رمان خاطرات زندگی
رمان خاطرات زندگی
پارت نمیدونم چن🗣
از زبان گیو
(بعد قلعه بینهایت )
میخوام همه ی چیزایی که قدیمی هستن رو ول کنم ...
حتی موهای بلندم رو کوتاه میکنم میخوام گذشته رو فراموش کنم همچیز رو به غیر از عزیزانم...
(بغض کوچیک)
صدایی از پشت سرش شنید
تومیوکا سان
کو...کوچو تو زنده ای ؟
ش. معلومه که زندم من هیچ وقت ولت نمیکنم
گیو شینوبو رو بغل میکنه
گ. بیا بریم شنیدم تانجیرو کانائو به هوش اومدن همین طور استادم اومده میخوام بهش معرفیت کنم
ش. من بعدا میام
گ. باشه
( بچه ها شاید ندونید ولی اگر برید دنبال زندگی نامه گیو،گیو متاسفانه مریضی روانی هم میگیره البته اینطور که من فهمیدم بچم و توی خیالاتش شینوبو زندست و الانم داره روح شینوبو رو میبینه و واقعی نیست و نزدیک دو سال این ادامه داشته تا این که ی روز...
داشتم با شینوبو توی حیاط حرف میزدم که سانمی اومد بهم گفت داری با کی حرف میزنی؟ منم بهش گفتم که مگه نمیبینی؟ شینوبو دیگه که سانمی گفت شی..شینوبو؟ اون که مرده ! حالت خوبه پسر؟
یهو به خودم امدم شینوبو مرده؟
نه نه این درست نیست من دیونه نیستم! اون زندست! سانمی اشتباه میکنه! میخواستم
دست شینوبو رو بگیرم و برم توی داخل ولی ولی ... شینوبو اونجا نبود !
کل عمارت رو گشتم ولی پیداش نکردم نکنه که اینها همه توهمه ؟ ولی این امکان نداره...
رفتم تو اتاقم و تا شب گریه کردم خوابم برد توی خواب دیدم که شینوبو به شکل ی فرشته اومده پیشم صورتم رو گرفت و گفت منو ببخش و از اونجا رفت از خواب بلند شدم بیشتر گریه کردم ولی خودمو جمع کردم و رفتم پایین انگار که هیچی نشده باشه
چن سال گذشت حالم هی بد تر میشد خونریزیم روز به روز بیشتر بیشتر میمیشد دلم میخواد بمیرم ولی نمیتونم دوست عزیزم سانمی و تانجیرو نزوکو و تنگن رو ول کنم
ولی نمیتونم شینوبو رو فراموش کنم اگر بمیرم میرم پیش سابیتو ماکومو سوتاکو و شینوبو اونجا شاد ترم ... و سر بار کسی هم نیستم ...
برای یک هفته قرصهام رو نخوردم حالم هی بد تر میشد تا این که ی روز توی وقتی خوابیدم و رفتم پیش شینوبو سابیتو ماکومو سوتاکو دیگه بر نگشتم ( میمیره )
و اینم از پایان رمان خاطرات زندگی...
واقعا زندگی گیو خیلی درد ناکه ... این پارت اسپویل نبود بچه ها ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه اینم پایان ولی یادتون باشه گیو الان خوشحاله توی بدن گینچی ...
پارت نمیدونم چن🗣
از زبان گیو
(بعد قلعه بینهایت )
میخوام همه ی چیزایی که قدیمی هستن رو ول کنم ...
حتی موهای بلندم رو کوتاه میکنم میخوام گذشته رو فراموش کنم همچیز رو به غیر از عزیزانم...
(بغض کوچیک)
صدایی از پشت سرش شنید
تومیوکا سان
کو...کوچو تو زنده ای ؟
ش. معلومه که زندم من هیچ وقت ولت نمیکنم
گیو شینوبو رو بغل میکنه
گ. بیا بریم شنیدم تانجیرو کانائو به هوش اومدن همین طور استادم اومده میخوام بهش معرفیت کنم
ش. من بعدا میام
گ. باشه
( بچه ها شاید ندونید ولی اگر برید دنبال زندگی نامه گیو،گیو متاسفانه مریضی روانی هم میگیره البته اینطور که من فهمیدم بچم و توی خیالاتش شینوبو زندست و الانم داره روح شینوبو رو میبینه و واقعی نیست و نزدیک دو سال این ادامه داشته تا این که ی روز...
داشتم با شینوبو توی حیاط حرف میزدم که سانمی اومد بهم گفت داری با کی حرف میزنی؟ منم بهش گفتم که مگه نمیبینی؟ شینوبو دیگه که سانمی گفت شی..شینوبو؟ اون که مرده ! حالت خوبه پسر؟
یهو به خودم امدم شینوبو مرده؟
نه نه این درست نیست من دیونه نیستم! اون زندست! سانمی اشتباه میکنه! میخواستم
دست شینوبو رو بگیرم و برم توی داخل ولی ولی ... شینوبو اونجا نبود !
کل عمارت رو گشتم ولی پیداش نکردم نکنه که اینها همه توهمه ؟ ولی این امکان نداره...
رفتم تو اتاقم و تا شب گریه کردم خوابم برد توی خواب دیدم که شینوبو به شکل ی فرشته اومده پیشم صورتم رو گرفت و گفت منو ببخش و از اونجا رفت از خواب بلند شدم بیشتر گریه کردم ولی خودمو جمع کردم و رفتم پایین انگار که هیچی نشده باشه
چن سال گذشت حالم هی بد تر میشد خونریزیم روز به روز بیشتر بیشتر میمیشد دلم میخواد بمیرم ولی نمیتونم دوست عزیزم سانمی و تانجیرو نزوکو و تنگن رو ول کنم
ولی نمیتونم شینوبو رو فراموش کنم اگر بمیرم میرم پیش سابیتو ماکومو سوتاکو و شینوبو اونجا شاد ترم ... و سر بار کسی هم نیستم ...
برای یک هفته قرصهام رو نخوردم حالم هی بد تر میشد تا این که ی روز توی وقتی خوابیدم و رفتم پیش شینوبو سابیتو ماکومو سوتاکو دیگه بر نگشتم ( میمیره )
و اینم از پایان رمان خاطرات زندگی...
واقعا زندگی گیو خیلی درد ناکه ... این پارت اسپویل نبود بچه ها ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه اینم پایان ولی یادتون باشه گیو الان خوشحاله توی بدن گینچی ...
- ۴.۷k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط