رمان رز زخمی
رمان رز زخمی 🍷
پارت ۲۷
داشتم حرف میزدم که یهو رضا با دست راستش سیلی محکمی بهم زد.
رضا: ارسلان؛ بسه به خودت بیا اون مردههههههه
ارسلان: انقدر این حرفو تکرارا نکن.(با داد و گریه)
رضا: ارسلان بسه. تو که دوسش نداشتی کلس ازیتش کردی بهش ت*ج*ا*و*ز کردی بد بختش کردی الان دلت براش میسوزه نه برادر من تو عاشقش نیستی تو فقط داری خودتو آماده میکنی برای اذاب و جدانت.
با حرفهایی که رضا میزد انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی میشد ولی حس من به دیانا واقعی بود حیف حیف زودتر نفهمیدم وگرنه یه دنیایی براش می ساختم آرزوی همه دخترا باشه حیف تو افکار خودم که داشتم فکر میکردم و بودم یهو گریم گرفت صدای گریه و هقهق مردونم انقدر بلند بود که رضا رو هم به داد و بیداد انداخته بود یم ساعتی گذشت که صدای تقهای از شیشه به گوشم رسید دیدم که متین نیکا هم کنارش غمگین وایساده بود فکر کنم رضا براشون تعریف کرده بود ماجرا رو یه دوست فضول داشتن حداقل به این درد خورد که بعد از تعریف کردنش نیکا با داد و بیداد گفت:
نیکا: ارسلان داداش بسه. اون دیگه اینحا نیست بسه گریه کردن. امشب بیاین خونه متین همگی با هم بمونیم.
(بچه ها متین تنها زندیگی میکنه.
نمیخواستم مزاحمشون بشم این غمی بود که خودم باید تحملش میکردم ولی خب این دوستامم توی همه مشکلاتم بودن اینم روش به خاطر همین برای اینکه نیکا ناراحت نشه و حس قریب بودن بهش دست نده چون که تازه دوست متین شده گفتم باشه.
بعد از کمی دلداری دادن من راه افتادیم به سمت خونه متین متین بچه پولداری بود بابام باباشو میشناخت و از بچگی با هم دوست بودن ونه متین توی نیاوران بودی یعنی سه چهار تا محله از محلهای که ما زندگی میکردیم پایینتر
پارت ۲۷
داشتم حرف میزدم که یهو رضا با دست راستش سیلی محکمی بهم زد.
رضا: ارسلان؛ بسه به خودت بیا اون مردههههههه
ارسلان: انقدر این حرفو تکرارا نکن.(با داد و گریه)
رضا: ارسلان بسه. تو که دوسش نداشتی کلس ازیتش کردی بهش ت*ج*ا*و*ز کردی بد بختش کردی الان دلت براش میسوزه نه برادر من تو عاشقش نیستی تو فقط داری خودتو آماده میکنی برای اذاب و جدانت.
با حرفهایی که رضا میزد انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی میشد ولی حس من به دیانا واقعی بود حیف حیف زودتر نفهمیدم وگرنه یه دنیایی براش می ساختم آرزوی همه دخترا باشه حیف تو افکار خودم که داشتم فکر میکردم و بودم یهو گریم گرفت صدای گریه و هقهق مردونم انقدر بلند بود که رضا رو هم به داد و بیداد انداخته بود یم ساعتی گذشت که صدای تقهای از شیشه به گوشم رسید دیدم که متین نیکا هم کنارش غمگین وایساده بود فکر کنم رضا براشون تعریف کرده بود ماجرا رو یه دوست فضول داشتن حداقل به این درد خورد که بعد از تعریف کردنش نیکا با داد و بیداد گفت:
نیکا: ارسلان داداش بسه. اون دیگه اینحا نیست بسه گریه کردن. امشب بیاین خونه متین همگی با هم بمونیم.
(بچه ها متین تنها زندیگی میکنه.
نمیخواستم مزاحمشون بشم این غمی بود که خودم باید تحملش میکردم ولی خب این دوستامم توی همه مشکلاتم بودن اینم روش به خاطر همین برای اینکه نیکا ناراحت نشه و حس قریب بودن بهش دست نده چون که تازه دوست متین شده گفتم باشه.
بعد از کمی دلداری دادن من راه افتادیم به سمت خونه متین متین بچه پولداری بود بابام باباشو میشناخت و از بچگی با هم دوست بودن ونه متین توی نیاوران بودی یعنی سه چهار تا محله از محلهای که ما زندگی میکردیم پایینتر
- ۴.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط