{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز از فرط بی حوصلگی، تصمیم گرفتم یه نگاه ب کتابای دورا

امروز از فرط بی حوصلگی، تصمیم گرفتم یه نگاه ب کتابای دوران ابتداییم بندازم تا یکم با یاداری خاطرات اون روزهای شیرین، حالم خوب بشه..
این یادداشت رو پشت کتاب هدیه های اسمان( کلاس چهارم )
پیدا کردم..
چقد اون زمان ارزو میکردیم زودتر بزرگ بشیم بریم کلاسهای بالاتر.. اما افسوس ک هیچوقت نفهمیدیم یروزی ممکنه دلمون به صدای زنگ استراحت، صف های صبحاهی، غر زدن موقع سرود ملی خوندن، دعواهای مدیر و امتحانای معلممون تنگ بشه...
راستی
هفت سال از اون روزی ک معلمم این یادداشتو برام نوشت میگذره!..
اما
من
هیچوقت
گذر این هفت سال رو حس نکردم..
وقتیکه به ایینه نگاه میکنم، دیگه اون دختر شاد و سرزنده و پرتلاش رو نمیبینم...
انگار زمان، منِ خوشحال رو توی همون هفت سال جا گذاشت.. و چیزی ک الان از خودم میبینم، یه منِ غمگینو ارومه...
تامام..
دیدگاه ها (۴)

بازم پارت۳(در عمق نگاه تو)×:" از وقتی اینوکو از دنیا رفت، ای...

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

Multi-Part: 7When you were pregnant, you went to the gym wit...

My lovely neighbor part : ۶۸

Part 4

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁶(چه‌رین+)(تهیونگ–)«ا...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 39صبح روز بعد، ویولت و هوسوک زودتر ا...

ترامپ در تروث: آخرین نیروهای آمریکایی از عراق خارج می‌شوند؛ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط