{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Battle of alpha Wolves

Battle of alpha Wolves
Part 1

درخواستی

هوای جنگل سنگین بود . نه از سردی و رطوبت هوا . بلکه از خاطرات غمگین و تلخ . کیم تهیونگ آلفای گله خورشید نفس عمیقی کشید . بوی آشنای کاج و خاک مرطوب را حس میکرد ، اما در کنارش بوی تلخ و زننده خاکستر را حس میکرد . اره گله خاکستر . گله ای پدرش را از او گرفتند. هر بار که این بود را استشمام میکرد ، خشم در وجودش بوجود می آمد .

امروز روز بازید از نمایشی در قلمروشان بود .نمایشی از قدرت و هشدار به دشمنانشان . تهیونگ با قدم های استوار و محکم در میان بهترین جنگجو ها گله اش راه می‌رفت . نگاهش به خطی افتاد . خطی که مرز میان دو گله بود گله ی ( خورشید و خاکستر )

ناگهان صدایی خشن او را به خود آورد : اینجا قلمرو ما است . بهتره برگردی

تهیونگ ایستاد . ناگهان سایه ای بلند از میان درختان بیرون آمد . مردی قوی هیکل با چشمانی سرد و نافذ . آلفای دیگری از گله خاکستر . چیزی که توجه تهیونگ را جلب کرده بود چهره ی مرد نبود . بلکه حضور آرام و پر تنش او بود که در فاصله ی کمی از او قرار داشت .

مردی جوان تر با موهای تیره که در نور کم جان جنگل میدرخشید . هیکل ورزیده اش نشان از قدرت و چشمان تیره اش اندوهی رو بازتاب میکرد . او هم آلفا بود ، این را میشد از هاله ی قدرت نامرئی اش فهمید

تهیونگ برای لحظه ای حس کرد قلبش به تپش افتاده است . اما بلافاصله خودش را سرزنش کرد . این جونگکوک بود . عضوی از گله ای که پدرش را از او گرفتند .

آلفای گله خاکستر پوزخندی زد و گفت : از دیدن اعضای گله ی ما ترسیدی؟ یا شاید دلتنگ کسی شدی ( اشاره به پدر تهیونگ )

خشم در وجودش شعله ور شد . مشتش رو گره کرد . ولی قبل از اینکه حرفی بزند دوباره چشمش به جونگکوک افتاد .جوان آلفا ایستاده بود . نگاهش به تهیونگ که نه بلکه به زمین دوخته شده بود .این بی تفاوتی جونگکوک بیش از هرچیزی تهیونگ را آزار میداد

تهیونگ با صدایی که سعی میکرد خونسردی اش را حفظ کند گفت : این مرز قلمرو ی ماست . ما فقط داریم گشت زنی میکنیم . اما اگر شما به دنبال دردسر هستید ما آماده ایم .

نگاهش را از جونگکوک گرفت و به آلفای گله خاکستر چشم دوخت : بهتره گرگ هاتون رو کنترل کنید .

آلفای خاکستر خندید . خنده که بیشتر شبیه یک زوزه ی دردناک بود : گرگ های من نیازی به کنترل ندارند . اونا می‌دونن چطور از قلمروشان محافظت کنند

سکوت سنگینی برقرار شد . هوا پر از تنش بود ، انگار برای انفجار . تهیونگ احساس میکرد نگاه جونگکوک لحظه ای روی آن ثابت مانده ، اما وقتی دوباره نگاهش کرد جوان آلفا سرش را پایین انداخته بود

تهیونگ با احساسی گنگ از تحقیر و کنجکاوی و به همراهانش کرد : برمیگردیم

اما هرچند می‌دانست این دیدار با اینکه بر از تنش و نفرت بود ، آغاز ماجرایی بود .چیزی که در آن ، سایه ی گله خاکستر و آلفای جوانش ، یعنی جونگکوک ، نقش مهمی بازی میکرد

ادامه دارد .....

بچه هااااا . حمایت نشه ادامش نمیدماااا . توی کامنتا یچیزی بنویسید جون بگیرم برم بنویسم
شرط ها : ۱۲ تا بازنشر
دیدگاه ها (۱۰)

------ مشخصات فیک -----درخواستی اولنام : نبرد گرگ های آلفا ژ...

اســتـاد چــشــم بـادومــی مــــن [ My almond-eyed master ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط