「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 143
✦.................................
نیکی با تردید جلو رفت. نیکان دستش را روی سر او گذاشت
نیکان: گریه نکن.
+ ولی سرت... داره خو៸ن میاد...
نیکان لبخند کمرنگی زد
نیکان: اشکال نداره. تو که عمداً نزدی.
نیکی با گریه گفت:
+ زدم...
نیکان: خب بچهای دیگه.
نیکی سرش را پایین انداخت. نیکان آرام پیشانی خودش را پاک کرد و بعد انگشتش را روی پیشانی نیکی زد
نیکان: فقط دفعهی بعد قبل اینکه بزنی فکر کن.
نیکی با بغض سر تکان داد
+ قول میدم.
ـ [ زمان حال | ویلای ساحلی ]
چشمهای نیکی پر از اشک شده بود گوشی هنوز در دستش بود و انگشتش دقیقاً روی همان قسمت از عکس مانده بود، همان نشانه، همان جای زخم همان چیزی که خودش سالها قبل باعثش شده بود
نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد، اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد. لب هایش لرزید:
+ داداش...
دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای گریهاش بلند نشود. تمام خاطراتی که سالها دفن کرده بود، یکییکی برگشتند. دستهایی که همیشه وقتی میترسیدند کنارش بودند
صدای خندهاش، دعواهای بچگانهشان، همان روزی که آخرین بار او را دیده بود و بعد... خبر مرگش.
نیکی با دست لرزان روی عکس کشید
+ تو زندهای...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای قدمهایی از پشت سرش آمد، نیکی فوراً گوشی را پایین آورد... اما دیر شده بود
جونگکوک وارد آشپزخانه شد، لیوان آب در دستش بود.. قدمهایش آرام بود، اما همین که چشمش به نیکی افتاد، ایستاد. نگاهش اول روی صورت خیس از اشک او ماند بعد روی دست لرزانش و در نهایت روی گوشیای که هنوز صفحهاش روشن بود.
چهرهی جونگکوک در یک لحظه تغییر کرد؛ آن آرامش چند ثانیه قبل ناپدید شد
_ نیکی...
نیکی سرش را بالا آورد، چشمهایش قرمز شده بود... برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. جونگکوک فقط یک نگاه به صفحهی گوشی انداخت؛ عکس نیکان هنوز روی آن بود پس دیگر لازم نبود چیزی بپرسد.
نیکی با صدای لرزان گفت:
+ تو میدونستی؟
جونگکوک ساکت ماند؛ همین سکوت کافی بود اشک دیگری از چشم نیکی پایین افتاد.
+ میدونستی داداشم زندهست؟
جونگکوک برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد، فقط ایستاده بود و نگاهش میکرد؛ نگاهش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت، انگار برای اولین بار در تمام این مدت، خودش هم نمیدانست باید با نیکی چه کار کند.
نیکی چند قدم جلوتر از او ایستاده بود گوشی هنوز در دستش بود و تصویر نیکان روی صفحه مانده بود
+ جواب بده لعنتی
سکوت.
نیکی با ناباوری سرش را تکان داد
جونگکوک فکش را محکم کرد، هیچ نگفت.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی به نیکی ضربه زد
نیکی یک قدم عقب رفت
+ یعنی میدونستی...
نگاهش روی صورت جونگکوک ثابت ماند
+ تمام این مدت میدونستی داداشم زنده ست و من فکر میکردم مُرده؟
جونگکوک بالاخره لب باز کرد، اما قبل از اینکه حتی یک کلمه بگوید، گوشی داخل دست نیکی دوباره لرزید؛ یک پیام جدید.
نیکی ناخودآگاه صفحه را نگاه کرد، پیام از همان شمارهای بود که چند دقیقه قبل تماس گرفته بود:
جکسون: اطلاعات تأیید شد. محدودهی محل اختفای مینسو مشخصه.
پیام هدایت شده بعدی درست زیر آن آمده بود:
جکسون: گزارش برای جئون جونگکوک، رئیس مافیا، ارسال شد.
نیکی خشکش زد، چشمهایش روی همان جمله ماند، یک بار خواند... دوباره، انگار مغزش نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
انگشتش آرام روی صفحه حرکت کرد و پیامهای قدیمیتر را بالا کشید؛ نام جونگکوک بارها در میان گزارشها دیده میشد؛ گزارشهایی دربارهی افراد، محدودهها، جابهجاییها...
و بالای یکی از پیامها نوشته شده بود:
«رئیس، اطلاعات نیکان هنوز محرمانه میمونه. طبق دستور شما هیچکس نباید به نیکی چیزی بگه.»
نیکی نفسش را حبس کرد، آرام سرش را بالا آورد، نگاهش دیگر فقط پر از ناراحتی نبود؛ ترس هم در آن نشسته بود
+ ر... رئیس مافیا؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 143
✦.................................
نیکی با تردید جلو رفت. نیکان دستش را روی سر او گذاشت
نیکان: گریه نکن.
+ ولی سرت... داره خو៸ن میاد...
نیکان لبخند کمرنگی زد
نیکان: اشکال نداره. تو که عمداً نزدی.
نیکی با گریه گفت:
+ زدم...
نیکان: خب بچهای دیگه.
نیکی سرش را پایین انداخت. نیکان آرام پیشانی خودش را پاک کرد و بعد انگشتش را روی پیشانی نیکی زد
نیکان: فقط دفعهی بعد قبل اینکه بزنی فکر کن.
نیکی با بغض سر تکان داد
+ قول میدم.
ـ [ زمان حال | ویلای ساحلی ]
چشمهای نیکی پر از اشک شده بود گوشی هنوز در دستش بود و انگشتش دقیقاً روی همان قسمت از عکس مانده بود، همان نشانه، همان جای زخم همان چیزی که خودش سالها قبل باعثش شده بود
نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد، اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد. لب هایش لرزید:
+ داداش...
دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای گریهاش بلند نشود. تمام خاطراتی که سالها دفن کرده بود، یکییکی برگشتند. دستهایی که همیشه وقتی میترسیدند کنارش بودند
صدای خندهاش، دعواهای بچگانهشان، همان روزی که آخرین بار او را دیده بود و بعد... خبر مرگش.
نیکی با دست لرزان روی عکس کشید
+ تو زندهای...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای قدمهایی از پشت سرش آمد، نیکی فوراً گوشی را پایین آورد... اما دیر شده بود
جونگکوک وارد آشپزخانه شد، لیوان آب در دستش بود.. قدمهایش آرام بود، اما همین که چشمش به نیکی افتاد، ایستاد. نگاهش اول روی صورت خیس از اشک او ماند بعد روی دست لرزانش و در نهایت روی گوشیای که هنوز صفحهاش روشن بود.
چهرهی جونگکوک در یک لحظه تغییر کرد؛ آن آرامش چند ثانیه قبل ناپدید شد
_ نیکی...
نیکی سرش را بالا آورد، چشمهایش قرمز شده بود... برای چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند. جونگکوک فقط یک نگاه به صفحهی گوشی انداخت؛ عکس نیکان هنوز روی آن بود پس دیگر لازم نبود چیزی بپرسد.
نیکی با صدای لرزان گفت:
+ تو میدونستی؟
جونگکوک ساکت ماند؛ همین سکوت کافی بود اشک دیگری از چشم نیکی پایین افتاد.
+ میدونستی داداشم زندهست؟
جونگکوک برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد، فقط ایستاده بود و نگاهش میکرد؛ نگاهش دیگر آن آرامش همیشگی را نداشت، انگار برای اولین بار در تمام این مدت، خودش هم نمیدانست باید با نیکی چه کار کند.
نیکی چند قدم جلوتر از او ایستاده بود گوشی هنوز در دستش بود و تصویر نیکان روی صفحه مانده بود
+ جواب بده لعنتی
سکوت.
نیکی با ناباوری سرش را تکان داد
جونگکوک فکش را محکم کرد، هیچ نگفت.
همین سکوت بیشتر از هر جوابی به نیکی ضربه زد
نیکی یک قدم عقب رفت
+ یعنی میدونستی...
نگاهش روی صورت جونگکوک ثابت ماند
+ تمام این مدت میدونستی داداشم زنده ست و من فکر میکردم مُرده؟
جونگکوک بالاخره لب باز کرد، اما قبل از اینکه حتی یک کلمه بگوید، گوشی داخل دست نیکی دوباره لرزید؛ یک پیام جدید.
نیکی ناخودآگاه صفحه را نگاه کرد، پیام از همان شمارهای بود که چند دقیقه قبل تماس گرفته بود:
جکسون: اطلاعات تأیید شد. محدودهی محل اختفای مینسو مشخصه.
پیام هدایت شده بعدی درست زیر آن آمده بود:
جکسون: گزارش برای جئون جونگکوک، رئیس مافیا، ارسال شد.
نیکی خشکش زد، چشمهایش روی همان جمله ماند، یک بار خواند... دوباره، انگار مغزش نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند.
انگشتش آرام روی صفحه حرکت کرد و پیامهای قدیمیتر را بالا کشید؛ نام جونگکوک بارها در میان گزارشها دیده میشد؛ گزارشهایی دربارهی افراد، محدودهها، جابهجاییها...
و بالای یکی از پیامها نوشته شده بود:
«رئیس، اطلاعات نیکان هنوز محرمانه میمونه. طبق دستور شما هیچکس نباید به نیکی چیزی بگه.»
نیکی نفسش را حبس کرد، آرام سرش را بالا آورد، نگاهش دیگر فقط پر از ناراحتی نبود؛ ترس هم در آن نشسته بود
+ ر... رئیس مافیا؟
- ۴۶۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط