنگ«Black Swan» درحال پخش بود...
زیبایی خاصی بین این موسیقی و رقصنده بود.
موسیقی به اتمام رسید و رقصنده متوقف شد..
چشم بندش رو درآوورد و ثابت ایستاد و به روبه روش خیره شد
لبخندی زد و تعظیم کرد..دستای دست و تشویق ها بلند شد
شاخه گل های رز آبی روی صحنه پرت میشدن..
همیشه بعد از اجرا شاخه گل رز آبی براش پرت میکردن
کلی نامه میگرفت از درخواست رابطه تا تهدید به مرگ.
از صحنه خارج شد. لباس هاش رو با لباس بیرونی عوض کرد.
خواست به بیرون بره که مردی جلوش ایستاد و دسته گل لیلیوم رو بهش داد.
جیمین: اوه..متشکرم، ولی چه متفاوت!
یونگی: برای شما همیشه باید متفاوت بود
پسر لبخندی زد و دسته گل رو گرفت..مرد کاغذ و خودکاری جلوش گرفت
یونگی: بی زحمت
پسر کاغذ و خودکار رو گرفت و امضاش رو زد..
و بعد از تشکر رفت...این تازه اولشه
آخرین بار نیست که این مرد رو میبینه شاید یه روز همین مرد بشه دلیل زندگی کردنش.
به راهش ادامه داد که دوتا دختر جلوشو گرفتن..
یکیشون با صدای نازک گفت
_اوپاا، امشب عالی بودی! میشه شمارتو بهم بدی؟
جیمین: واقعا عذر میخام و..
یکی دیگه از دخترا وسط حرفش پرید و گفت
_ اوپا اگه از اون خوشت نمیاد من هستم!
جیمین: شماها واقعا زیبایین..ولی من تازه از یه رابطه طولانی بیرون اومدم و فعلا نمیخام رابطه جدیدی رو شروع کنم.
_خب حداقل یه شب میتونم..
پسر نذاشت حرفش کامل بشه و با لبخند جواب داد
جیمین: متاسفم ولی من هیچوقت نیاز ج*نسی نداشتم..شما خیلی خوشگلین پس اینکارا رو نکنید..دیروقته بهتره برین خونه.
_ولی..
قبل از اینکه حرفش رو کامل بزنه با لبخند ازشون دور شد
و بعدش بلافاصله لبخندش محو شد و چهره جدی به خودش گرفت و سوار تاکسی شد..
بلخره انتظار ها به پایان رسید..
رقصنده وارد صحنه شد ولی چشماش بسته بود
اون واقعا بی نقص بود..با چشمان بسته سخت ترین رقص رو انجام میداد...با ریتم بدنشو تکون میداد.
آهنگ«Black Swan» درحال پخش بود...
زیبایی خاصی بین این موسیقی و رقصنده بود.
موسیقی به اتمام رسید و رقصنده متوقف شد..
چشم بندش رو درآوورد و ثابت ایستاد و به روبه روش خیره شد
لبخندی زد و تعظیم کرد..دستای دست و تشویق ها بلند شد
شاخه گل های رز آبی روی صحنه پرت میشدن..
همیشه بعد از اجرا شاخه گل رز آبی براش پرت میکردن
کلی نامه میگرفت از درخواست رابطه تا تهدید به مرگ.
از صحنه خارج شد. لباس هاش رو با لباس بیرونی عوض کرد.
خواست به بیرون بره که مردی جلوش ایستاد و دسته گل لیلیوم رو بهش داد.
جیمین: اوه..متشکرم، ولی چه متفاوت!
یونگی: برای شما همیشه باید متفاوت بود
پسر لبخندی زد و دسته گل رو گرفت..مرد کاغذ و خودکاری جلوش گرفت
یونگی: بی زحمت
پسر کاغذ و خودکار رو گرفت و امضاش رو زد..
و بعد از تشکر رفت...این تازه اولشه
آخرین بار نیست که این مرد رو میبینه شاید یه روز همین مرد بشه دلیل زندگی کردنش.
به راهش ادامه داد که دوتا دختر جلوشو گرفتن..
یکیشون با صدای نازک گفت
_اوپاا، امشب عالی بودی! میشه شمارتو بهم بدی؟
جیمین: واقعا عذر میخام و..
یکی دیگه از دخترا وسط حرفش پرید و گفت
_ اوپا اگه از اون خوشت نمیاد من هستم!
جیمین: شماها واقعا زیبایین..ولی من تازه از یه رابطه طولانی بیرون اومدم و فعلا نمیخام رابطه جدیدی رو شروع کنم.
_خب حداقل یه شب میتونم..
پسر نذاشت حرفش کامل بشه و با لبخند جواب داد
جیمین: متاسفم ولی من هیچوقت نیاز ج*نسی نداشتم..شما خیلی خوشگلین پس اینکارا رو نکنید..دیروقته بهتره برین خونه.
_ولی..
قبل از اینکه حرفش رو کامل بزنه با لبخند ازشون دور شد
و بعدش بلافاصله لبخندش محو شد و چهره جدی به خودش گرفت و سوار تاکسی شد..
- ۵۷
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط