I can be myself with him
I can be myself with him
Part³³
وارد کلاسم شدم..روی نیمکت نشستم
کتابم رو در اوردم تا یکم دوره کنم..پسرا باهم حرف میزدن..لیا و سوهو حتی نگاهمون هم نمیکردن..و بقیه درمورد رابطه ی من و تهیونگ حرف میزدن
استاد دوم وارد شد..اون خیلی بداخلاق بود و کم پیش میومد تا باهاش کلاس داشته باشیم..با داد درس هارو توضیح میداد..البته فقط از روی کتاب میخوند و هیچی نمیفهمیدیم
دو ساعت گذشت و ما از دستش خلاص شدیم..وارد کتابخونه شدم..کتابمو در اوردم و شروع کردم به خوندن..کلی نکته پیدا کردم و همشونو توی کتابم نوشتم
اما امروز بهجای صدای زنگ،صدای آژیر خطر رو شنیدم..و بعد صدای داد:" زلزله شده!برید بیرون "
سریع از جام بلند شدم..زلزله زیاد نبود ولی باعث شد چندتا چیزی بیافته..از راهروی کتابخونه گذشتم
اما قفسه ی کتابها افتاده بود جلوی در خروجی..سیم برق باعث شده بود اتیشسوزی خفیفی رخ بده
دود همه جارو گرفته بود..تقریبا هیچی نمیدیدم..نفسم بریده بریده شد..جای دیگهای نمونده بود تا برم بیرون..دستمو روی دهنم گذاشتم
سرم گیج میرفت و نمیتونستم روی پاهام وایسم..هیچی نفهمیدم و سیاهی...
بوی الکل و ژل توی اتاق پیچیده بود..فهمیدم توی بیمارستانم..هیچکس پیشم نبود..هوا تاریک بود..یه سرم به دستم وصل بود..تهیونگ وارد شد:
+نیلسو..بیدار شدی؟
-اره..حال تو خوبه؟
+الان من مهم نیستم..تو خوبی؟میتونی نفس بکشی؟الان به دکتر میگم بیاد
از اتاقم رفت بیرون..یکم جابهجا شدم تا بتونم بشینم..درد بدی توی شونم بود ولی میتونستم تکون بخورم
دکتر اومد..بعد از احوالپرسی،معالجهام کرد:
دکتر:امشب اینجا بستری هستید و بعدش میتونید برید..لطفا خوب استراحت کنید
-چشم..حتما
و رفت..روبه تهیونگ شدم و گفتم:
-اون موقع چه اتفاقی افتاد؟
+زلزله اومد..و یه اتیشسوزی کوچیک توی کتابخونه شد چون اونجا داشتن تعمیرات انجام میدادن..داشتم میرفتم بیرون که دیدم تو اونجایی..بعدش اوردمت
-مر...مرسی
+فعلا استراحت کن..یه چیزی افتاده بود روی شونت و مجبور شدن عملت کنن
سرمو تکون دادم..از اتاق خارج شد و در رو بست..سرمو روی بالشت گذاشتم و چشمامو بستم..این یارو فرشته ی نجاته یا چی؟
هرکاری میکنم خوابم نمیبره..هیچکس که اینجا نیست..گوشیم روی از عسلی کنار تخت برداشتم..اخبار مدرسه رو چک کردم:" اتشسوزی در قسمت کتابخونه بوده است..مشکلی برای دانشگاه پیش نیامده و افراد کتابخونه همه سالم بیرون امده اند "
من الان سالمم؟یه چشم پزشکی باید برن
کمی توی گوشیم گشتم..هنوز خوابم نمیومد..تهیونگ پیامم داد:
+نمیزارن بیام پیشت..بیداری؟
-خوابم نمیبره
*ادامه دارد...
Part³³
وارد کلاسم شدم..روی نیمکت نشستم
کتابم رو در اوردم تا یکم دوره کنم..پسرا باهم حرف میزدن..لیا و سوهو حتی نگاهمون هم نمیکردن..و بقیه درمورد رابطه ی من و تهیونگ حرف میزدن
استاد دوم وارد شد..اون خیلی بداخلاق بود و کم پیش میومد تا باهاش کلاس داشته باشیم..با داد درس هارو توضیح میداد..البته فقط از روی کتاب میخوند و هیچی نمیفهمیدیم
دو ساعت گذشت و ما از دستش خلاص شدیم..وارد کتابخونه شدم..کتابمو در اوردم و شروع کردم به خوندن..کلی نکته پیدا کردم و همشونو توی کتابم نوشتم
اما امروز بهجای صدای زنگ،صدای آژیر خطر رو شنیدم..و بعد صدای داد:" زلزله شده!برید بیرون "
سریع از جام بلند شدم..زلزله زیاد نبود ولی باعث شد چندتا چیزی بیافته..از راهروی کتابخونه گذشتم
اما قفسه ی کتابها افتاده بود جلوی در خروجی..سیم برق باعث شده بود اتیشسوزی خفیفی رخ بده
دود همه جارو گرفته بود..تقریبا هیچی نمیدیدم..نفسم بریده بریده شد..جای دیگهای نمونده بود تا برم بیرون..دستمو روی دهنم گذاشتم
سرم گیج میرفت و نمیتونستم روی پاهام وایسم..هیچی نفهمیدم و سیاهی...
بوی الکل و ژل توی اتاق پیچیده بود..فهمیدم توی بیمارستانم..هیچکس پیشم نبود..هوا تاریک بود..یه سرم به دستم وصل بود..تهیونگ وارد شد:
+نیلسو..بیدار شدی؟
-اره..حال تو خوبه؟
+الان من مهم نیستم..تو خوبی؟میتونی نفس بکشی؟الان به دکتر میگم بیاد
از اتاقم رفت بیرون..یکم جابهجا شدم تا بتونم بشینم..درد بدی توی شونم بود ولی میتونستم تکون بخورم
دکتر اومد..بعد از احوالپرسی،معالجهام کرد:
دکتر:امشب اینجا بستری هستید و بعدش میتونید برید..لطفا خوب استراحت کنید
-چشم..حتما
و رفت..روبه تهیونگ شدم و گفتم:
-اون موقع چه اتفاقی افتاد؟
+زلزله اومد..و یه اتیشسوزی کوچیک توی کتابخونه شد چون اونجا داشتن تعمیرات انجام میدادن..داشتم میرفتم بیرون که دیدم تو اونجایی..بعدش اوردمت
-مر...مرسی
+فعلا استراحت کن..یه چیزی افتاده بود روی شونت و مجبور شدن عملت کنن
سرمو تکون دادم..از اتاق خارج شد و در رو بست..سرمو روی بالشت گذاشتم و چشمامو بستم..این یارو فرشته ی نجاته یا چی؟
هرکاری میکنم خوابم نمیبره..هیچکس که اینجا نیست..گوشیم روی از عسلی کنار تخت برداشتم..اخبار مدرسه رو چک کردم:" اتشسوزی در قسمت کتابخونه بوده است..مشکلی برای دانشگاه پیش نیامده و افراد کتابخونه همه سالم بیرون امده اند "
من الان سالمم؟یه چشم پزشکی باید برن
کمی توی گوشیم گشتم..هنوز خوابم نمیومد..تهیونگ پیامم داد:
+نمیزارن بیام پیشت..بیداری؟
-خوابم نمیبره
*ادامه دارد...
- ۳۶۱
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط