{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در اعماقِ قلمرویی که نور از آن گریزان بود، شیطانی خفته در

در اعماقِ قلمرویی که نور از آن گریزان بود، شیطانی خفته در تاریکی، عاشقِ فرشته‌ی کوچکش شده بود. عشقی که نه از جنسِ تاریکیِ وجودش، بلکه از نورِ محضِ آن موجودِ آسمانی سرچشمه می‌گرفت. هر نفسش، هر نگاهش، وقفِ پرستشِ آن فرشته بود؛ آنقدر شیفته و دلباخته که ترس از دست دادن، چون خنجری سرد، قلبِ سنگی‌اش را می‌خراشید. او در پناهِ دیوارهایِ جهنمیِ خود، فرشته‌اش را چون گوهری نایاب پنهان کرده بود و هر روز او را چون بت، چون خدایی می‌پرستید.

اما غافل بود از رازی که در پسِ آن چشمانِ معصوم و بال‌هایِ سپید نهفته بود. آن فرشته‌ی کوچک، آن نورِ امید در تاریکیِ شیطانی، نه از سرِ عشق، که از ماموریتی ازلی پای در این قلمرو نهاده بود. آمده بود تا پایانِ کارِ آن شیطانی باشد که او را چون معبودی می‌پرستید؛ آمده بود تا همان خدایی را که روزی نیایش می‌کرد، نابود سازد. و عشقِ شیطانی، ناخواسته، خود، راهِ هلاکتش را هموار می‌ساخت.
دیدگاه ها (۰)

سیلام_ کپشن_

p1

𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑺𝒐𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒂`𝑷𝒂𝒓𝒕`¹هیچ‌کس نمی‌دانست در عمیق‌ترین...

در عمق نگاهش، طوفانی برپا بود‌‌‌..او را نه تنها دوست داشت، ب...

وان شات𝓒𝓱𝓪𝓷𝓶𝓲𝓷✞...«و روزی ابلیس رو به روی خدا زانو زد چون، د...

سناریو رادیو اپل

یزیدیان، ایزدی‌ها یا ایزدیان یا یزدانی‌ها (به کردی: Êzidî ئێ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط