.از سر زلف تو پیداست که "سر" میخواهی /

.از سر زلف تو پیداست که "سر" میخواهی /
از فروپاشی یک شهر خبر می خواهی/
عشق، میدان جنون است نه پس کوچه ی عقل/
دل دیوانه مهیاست! اگر می خواهی../
میوه ام عزت و آزادگی ام بود که رفت/
از تهی دستی یک سرو، ثمر می خواهی؟/
شاخه ی خویش شکستم که عصایت باشم/
تو ولی از من افتاده، تبر می خواهی/
عطر گیسوی تو تا ملک سلیمان رفته ست/
زلف وا کرده ای و شانه به سر میخواهی/
"مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز"! /
مصلحت نیست که از هرکه نظر میخواهی./
.وصف تو کار کسی نیست بجز"حافظ" و من/
عاشقی اهل دل و اهل هنر میخواهی...
دیدگاه ها (۱)

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

سلام بچه ها خوبین امیدوارم که هیچ وقت طعم مریضی رو نچشید بچه...

این نه ترانه، که صدایِ خُرد شدنِ استخوانِ مافیاست.در دورانی ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت۱۵‌تابستان با گرمای ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط