ادامه سناریو قبلی
ادامه سناریو قبلی...
(هیونگلاین)
شوگا:داشتین از تولد دوستت برمیگشتین..و شوگا هم به اصرار تو همراهت اومده بود...ولی هیچی خوب پیش نرفت هیچ..بدم تموم شد...اتفاقی برادرت و البته رقیب شوگا اونجا بود و تو از اونجایی ک خیلی وقته ندیده بودیش حسابی ذوق کردی و بغلش کردی و...
شوگا حتی نمیدونست تو برادر داری،،پس گرفته بود تا میخورد برادرتو یا بهتر بگم رقیبش ک حالش ازش بهم میخورد رو زده بود...اونم جلوی اون همه مهمون...الان ن تنها مهمونی دوستت خراب شده بود برادرتم راهی بیمارستان شد!تو ماشین نشسته بودین و سکوت مرگباری بینتون بود...توهم خیلی از دستش عصبانی بودی ولی سعی کردی با حرف زدن ارومش کنی...هرچند خودت بیشتر به اروم شدن نیاز داشتی..لب زدی:یونگی..من ک بهت توضیح دادم اون برادر_قبل تموم شدن خرفت صداش بلند شد:فقط خفه شو..نمیخوام الان صداتو بشنوم و دستشو بیشتر روی فرمون فشرد..بهت برخورد اون حق نداشت بعد گندی ک زده بود طلبکارانه سرت داد بزنه!علاقهای هم ب زیر پا گذاشتن غرورت نداشتی پس با حرص گفتی:بزن بغل میخوام پیاده شم...به طرفت برگشت و اخم ریزی کرد:چی؟؟دیوونه شدی؟این موقع شب؟؟دندونات رو روی هم فشردی:برام مهم نیست تو حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی وقتی همش تقصیر خودته...طلبکارم هستی؟؟پوزخندی زد و با طعنه گفت:خیلی ببخشید حتما من بودم یه پسرو بغل کردم...صبرت لب ریز شد و داد زدی...:اون برادرمه و من نمیدونستم اون رقیب لعنتیت برادر منه!درو باز کردی ک از ماشین بپری بیرون ولی یهو ماشین ایستاد و صدای جیغ لاستیکا بلند شد...برگشت طرفت و محکم بوسیدت..اولش تقلا کردی ولی بعد رام شدی..ازت دل کند و توی چشات زل زد...:فکر کردی میزارم بدون من جایی بری؟؟معذرت میخوام کنترلمو از دست دادم تو ک میدونی چقدر دوستت دارم و روت حساسم...و دوباره کیسسس>>!
هوپی:در زنگ زده گاراج مخروبه با شدت باز شد...:بحبح جناب جانگ..یادی از ما کردی..حتما باید عزیزت رو بدزدم ک یه سری به ما بزنی؟؟*خنده عنی*
با خشم لب باز کرد:کجاست؟؟؟
اوه اوه عزیزم؛تند نرو عزیزکردهت همینجاست...ناگهان لامپی بالای سرت روشن شد...دستو پات با شدت خیلی زیاد به صندلی سرد و زنگ زده بسته شده بود و دست و پات کز کز میکرد...بلند اسمشو داد زدی و قطره اشکی از چشمات ب پایین سر خورد...هوپی روی گریه کردنت خیلی حساس بود..همیشه میگفت کسی ک باعث گریهت شده رو تیکه تیکه میکنم..حتی اگه اون شخص خودم باشم!با دیدن اشکت و وضعیت بدت؛خون توی رگاش خشک شد و به طرف جونگهی برگشت...از شدت عصبانیت نمیتونست درست تکلم کنه:بایت این کارت....کشته میشی عوضی!جونگهی لبخندی زد و لب باز کرد...:ن بابا ترسیدم...با دستش به نوچه هاش اشاره کرد و گفت بسوزوننت...اونم جلوی هوپی..!چیهوپ رسما مرز دیوونهگی رو رد کرد و بدون لحظهای مکث به دوتا پای طرف شلیک کرد!بلافاصله بعد از صدای تفنگ افراد هوپی ریختن تو انبار و همه رو دستگیر کردن...هوپ با نگرانی به طرفت اومد و با دلشوره تمام صورتت رو آنالیز کرد...:بیب..خوبی؟؟؟من معذرت میخوام..نباید سرت داد میزدم و تو اونطوری فرار کنی..واقعا..شرمندهم..منه عوض_ناگهان لباتو رو لباش گذاشتی ساکتش کردی...:ممنون چاگیا...اگه تو نبودی الان من...مهم نیست دیگه گذشت،دوستت دارم...تنت رو به اغوش کشید و به خودش فشوردت...:من بیشتر عزیزم..خوشحالم حالت خوبه شاپرک!
(هیونگلاین)
شوگا:داشتین از تولد دوستت برمیگشتین..و شوگا هم به اصرار تو همراهت اومده بود...ولی هیچی خوب پیش نرفت هیچ..بدم تموم شد...اتفاقی برادرت و البته رقیب شوگا اونجا بود و تو از اونجایی ک خیلی وقته ندیده بودیش حسابی ذوق کردی و بغلش کردی و...
شوگا حتی نمیدونست تو برادر داری،،پس گرفته بود تا میخورد برادرتو یا بهتر بگم رقیبش ک حالش ازش بهم میخورد رو زده بود...اونم جلوی اون همه مهمون...الان ن تنها مهمونی دوستت خراب شده بود برادرتم راهی بیمارستان شد!تو ماشین نشسته بودین و سکوت مرگباری بینتون بود...توهم خیلی از دستش عصبانی بودی ولی سعی کردی با حرف زدن ارومش کنی...هرچند خودت بیشتر به اروم شدن نیاز داشتی..لب زدی:یونگی..من ک بهت توضیح دادم اون برادر_قبل تموم شدن خرفت صداش بلند شد:فقط خفه شو..نمیخوام الان صداتو بشنوم و دستشو بیشتر روی فرمون فشرد..بهت برخورد اون حق نداشت بعد گندی ک زده بود طلبکارانه سرت داد بزنه!علاقهای هم ب زیر پا گذاشتن غرورت نداشتی پس با حرص گفتی:بزن بغل میخوام پیاده شم...به طرفت برگشت و اخم ریزی کرد:چی؟؟دیوونه شدی؟این موقع شب؟؟دندونات رو روی هم فشردی:برام مهم نیست تو حق نداری اینطوری باهام حرف بزنی وقتی همش تقصیر خودته...طلبکارم هستی؟؟پوزخندی زد و با طعنه گفت:خیلی ببخشید حتما من بودم یه پسرو بغل کردم...صبرت لب ریز شد و داد زدی...:اون برادرمه و من نمیدونستم اون رقیب لعنتیت برادر منه!درو باز کردی ک از ماشین بپری بیرون ولی یهو ماشین ایستاد و صدای جیغ لاستیکا بلند شد...برگشت طرفت و محکم بوسیدت..اولش تقلا کردی ولی بعد رام شدی..ازت دل کند و توی چشات زل زد...:فکر کردی میزارم بدون من جایی بری؟؟معذرت میخوام کنترلمو از دست دادم تو ک میدونی چقدر دوستت دارم و روت حساسم...و دوباره کیسسس>>!
هوپی:در زنگ زده گاراج مخروبه با شدت باز شد...:بحبح جناب جانگ..یادی از ما کردی..حتما باید عزیزت رو بدزدم ک یه سری به ما بزنی؟؟*خنده عنی*
با خشم لب باز کرد:کجاست؟؟؟
اوه اوه عزیزم؛تند نرو عزیزکردهت همینجاست...ناگهان لامپی بالای سرت روشن شد...دستو پات با شدت خیلی زیاد به صندلی سرد و زنگ زده بسته شده بود و دست و پات کز کز میکرد...بلند اسمشو داد زدی و قطره اشکی از چشمات ب پایین سر خورد...هوپی روی گریه کردنت خیلی حساس بود..همیشه میگفت کسی ک باعث گریهت شده رو تیکه تیکه میکنم..حتی اگه اون شخص خودم باشم!با دیدن اشکت و وضعیت بدت؛خون توی رگاش خشک شد و به طرف جونگهی برگشت...از شدت عصبانیت نمیتونست درست تکلم کنه:بایت این کارت....کشته میشی عوضی!جونگهی لبخندی زد و لب باز کرد...:ن بابا ترسیدم...با دستش به نوچه هاش اشاره کرد و گفت بسوزوننت...اونم جلوی هوپی..!چیهوپ رسما مرز دیوونهگی رو رد کرد و بدون لحظهای مکث به دوتا پای طرف شلیک کرد!بلافاصله بعد از صدای تفنگ افراد هوپی ریختن تو انبار و همه رو دستگیر کردن...هوپ با نگرانی به طرفت اومد و با دلشوره تمام صورتت رو آنالیز کرد...:بیب..خوبی؟؟؟من معذرت میخوام..نباید سرت داد میزدم و تو اونطوری فرار کنی..واقعا..شرمندهم..منه عوض_ناگهان لباتو رو لباش گذاشتی ساکتش کردی...:ممنون چاگیا...اگه تو نبودی الان من...مهم نیست دیگه گذشت،دوستت دارم...تنت رو به اغوش کشید و به خودش فشوردت...:من بیشتر عزیزم..خوشحالم حالت خوبه شاپرک!
- ۳۶۹
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط