{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرروز با انبوهی از غـــم‌‌های کوچک

هرروز با انبوهی از غـــم‌‌های کوچک
گم می شوم در بین آدم‌‌های کوچک

سرمایی احساس من مشتی دوبیتی‌ست

عمری‌ست می بالـم به این غم‌‌های کوچک

گلبرگ‌‌ها هم پاکی ام را می‌شناسند

مثل تمـــام قطره شبنـــم‌‌های کوچک

با آن که بیهوده‌ست امّا می‌سپارم

زخم بزرگم را به مرهم‌‌های کوچک

پیچیده بـــوی محتشـم مثل نسیمی

در سینه‌‌هامان این محرّم‌‌های کوچک

غــم‌‌هایمان اندازه صحرا بزرگ اند

ما را نمی فهمند آدم‌‌های کوچک
دیدگاه ها (۱)

به شب و پنجره بسپار که بر می گردمعشق را زنده نگــه دار کـه ب...

بیستون هیچ، دماوند اگر سد بشودچشم تو قسمت من بوده و باید بشو...

«کنار من که قدم می‌زنی هوا خوب استپر از پریدنــــم و جای زخـ...

فنجان قهوه ... آتش شومینه ... بی خیالاینها کــه چشم توست در ...

Death and Balm:۳مرگ و مرهممن؟ من ابلیسم… همان لوسیفرِ مغضوب....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط