🖤 قراردادی که واقعی شد
🖤 قراردادی که واقعی شد
پارت ۲۰ | مرحلهی دوم
هانا هنوز به صفحهی سیاه خیره بود.
— «مرحلهی دوم» یعنی چی؟
هیچکس جواب نداد.
جونگکوک لپتاپ رو بست.
— باید از اینجا بریم.
هانا برگشت سمتش.
— نه.
— هانا...
— نه، این دفعه نمیریم.
جونگکوک اخم کرد.
— اینجا امن نیست.
— هیچجا امن نیست!
صدای هانا لرزید.
— بابام اونجاست و ما فقط وایسادیم و نگاه کردیم!
تهیونگ آرام گفت:
— هانا درست میگه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— تو دخالت نکن.
— چرا؟ چون حرفم برخلاف توئه؟
دوها بینشون ایستاد.
— بچهها، الان وقت دعوا نیست.
هانا نفس عمیقی کشید.
— خب. پس دنبال راهی برای پیدا کردنش میگردیم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد سرش رو تکون داد.
— باشه.
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره سیستم رو روشن کرد.
روی یکی از مانیتورها یک پوشهی مخفی پیدا شد.
نام پوشه:
K-17 / FINAL
هانا جلو رفت.
— بازش کن.
جونگکوک کلیک کرد.
داخل پوشه فقط سه فایل بود.
FILE 01 — HANA
FILE 02 — JUNGKOOK
FILE 03 — TAEHYUNG
هوا سنگین شد.
دوها گفت:
— چرا اسم تهیونگ اینجاست؟
تهیونگ چیزی نگفت.
هانا به هر سه فایل نگاه کرد.
— هر کدومشون یه بخش از حقیقت رو دارن.
جونگکوک گفت:
— اول فایل من.
هانا تعجب کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
فایل باز شد.
یک ویدیوی قدیمی پخش شد.
جونگکوکِ نوجوان داخل تصویر بود.
کنارش پدر هانا ایستاده بود.
صدای پدر هانا:
— اگه یه روز اتفاقی برای من افتاد، تو باید از هانا مراقبت کنی.
جونگکوک نوجوان سرش رو تکون داد.
— قول میدم.
تصویر جلو رفت.
پدر هانا یک پوشه بهش داد.
— اینو هیچوقت باز نکن، مگر وقتی که هانا به سن قانونی رسید.
جونگکوک گفت:
— چرا؟
پدر هانا جواب داد:
— چون اون موقع خودش باید تصمیم بگیره به چه کسی اعتماد کنه.
ویدیو تمام شد.
هانا آهسته گفت:
— پس تو از اول قرار بود از من مراقبت کنی...
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
— آره.
هانا چیزی نگفت.
برای اولین بار، بخشی از خشمش کم شد.
اما هنوز سؤال بزرگی باقی بود.
— فایل من چی؟
جونگکوک فایل دوم رو باز کرد.
تصویر هانا در کودکی ظاهر شد.
او جلوی دوربین نشسته بود.
پدرش پشت دوربین بود.
— هانا، میدونی چرا اینجا هستی؟
دختر بچه سرش رو تکون داد.
— نه.
پدرش گفت:
— چون یه روز باید حقیقت رو بدونی.
دختر بچه لبخند زد.
— حقیقت دربارهی چی؟
پدرش مکث کرد.
— دربارهی خانوادهمون.
تصویر قطع شد.
بعد فایل دیگری باز شد.
این بار هانا بزرگتر بود.
چند سال بعد.
جلوی همان درخت پارک.
کنار جونگکوک.
هانا در ویدیو گفت:
— اگه یه روز من همهچیز رو فراموش کردم...
جونگکوک کنارش گفت:
— من یادت میندازم.
هانا خندید.
— قول؟
— قول.
ویدیو تمام شد.
هانا اشکهای چشمش رو پاک کرد.
— پس خودم خواسته بودم فراموش کنم...
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا بهش نگاه کرد.
— چون میترسیدم؟
— چون میخواستی زنده بمونی.
سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
— حالا فایل من رو باز کنید.
هانا بهش نگاه کرد.
— مطمئنی؟
تهیونگ گفت:
— باید بدونی.
فایل باز شد.
تصویر سیاه بود.
چند ثانیه بعد صدای تهیونگ شنیده شد:
— اگر هانا این فایل رو میبینه، یعنی من نتونستم جلوی اتفاقی که افتاد رو بگیرم.
تصویر روشن شد.
تهیونگ جلوی یک اتاق ایستاده بود.
پشت سرش...
پدر هانا.
اما چیزی عجیب بود.
پدر هانا به تهیونگ گفت:
— به هانا نگو که من هنوز زندهام.
هانا خشکش زد.
— چی...؟
تهیونگ آرام گفت:
— این ویدیو مربوط به دو روز پیشه.
همه ساکت شدند.
هانا به صفحه خیره موند.
پدرش در ویدیو ادامه داد:
— چون اگه هانا بفهمه من زندهام، کسی که سالها دنبالش بودیم، بالاخره خودش رو نشون میده.
ویدیو قطع شد.
روی صفحه فقط یک جمله باقی موند:
«حالا انتخاب با هاناست.»
هانا آرام پرسید:
— چه انتخابی؟
صدای پیام از گوشی جونگکوک بلند شد.
یک شماره ناشناس.
پیام فقط یک جمله بود:
«پدرت رو میخوای؟ یکی از اون چهار نفر رو تحویل بده.»
هانا به جونگکوک، تهیونگ و دوها نگاه کرد.
و فهمید...
مرحلهی دوم یعنی انتخاب بین حقیقت و آدمهایی که به آنها وابسته شده بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
پارت ۲۰ | مرحلهی دوم
هانا هنوز به صفحهی سیاه خیره بود.
— «مرحلهی دوم» یعنی چی؟
هیچکس جواب نداد.
جونگکوک لپتاپ رو بست.
— باید از اینجا بریم.
هانا برگشت سمتش.
— نه.
— هانا...
— نه، این دفعه نمیریم.
جونگکوک اخم کرد.
— اینجا امن نیست.
— هیچجا امن نیست!
صدای هانا لرزید.
— بابام اونجاست و ما فقط وایسادیم و نگاه کردیم!
تهیونگ آرام گفت:
— هانا درست میگه.
جونگکوک بهش نگاه کرد.
— تو دخالت نکن.
— چرا؟ چون حرفم برخلاف توئه؟
دوها بینشون ایستاد.
— بچهها، الان وقت دعوا نیست.
هانا نفس عمیقی کشید.
— خب. پس دنبال راهی برای پیدا کردنش میگردیم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد سرش رو تکون داد.
— باشه.
---
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره سیستم رو روشن کرد.
روی یکی از مانیتورها یک پوشهی مخفی پیدا شد.
نام پوشه:
K-17 / FINAL
هانا جلو رفت.
— بازش کن.
جونگکوک کلیک کرد.
داخل پوشه فقط سه فایل بود.
FILE 01 — HANA
FILE 02 — JUNGKOOK
FILE 03 — TAEHYUNG
هوا سنگین شد.
دوها گفت:
— چرا اسم تهیونگ اینجاست؟
تهیونگ چیزی نگفت.
هانا به هر سه فایل نگاه کرد.
— هر کدومشون یه بخش از حقیقت رو دارن.
جونگکوک گفت:
— اول فایل من.
هانا تعجب کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
فایل باز شد.
یک ویدیوی قدیمی پخش شد.
جونگکوکِ نوجوان داخل تصویر بود.
کنارش پدر هانا ایستاده بود.
صدای پدر هانا:
— اگه یه روز اتفاقی برای من افتاد، تو باید از هانا مراقبت کنی.
جونگکوک نوجوان سرش رو تکون داد.
— قول میدم.
تصویر جلو رفت.
پدر هانا یک پوشه بهش داد.
— اینو هیچوقت باز نکن، مگر وقتی که هانا به سن قانونی رسید.
جونگکوک گفت:
— چرا؟
پدر هانا جواب داد:
— چون اون موقع خودش باید تصمیم بگیره به چه کسی اعتماد کنه.
ویدیو تمام شد.
هانا آهسته گفت:
— پس تو از اول قرار بود از من مراقبت کنی...
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
— آره.
هانا چیزی نگفت.
برای اولین بار، بخشی از خشمش کم شد.
اما هنوز سؤال بزرگی باقی بود.
— فایل من چی؟
جونگکوک فایل دوم رو باز کرد.
تصویر هانا در کودکی ظاهر شد.
او جلوی دوربین نشسته بود.
پدرش پشت دوربین بود.
— هانا، میدونی چرا اینجا هستی؟
دختر بچه سرش رو تکون داد.
— نه.
پدرش گفت:
— چون یه روز باید حقیقت رو بدونی.
دختر بچه لبخند زد.
— حقیقت دربارهی چی؟
پدرش مکث کرد.
— دربارهی خانوادهمون.
تصویر قطع شد.
بعد فایل دیگری باز شد.
این بار هانا بزرگتر بود.
چند سال بعد.
جلوی همان درخت پارک.
کنار جونگکوک.
هانا در ویدیو گفت:
— اگه یه روز من همهچیز رو فراموش کردم...
جونگکوک کنارش گفت:
— من یادت میندازم.
هانا خندید.
— قول؟
— قول.
ویدیو تمام شد.
هانا اشکهای چشمش رو پاک کرد.
— پس خودم خواسته بودم فراموش کنم...
جونگکوک آرام گفت:
— آره.
هانا بهش نگاه کرد.
— چون میترسیدم؟
— چون میخواستی زنده بمونی.
سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
— حالا فایل من رو باز کنید.
هانا بهش نگاه کرد.
— مطمئنی؟
تهیونگ گفت:
— باید بدونی.
فایل باز شد.
تصویر سیاه بود.
چند ثانیه بعد صدای تهیونگ شنیده شد:
— اگر هانا این فایل رو میبینه، یعنی من نتونستم جلوی اتفاقی که افتاد رو بگیرم.
تصویر روشن شد.
تهیونگ جلوی یک اتاق ایستاده بود.
پشت سرش...
پدر هانا.
اما چیزی عجیب بود.
پدر هانا به تهیونگ گفت:
— به هانا نگو که من هنوز زندهام.
هانا خشکش زد.
— چی...؟
تهیونگ آرام گفت:
— این ویدیو مربوط به دو روز پیشه.
همه ساکت شدند.
هانا به صفحه خیره موند.
پدرش در ویدیو ادامه داد:
— چون اگه هانا بفهمه من زندهام، کسی که سالها دنبالش بودیم، بالاخره خودش رو نشون میده.
ویدیو قطع شد.
روی صفحه فقط یک جمله باقی موند:
«حالا انتخاب با هاناست.»
هانا آرام پرسید:
— چه انتخابی؟
صدای پیام از گوشی جونگکوک بلند شد.
یک شماره ناشناس.
پیام فقط یک جمله بود:
«پدرت رو میخوای؟ یکی از اون چهار نفر رو تحویل بده.»
هانا به جونگکوک، تهیونگ و دوها نگاه کرد.
و فهمید...
مرحلهی دوم یعنی انتخاب بین حقیقت و آدمهایی که به آنها وابسته شده بود.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
- ۱۴۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط