در باغ ممنوعهی ازلی جایی که گناه طعم شیرین انگور
«در باغِ ممنوعهیِ ازلی، جایی که گناه، طعمِ شیرینِ انگورِ نارس میداد، او حضور داشت. نه آنطور که قصهها میگفتند؛ نه با شاخهایِ سرخ و دودِ گوگرد. چشمانش، گویی شبی عمیق بود که هزاران ستارهیِ سرکش را در خود جای داده بود و لبخندش، قولی بود برایِ رسیدن به دانشی که ممنوع بود.
او معشوقِ فرشتهای بود که از برجِ بلورینِ تقوا گریخته بود. فرشته، نه از سرِ سادگی، که با تمامِ آگاهی از سقوط، او را برگزید. میدانست که عشق به او، یعنی رقصیدن بر لبهیِ پرتگاه؛ یعنی انتخابِ تاریکی به جایِ نورِ یکنواخت.
شیطان، نه با وعدهیِ قدرت، که با زمزمهیِ حقیقتِ وجود، فرشته را مسحور کرده بود. او در نگاهِ فرشته، چیزی فراتر از یک قربانی میدید؛ او در چشمهایِ نافذِ فرشته، انعکاسِ شورشیِ خودش را مییافت.
و این عشق، این پیوندِ ناگسستنی میانِ نور و ظلمت، خودِ گواهی بود بر اینکه گاهی، مقدسترینِ عشقها، در دلِ ممنوعهترینِ انتخابها زاده میشوند. فرشته، در آغوشِ شیطان، معنایِ واقعیِ آزادی را یافت؛ آزادی از قوانینِ نوشته و نانوشتهای که روحش را به بند کشیده بودند.»
او معشوقِ فرشتهای بود که از برجِ بلورینِ تقوا گریخته بود. فرشته، نه از سرِ سادگی، که با تمامِ آگاهی از سقوط، او را برگزید. میدانست که عشق به او، یعنی رقصیدن بر لبهیِ پرتگاه؛ یعنی انتخابِ تاریکی به جایِ نورِ یکنواخت.
شیطان، نه با وعدهیِ قدرت، که با زمزمهیِ حقیقتِ وجود، فرشته را مسحور کرده بود. او در نگاهِ فرشته، چیزی فراتر از یک قربانی میدید؛ او در چشمهایِ نافذِ فرشته، انعکاسِ شورشیِ خودش را مییافت.
و این عشق، این پیوندِ ناگسستنی میانِ نور و ظلمت، خودِ گواهی بود بر اینکه گاهی، مقدسترینِ عشقها، در دلِ ممنوعهترینِ انتخابها زاده میشوند. فرشته، در آغوشِ شیطان، معنایِ واقعیِ آزادی را یافت؛ آزادی از قوانینِ نوشته و نانوشتهای که روحش را به بند کشیده بودند.»
- ۳۵
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط