هرروز با انبوهی از غـــمهای کوچک
هرروز با انبوهی از غـــمهای کوچک
گم می شوم در بین آدمهای کوچک
سرمایی احساس من مشتی دوبیتیست
عمریست می بالـم به این غمهای کوچک
گلبرگها هم پاکی ام را میشناسند
مثل تمـــام قطره شبنـــمهای کوچک
با آن که بیهودهست امّا میسپارم
زخم بزرگم را به مرهمهای کوچک
پیچیده بـــوی محتشـم مثل نسیمی
در سینههامان این محرّمهای کوچک
غــمهایمان اندازه صحرا بزرگ اند
ما را نمی فهمند آدمهای کوچک
گم می شوم در بین آدمهای کوچک
سرمایی احساس من مشتی دوبیتیست
عمریست می بالـم به این غمهای کوچک
گلبرگها هم پاکی ام را میشناسند
مثل تمـــام قطره شبنـــمهای کوچک
با آن که بیهودهست امّا میسپارم
زخم بزرگم را به مرهمهای کوچک
پیچیده بـــوی محتشـم مثل نسیمی
در سینههامان این محرّمهای کوچک
غــمهایمان اندازه صحرا بزرگ اند
ما را نمی فهمند آدمهای کوچک
- ۵۵۴
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط