{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : twenty six

ویوی جونگ کوک :

نمیدونم چه مدت گذشت ...
چند دقیقه؟
چند ساعت ؟
یه روز ؟
یا شاید چند روز ؟


چشمام رو باز کردم و دیدم که دست و پاهام به تخت بسته شدن و کاملا بRهنه بودم ...
$به به ، جئون جونگ کوک میبینم که بلاخره بیدار شدی ! خیلی نگران بودم که دیگه چشماتو باز نکنی امگا کوچولو ، اون‌وقت کل نقش‌م خراب میشد و دیگه حال نمی‌داد...
_ تو کی هستی ؟ از جونم چی میخوای ؟
$میبینم که حسابی سر حال شدی ! پس امشب قراره حسابی خوش بگذره و تلافی اون شب و کار هایی که لی باهام کرد رو پس بدی ...
خون تو رگام یخ بست . منظورش کدوم شب بود ؟ اصلا این یارو کی بود ؟
$ و در جواب سوالت باید بگم که من همونی هستم که تهیونگ عزیزت اون شب جلوی بار سارام این بلا رو سرم اورد و در جواب سوال دومت اینه که فقط میخوام توی این شب قشنگ همه چی رو تلافی کنم ، ما می‌تونستیم باهم شریک شیم اما تو هم مثل لی تصمیم گرفتی رقیبم باشی ، امشب دسته خالی خونه نمیری و بچه من مهمون خونه و شکمت میشه امگا کوچولو ...
_خواهش میکنم ... توروخدا آزادم کن ... قول میدم دهنمو ببندم و به کسی چیزی نگم ، اصلا خسارتی که لی بهت زده رو جبران میکنم فقط ...
وون به سمتم اومد و منم مثل مترسک های مزرعه بسته شده بودم و کاری از دستم برنمیومد ...
اون شب انگار دوباره شب هام با لی شروع شده بود و قرار بود دوباره برده بشم ... انگار همیشه همینطور بود ... انگار سرنوشتم همین بود ...

تهیونگ ...

تهیونگ کجایی ؟

ویوی تهیونگ :

بلاخره تونستم چشمام رو باز کنم و نور ماه رو ببینم که از پنجره به داخل می‌تابید...
نوری که منو یاد هر لمس جونگ کوک مینداخت...
من اینجا چی کار می‌کردم؟
جونگ کوک کجاست ؟
نکنه نگرانم شده باشه ؟
با کلی زحمت از جام بلند شدم و صفحه گوشیم رو روشن کردم و با دیدن یه نوتیف پیام همه چی رو به یاد آوردم...
پیام از ناشناس : امشب ساعت یک بیا و امگا کوچولوت رو از بار سارام ببر . اتاق ۱۷ .
پی‌نوشت: احتمالا وقتی این پیام رو میخونی باید بدونی که امشب به من و امگات خیلی خوش گذشته .
ساعت رو چک کردم ...
۱۲:۳۴ دقیقه بود ...
التماس کردم که هنوز دیر نشده باشه و سریع از روی زمین بلند شدم و راه افتادم ...
از اینجا تا بار بیست دقیقه راه بود ...
امیدوارم دیر نکرده باشم ...
وقتی که رسیدم از پله ها رفتم بالا و به اتاق رسیدم به در اتاق حمله ور شدم و شکوندمش و وقتی وارد اتاق شدم جونگ کوک رو برHنه دیدم که بی رمق روی تخت افتاده بود و داشت مثل ابر بهار اشک می‌ریخت ولی اثری از وون نبود ...

ادامه پارت توی کامنتا
دیدگاه ها (۲)

پسر بد (61)

Part94

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط