وقتی حسودی میکنه... Part 2
وقتی حسودی میکنه... Part 2
#هیونجین
وارد اتاق شدی و به سمت تخت خوابی که با رو تختی کاملا سفید کاور شده بود رفتی، قافل از اینکه هیونجین هم باتو وارد اتاق شده
قبل از اینکه بتونی بری روی تخت دستای هیونجین دور بازوهات قفل شد و بدنتو به سمت خودش چرخوند. همینطور که به چشمای گشاد شده ی تو خیره بود هل ریزی بهت وارد کرد که جسم ظریفت رو روی تخت انداخت
_که گفتی اون مردک از من بهتره..
÷نه نه هیونجین الان نه
_باید قبل اینکه منو عصبی کنی به اینجاش فک میکردی دارلینگ
روت خیمه زپ و سمت لبات حملهور شد. با مشت به سینش می کوبیدی تا متوقفش کنی ولی دستای نحیف تو تو جلودار اون ببر عصبانی نبود.
از لبات دل کند و نگاهشو روی گردن سفیدت فیکس کرد. حرک بعدیش سرخ کردن ترقوه های برامدت بود ولی صدای مانعش شد.
÷هیونجین وایسااا
نگاه خمارشو به سمت چشمات هدایت کرد و منتظر ادامه حرفت موند
÷صدامون میره بیرون.. همه بیدارن
هیون تک خنده ای کرد و نگاهشو از چشمات گرفت و به یقه لباست داد. دستشو به سمت لباست برد و همینطور که یقه پیراهنتو پایین میکشید جوابتو داد
_نگران اعضایی؟؟... اونا همین الانشم میدونن ما داریم چیکاریم میکنیم
اینبار بدون توجه به تو یرشو توی گردنت فرو برد و آروم آروم دکمه های لباستو باز کرد..
𝑬𝒏𝒅
#هیونجین
وارد اتاق شدی و به سمت تخت خوابی که با رو تختی کاملا سفید کاور شده بود رفتی، قافل از اینکه هیونجین هم باتو وارد اتاق شده
قبل از اینکه بتونی بری روی تخت دستای هیونجین دور بازوهات قفل شد و بدنتو به سمت خودش چرخوند. همینطور که به چشمای گشاد شده ی تو خیره بود هل ریزی بهت وارد کرد که جسم ظریفت رو روی تخت انداخت
_که گفتی اون مردک از من بهتره..
÷نه نه هیونجین الان نه
_باید قبل اینکه منو عصبی کنی به اینجاش فک میکردی دارلینگ
روت خیمه زپ و سمت لبات حملهور شد. با مشت به سینش می کوبیدی تا متوقفش کنی ولی دستای نحیف تو تو جلودار اون ببر عصبانی نبود.
از لبات دل کند و نگاهشو روی گردن سفیدت فیکس کرد. حرک بعدیش سرخ کردن ترقوه های برامدت بود ولی صدای مانعش شد.
÷هیونجین وایسااا
نگاه خمارشو به سمت چشمات هدایت کرد و منتظر ادامه حرفت موند
÷صدامون میره بیرون.. همه بیدارن
هیون تک خنده ای کرد و نگاهشو از چشمات گرفت و به یقه لباست داد. دستشو به سمت لباست برد و همینطور که یقه پیراهنتو پایین میکشید جوابتو داد
_نگران اعضایی؟؟... اونا همین الانشم میدونن ما داریم چیکاریم میکنیم
اینبار بدون توجه به تو یرشو توی گردنت فرو برد و آروم آروم دکمه های لباستو باز کرد..
𝑬𝒏𝒅
- ۶۴۵
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط