سناریو
مکان: حیاط پشت مدرسه هاگوارتز، نیمهشب. ماه به شدت میدرخشه و تنها صدای شب و زمزمههای باد به گوش میرسه.
زمان: اوج شب، وقتی همه خواب هستن و تو و دراکو تنها باقی موندید.
شروع:
تو در حال قدم زدن در حیاط هستی، سعی میکنی فکرهایی که تو ذهنت میچرخن رو مرتب کنی. هوای سرد شب به پوستت برخورد میکنه و خودت رو در افکار خود غرق میکنی. ناگهان صدای پایی میشنوی. وقتی برمیگردی، دراکو رو میبینی که به سختی تعادلش رو حفظ میکنه. چشماش کمی قرمزه و واضحاً مسته.
دراکو: (با صدای کمی لرزان) «تو... تو همیشه متفاوتی... همیشه...»، بعد کمی مکث میکنه و به سختی به جلو میاد.
تو: (نگاه میکنی و کمی از او فاصله میگیری) «دراکو، حالت خوبه؟ چرا اینجا؟»
دراکو: (لبخند کمرنگی میزنه و چشماش کمی میدرخشه) «فقط میخواستم بهت بگم... میخواستم بگم که...» (لحظهای مکث میکنه، در حالی که میدونه چه چیزی میخواد بگه، اما کلمات رو به سختی پیدا میکنه.)
تو: (نمیفهمی که چطور باید برخورد کنی) «چی میخوای بگی؟»
دراکو: (با صدای لرزانی ادامه میده) «تو همیشه... همیشه جذابترین کسی بودی که دیدم. ولی نمیتونم... نمیتونم ادامه بدم بدون اینکه بگم...» (ناگهان از شدت احساسات، به جلو میاد و دستش رو به سمتت دراز میکنه.) «همیشه دوست داشتم با تو باشم... دوست دارم بدونی...»
تو: (نگاه میکنی و متوجه میشی که دراکو به شدت تحت تاثیر احساساتشه و شاید به خاطر مستی حرفهایی میزنه که عادی نیست.) «دراکو...»
دراکو: (حالا نزدیکتر میشه و دستش رو به آرامی روی شونهات میذاره) «فقط یه بغل... فقط یه بوس... میخوام بدونی چقدر برای من ویژهای.»
تو: (با نگرانی از نگاهش متوجه میشی که این احساسات واقعیه، اما ممکنه تحت تاثیر مستی باشه و نمیخوای این تصمیم رو تحت فشار بگیری.) «دراکو، تو الان... شاید به درستی نمیدونی چی میگی.»
دراکو: (با کمی گریه توی چشمهاش، آهسته میگه) «ولی... ولی وقتی تو رو میبینم، همهچی به نظر درست میاد. فقط یه بغل... یه بوس، فقط میخوام بدونم که شاید تو هم منو همونطور میبینی.»
پایان سناریو
درخواست بنویسید تو کامنتا
زمان: اوج شب، وقتی همه خواب هستن و تو و دراکو تنها باقی موندید.
شروع:
تو در حال قدم زدن در حیاط هستی، سعی میکنی فکرهایی که تو ذهنت میچرخن رو مرتب کنی. هوای سرد شب به پوستت برخورد میکنه و خودت رو در افکار خود غرق میکنی. ناگهان صدای پایی میشنوی. وقتی برمیگردی، دراکو رو میبینی که به سختی تعادلش رو حفظ میکنه. چشماش کمی قرمزه و واضحاً مسته.
دراکو: (با صدای کمی لرزان) «تو... تو همیشه متفاوتی... همیشه...»، بعد کمی مکث میکنه و به سختی به جلو میاد.
تو: (نگاه میکنی و کمی از او فاصله میگیری) «دراکو، حالت خوبه؟ چرا اینجا؟»
دراکو: (لبخند کمرنگی میزنه و چشماش کمی میدرخشه) «فقط میخواستم بهت بگم... میخواستم بگم که...» (لحظهای مکث میکنه، در حالی که میدونه چه چیزی میخواد بگه، اما کلمات رو به سختی پیدا میکنه.)
تو: (نمیفهمی که چطور باید برخورد کنی) «چی میخوای بگی؟»
دراکو: (با صدای لرزانی ادامه میده) «تو همیشه... همیشه جذابترین کسی بودی که دیدم. ولی نمیتونم... نمیتونم ادامه بدم بدون اینکه بگم...» (ناگهان از شدت احساسات، به جلو میاد و دستش رو به سمتت دراز میکنه.) «همیشه دوست داشتم با تو باشم... دوست دارم بدونی...»
تو: (نگاه میکنی و متوجه میشی که دراکو به شدت تحت تاثیر احساساتشه و شاید به خاطر مستی حرفهایی میزنه که عادی نیست.) «دراکو...»
دراکو: (حالا نزدیکتر میشه و دستش رو به آرامی روی شونهات میذاره) «فقط یه بغل... فقط یه بوس... میخوام بدونی چقدر برای من ویژهای.»
تو: (با نگرانی از نگاهش متوجه میشی که این احساسات واقعیه، اما ممکنه تحت تاثیر مستی باشه و نمیخوای این تصمیم رو تحت فشار بگیری.) «دراکو، تو الان... شاید به درستی نمیدونی چی میگی.»
دراکو: (با کمی گریه توی چشمهاش، آهسته میگه) «ولی... ولی وقتی تو رو میبینم، همهچی به نظر درست میاد. فقط یه بغل... یه بوس، فقط میخوام بدونم که شاید تو هم منو همونطور میبینی.»
پایان سناریو
درخواست بنویسید تو کامنتا
- ۹.۰k
- ۳۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط