سفر در جادههایِ پیچدرپیچِ ججو ادامه داشت. در ماشینِ جلو
سفر در جادههایِ پیچدرپیچِ ججو ادامه داشت. در ماشینِ جلویی، جونگکوک با اخمِ غلیظی رانندگی میکرد و لنا سعی میکرد با عشوه، توجهش را جلب کند، اما...
**ماشینِ اول:**
جیمین، که صندلیِ عقب نشسته بود و داشت با گوشیاش سلفی میگرفت، بیهوا بلند شد و بینِ صندلیهای جلو سرک کشید: «کوکی! داداش، چرا اینقدر سفت چسبیدی به فرمون؟ داری به آسفالت تجاوز میکنی یا رانندگی؟ یکم شُل کن پسر!»
تهیونگ (V) که داشت با یک بسته چیپسِ بزرگ کلنجار میرفت، خندید: «جیمینشی، اون داره با فرمونِ ماشین درد و دل میکنه! ولش کن، بذار تو حالِ خودش باشه. راستی لنا، اون عینکِ آفتابیت چقدر بزرگه، شبیه سوسکِ قهوهایِ متحرک شدی!»
لنا با چشمغرهای که میخواست تهیونگ را بکشد، به سمت پنجره برگشت. جونگکوک فقط زیرِ لب غرولند کرد: «دهنتون رو میبندید یا پیادتون کنم وسطِ جنگل؟»
**ماشینِ دوم (لارا و بکهیون):**
اینجا اوضاع کاملاً متفاوت بود. جین که در صندلیِ عقبِ ماشینِ دوم لم داده بود، با صدای بلند آواز میخواند: «ساحلِ ججو... آخ که چقدر دلم میخواد الان یه ماهیِ گریل شده بخورم!»
بکهیون خندید و نگاهی به لارا انداخت: «لارا، نشنیده بگیر. اینا همشون از قعطیزدههایِ سئولن، هر جا میرن فقط به فکرِ شکمان.»
لارا که سعی داشت از جوِ سنگینِ ماشینِ جلویی فاصله بگیرد، با خنده گفت: «نه اتفاقاً، جین خیلی بامزهست! حداقل از اون فضایِ "مافیاییِ" که بعضیها راه انداختن بهتره.»
همان لحظه، بیسیمِ ماشین خشخش کرد و صدایِ آرام (RM) از ماشینِ اول پخش شد:
«بچهها، کسی میدونه چرا جونگکوک داره با سرعتِ ۱۲۰ تا از تویِ مزرعهیِ گلهایِ کلزا رد میشه؟ یونگی (Suga) میگه اگه همینطوری بریم، تا نیمساعتِ دیگه همهمون رو میفرستیم اون دنیا، یا حداقلِش اینه که یه جریمهیِ سنگین میشیم که باید تا آخرِ عمر تو موزهیِ هایب کار کنیم!»
یونگی از پشتِ بیسیم با صدای خوابآلود و بیحوصلهاش اضافه کرد: «من که خوابیدم. اگه رسیدیم به ساحل بیدارم کنید، اگه نرسیدیم هم... خب، حداقل تو خوابم آرامش دارم. کوکی، اون ماشینِ پشتسری رو نکوب به درخت!»
لارا زد زیرِ خنده. بکهیون نگاهی به او کرد و دستش را رویِ فرمان جابهجا کرد: «میبینی لارا؟ اینا دنیایِ واقعیِ ما هستن. اون چیزی که اون جلو میبینی، فقط یه نقابه.»
جونگکوک که بیسیم را میشنید، با عصبانیت دستش را روی دکمهیِ بیسیم گذاشت: «همهتون خفه! نامجون، تو که رهبرِ گروهی، چرا نمیتونی اینا رو کنترل کنی؟»
نامجون با آرامشِ همیشگیاش گفت: «جونگکوکِ عزیز، من فقط مسئولِ کارهایِ کامپیوتری و نقشه آم مسئولِ کنترلِ عصبانیتِ تو نیستم!»
لارا که حالا حسابی از این جوِ مسخره خندهاش گرفته بود، بیسیم را برداشت و با شیطنت گفت: «راستی رئیس، مراقبِ گلهایِ کلزا باش، حیفه! اگه بزنی بهشون، باید پیاده بشی و براشون عذرخواهی کنی!»
صدایِ خندهیِ هماهنگِ جیمین، تهیونگ و جین از ماشینِ اول بلند شد و سکوتِ سنگینِ ماشینِ جونگکوک با یک پوزخندِ ناخودآگاهِ خودِ او شکست.
***
**ماشینِ اول:**
جیمین، که صندلیِ عقب نشسته بود و داشت با گوشیاش سلفی میگرفت، بیهوا بلند شد و بینِ صندلیهای جلو سرک کشید: «کوکی! داداش، چرا اینقدر سفت چسبیدی به فرمون؟ داری به آسفالت تجاوز میکنی یا رانندگی؟ یکم شُل کن پسر!»
تهیونگ (V) که داشت با یک بسته چیپسِ بزرگ کلنجار میرفت، خندید: «جیمینشی، اون داره با فرمونِ ماشین درد و دل میکنه! ولش کن، بذار تو حالِ خودش باشه. راستی لنا، اون عینکِ آفتابیت چقدر بزرگه، شبیه سوسکِ قهوهایِ متحرک شدی!»
لنا با چشمغرهای که میخواست تهیونگ را بکشد، به سمت پنجره برگشت. جونگکوک فقط زیرِ لب غرولند کرد: «دهنتون رو میبندید یا پیادتون کنم وسطِ جنگل؟»
**ماشینِ دوم (لارا و بکهیون):**
اینجا اوضاع کاملاً متفاوت بود. جین که در صندلیِ عقبِ ماشینِ دوم لم داده بود، با صدای بلند آواز میخواند: «ساحلِ ججو... آخ که چقدر دلم میخواد الان یه ماهیِ گریل شده بخورم!»
بکهیون خندید و نگاهی به لارا انداخت: «لارا، نشنیده بگیر. اینا همشون از قعطیزدههایِ سئولن، هر جا میرن فقط به فکرِ شکمان.»
لارا که سعی داشت از جوِ سنگینِ ماشینِ جلویی فاصله بگیرد، با خنده گفت: «نه اتفاقاً، جین خیلی بامزهست! حداقل از اون فضایِ "مافیاییِ" که بعضیها راه انداختن بهتره.»
همان لحظه، بیسیمِ ماشین خشخش کرد و صدایِ آرام (RM) از ماشینِ اول پخش شد:
«بچهها، کسی میدونه چرا جونگکوک داره با سرعتِ ۱۲۰ تا از تویِ مزرعهیِ گلهایِ کلزا رد میشه؟ یونگی (Suga) میگه اگه همینطوری بریم، تا نیمساعتِ دیگه همهمون رو میفرستیم اون دنیا، یا حداقلِش اینه که یه جریمهیِ سنگین میشیم که باید تا آخرِ عمر تو موزهیِ هایب کار کنیم!»
یونگی از پشتِ بیسیم با صدای خوابآلود و بیحوصلهاش اضافه کرد: «من که خوابیدم. اگه رسیدیم به ساحل بیدارم کنید، اگه نرسیدیم هم... خب، حداقل تو خوابم آرامش دارم. کوکی، اون ماشینِ پشتسری رو نکوب به درخت!»
لارا زد زیرِ خنده. بکهیون نگاهی به او کرد و دستش را رویِ فرمان جابهجا کرد: «میبینی لارا؟ اینا دنیایِ واقعیِ ما هستن. اون چیزی که اون جلو میبینی، فقط یه نقابه.»
جونگکوک که بیسیم را میشنید، با عصبانیت دستش را روی دکمهیِ بیسیم گذاشت: «همهتون خفه! نامجون، تو که رهبرِ گروهی، چرا نمیتونی اینا رو کنترل کنی؟»
نامجون با آرامشِ همیشگیاش گفت: «جونگکوکِ عزیز، من فقط مسئولِ کارهایِ کامپیوتری و نقشه آم مسئولِ کنترلِ عصبانیتِ تو نیستم!»
لارا که حالا حسابی از این جوِ مسخره خندهاش گرفته بود، بیسیم را برداشت و با شیطنت گفت: «راستی رئیس، مراقبِ گلهایِ کلزا باش، حیفه! اگه بزنی بهشون، باید پیاده بشی و براشون عذرخواهی کنی!»
صدایِ خندهیِ هماهنگِ جیمین، تهیونگ و جین از ماشینِ اول بلند شد و سکوتِ سنگینِ ماشینِ جونگکوک با یک پوزخندِ ناخودآگاهِ خودِ او شکست.
***
- ۶۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط