My professor
My professor
Chapter:2
Part:70
یه زمانی از عصبانی شدنت میترسیدم ...
از اون اخمی که بی صدا می نشست رو طاق خمیده ی ابروهات، ولی سنگینیش دیوار اتاقو تا مرز فروپاشی با خودش میبرد ... خودمو برای اون لحظه آماده می کردم ... لحظه ای که بپرسی : "هیچ معلوم هست داری با زندگیت چیکار میکنی؟"
و من با تمرین شده ترین دیالوگ ها ، خودمو برای تو تبرئه میکردم.
سرگرمی مورد علاقم شده بود روایت جهان انحصاری توی مغزم برای تو .... از این بازجویی ذهنی لذت می بردم ... از تبرئه کردن خودم برای قاضی ای که
هیچوقت دادگاهشو واسم تشكيل نداد ... بی وقفه برای سایه ی خیالی تو از هر دری حرف میبافتم ... هر تصمیم و تردید بی اهمیتی باید اول از فیلتر نگاه تو عبور میکرد ...
هر چند که خودت اینو نمیدونی ... اما یه روز ازم میپرسی ! ... مگه نه ؟
یه روز ازم میپرسی که چرا با بغض به تیکه بیسکوییت غوطه ور توی چاییم خیره موندم ... میپرسی چرا وقتی از پل عابر پیاده رد میشدم گریه کردم ... میپرسی داشتم به چی فکر میکردم که قهوه ام یخ کرد ... میپرسی چرا توی تاکسی، به
آدرس خونه ی قدیمیمون اشاره کردم، جایی که دیگه هیچکس منتظرم نیست ...یه روز همه چیز و ازم میپرسی ...
باید برای اون روز خودمو آماده نگه میداشتم ... مگه نه ؟
بالاخره زمانش رسید. امروز ... رو به روی هم ایستادیم. من آماده ی محاکمه تو اما ... ساكت.
نپرسیدی هیچی نمی پرسی ... هیچی ......
میدونی ... فکرشم نمیکردم یه روز از اینکه ببینم عصبانی نیستی ، عصبانی بشم از اینکه دیگه حتى قضاوتم نمی کنی.
حتى خشمت رو ازم دریغ میکنی آه از بی تفاوتی وقت و بی وقتت که مثل برف بی هوا ، میشینه رو دل بی پناهم و بی صدا دفنش میکنه .... نکنه خودت توی ذهنت به سوالاتی که در مورد منه جواب دادی؟ نکنه بهشون جواب اشتباهی دادی .....
نکنه منو اشتباه فهمیدی که اینطور و انمود میکنی وجود ندارم ..... وجود نداشتم ؟ ... من اينجام
... با تمام نمایشای روزمره ام با تمام ترسی که از نگاهت داشتم با تمام دیالوگ هایی که هیچوقت به گوش تو نرسیدن چرا نمیپرسی تمام زندگیم داشتم به چی وانمود میکردم ؟
چرا از دستم عصبانی نیستی جونگ کوک ؟
......
جئون برای بار سوم خون غلیظ تو دهنش رو تف کرد زمین ...
هیزل و یونگی درست پشت سرش با فاصله ی زیادی حرکت میکردن دور اما پر هدف .
هوسوک و سرکارگر هم جلوتر از جئون راه آزمایشگاه رو نشون میدادن .....
هیزل لکه ی خون روی زمین رو نگاه کرد و یونگی با طعنه پرسید:
یونگی:ببینم مونتانا ، مراقبت لازم داری ؟ به نظر میاد خون اون دهن نفرت انگیزت تموم بشو که نیست.
جئون خم به ابرو نیورد نه برگشت. نه جواب داد. فقط با قامت راست و همیشگیش قدم بر میداشت ....
درست مثل کوهی از غرور بین کسایی که میخواستن شاهد مرگش باشن.
اما جلوی در آزمایشگاه یهو هوسوک قامتشو جلوی جئون سپر کرد و مسیرش رو برید ...
بادیگارد زیرک و جدی یونگی انگار درست تو لحظه ی آخر به موضوعی پی برده بود و چیزی به نظرش از قلم افتاده بود.
همه سر جاشون ایستادن و هوسوک رو نگاه کردن تا معنی حرکتش رو بفهمن .
هوسوک دندوناشو به هم فشار داد و چشمای مسلط جئون رو نگاه کرد ..
.
یونگی ریلکس پرسید:
یونگی:مشکل چیه ؟
هوسوک که با تمرکز به قعر چشمای مرموز جئون خیره شده بود، بی مقدمه، بدون تردید و قدرتمند گفت:
هوسوک: آزمایشگاهو تخلیه کنید !
سر کارگر پلک زد، جا خورد
سرکارگر:تخليه ...؟ الان؟ به کجا ؟ ..... فکر میکردم همینجا قراره بیزه ....
هوسوک با اینکه از جئون چشم برنمی داشت ، خطاب به یونگی گفت :
هوسوک: دوربینا رو داریم از کار میندازیم به خاطر شرطی که پارک هیزل گذاشت. هیچ کس هم اجازه نظارت مستقیم نداره ...عملا داریم این جادوگر پیر رو با با شاگرد اولش بین اون همه ماده اولیه حساس تنها میزاریم !ممكنه کلک بزنه !
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:70
یه زمانی از عصبانی شدنت میترسیدم ...
از اون اخمی که بی صدا می نشست رو طاق خمیده ی ابروهات، ولی سنگینیش دیوار اتاقو تا مرز فروپاشی با خودش میبرد ... خودمو برای اون لحظه آماده می کردم ... لحظه ای که بپرسی : "هیچ معلوم هست داری با زندگیت چیکار میکنی؟"
و من با تمرین شده ترین دیالوگ ها ، خودمو برای تو تبرئه میکردم.
سرگرمی مورد علاقم شده بود روایت جهان انحصاری توی مغزم برای تو .... از این بازجویی ذهنی لذت می بردم ... از تبرئه کردن خودم برای قاضی ای که
هیچوقت دادگاهشو واسم تشكيل نداد ... بی وقفه برای سایه ی خیالی تو از هر دری حرف میبافتم ... هر تصمیم و تردید بی اهمیتی باید اول از فیلتر نگاه تو عبور میکرد ...
هر چند که خودت اینو نمیدونی ... اما یه روز ازم میپرسی ! ... مگه نه ؟
یه روز ازم میپرسی که چرا با بغض به تیکه بیسکوییت غوطه ور توی چاییم خیره موندم ... میپرسی چرا وقتی از پل عابر پیاده رد میشدم گریه کردم ... میپرسی داشتم به چی فکر میکردم که قهوه ام یخ کرد ... میپرسی چرا توی تاکسی، به
آدرس خونه ی قدیمیمون اشاره کردم، جایی که دیگه هیچکس منتظرم نیست ...یه روز همه چیز و ازم میپرسی ...
باید برای اون روز خودمو آماده نگه میداشتم ... مگه نه ؟
بالاخره زمانش رسید. امروز ... رو به روی هم ایستادیم. من آماده ی محاکمه تو اما ... ساكت.
نپرسیدی هیچی نمی پرسی ... هیچی ......
میدونی ... فکرشم نمیکردم یه روز از اینکه ببینم عصبانی نیستی ، عصبانی بشم از اینکه دیگه حتى قضاوتم نمی کنی.
حتى خشمت رو ازم دریغ میکنی آه از بی تفاوتی وقت و بی وقتت که مثل برف بی هوا ، میشینه رو دل بی پناهم و بی صدا دفنش میکنه .... نکنه خودت توی ذهنت به سوالاتی که در مورد منه جواب دادی؟ نکنه بهشون جواب اشتباهی دادی .....
نکنه منو اشتباه فهمیدی که اینطور و انمود میکنی وجود ندارم ..... وجود نداشتم ؟ ... من اينجام
... با تمام نمایشای روزمره ام با تمام ترسی که از نگاهت داشتم با تمام دیالوگ هایی که هیچوقت به گوش تو نرسیدن چرا نمیپرسی تمام زندگیم داشتم به چی وانمود میکردم ؟
چرا از دستم عصبانی نیستی جونگ کوک ؟
......
جئون برای بار سوم خون غلیظ تو دهنش رو تف کرد زمین ...
هیزل و یونگی درست پشت سرش با فاصله ی زیادی حرکت میکردن دور اما پر هدف .
هوسوک و سرکارگر هم جلوتر از جئون راه آزمایشگاه رو نشون میدادن .....
هیزل لکه ی خون روی زمین رو نگاه کرد و یونگی با طعنه پرسید:
یونگی:ببینم مونتانا ، مراقبت لازم داری ؟ به نظر میاد خون اون دهن نفرت انگیزت تموم بشو که نیست.
جئون خم به ابرو نیورد نه برگشت. نه جواب داد. فقط با قامت راست و همیشگیش قدم بر میداشت ....
درست مثل کوهی از غرور بین کسایی که میخواستن شاهد مرگش باشن.
اما جلوی در آزمایشگاه یهو هوسوک قامتشو جلوی جئون سپر کرد و مسیرش رو برید ...
بادیگارد زیرک و جدی یونگی انگار درست تو لحظه ی آخر به موضوعی پی برده بود و چیزی به نظرش از قلم افتاده بود.
همه سر جاشون ایستادن و هوسوک رو نگاه کردن تا معنی حرکتش رو بفهمن .
هوسوک دندوناشو به هم فشار داد و چشمای مسلط جئون رو نگاه کرد ..
.
یونگی ریلکس پرسید:
یونگی:مشکل چیه ؟
هوسوک که با تمرکز به قعر چشمای مرموز جئون خیره شده بود، بی مقدمه، بدون تردید و قدرتمند گفت:
هوسوک: آزمایشگاهو تخلیه کنید !
سر کارگر پلک زد، جا خورد
سرکارگر:تخليه ...؟ الان؟ به کجا ؟ ..... فکر میکردم همینجا قراره بیزه ....
هوسوک با اینکه از جئون چشم برنمی داشت ، خطاب به یونگی گفت :
هوسوک: دوربینا رو داریم از کار میندازیم به خاطر شرطی که پارک هیزل گذاشت. هیچ کس هم اجازه نظارت مستقیم نداره ...عملا داریم این جادوگر پیر رو با با شاگرد اولش بین اون همه ماده اولیه حساس تنها میزاریم !ممكنه کلک بزنه !
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪼
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۵۵
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط