{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ملت_حسین_به_رهبری_حسين

#ملت_حسین_به_رهبری_حسين
«مردی که اسم خوبی داشت»
سر اسب را که کج کرده بود و بی صدا از فاصله دو سپاه گذشته بود،
فکر کرده بود که خیلی خوب اگر پیش برود می‌ بخشندنش و می‌گذارند با بقیه هفتاد و دو نفر بجنگد...
وقتی گفتند: "خوش آمدی! پیاده شو، بیا نزدیک...!"
نتوانست، یاد این افتاد که آب را خودش سه روز پیش، رویشان بسته، گفت: "سواره می‌مانم تا کشته شوم..."
می‌خواست چشم تو چشم نشوند...
اصلا حساب این را نکرده بود که بیایند سرش را بگیرند روی زانو، خون‌های روی پیشانی‌اش را پاک کنند.
باز دلشان راضی نشود. دستمال خودشان را ببندند دور سرش. در خواب هم نمی‌دید بهش بگویند: 
" آزاد مرد، مادرت چه اسم خوبی رویت گذاشته است "
«حر ابن یزید ریاحی»
دیدگاه ها (۱)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

پارت 5

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

معامله

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۸صدای قدم‌های ات و جونگکوک در را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط