پارت ۳ رمان عشق اجباری
پارت ۳ رمان عشق اجباری
سونیک باتمام هیجانی که داشت وارد خونه شد وبرای یک لحضه سرجایش قفل شد ...چند نفر با کت شلوار مشکی کنار مبل ایستاده بودن ، یک نفر با کت و شلوار قهوه ای کنار پدرش روی مبل نشسته بود
اون فرد با چشمای طلاییش نگاهی به سونیک انداخت وگفت(به تو که نرفته ...حتما به مادرش رفته ) بعد به افرادش گفت( بگیرینش)سونیک با احتیاط بی اراده یک قدم عقب رفت و با کنجکاوی محتاطانه گفت(ک کیو بگیرن؟.. ) این مرد پوزخندی پیروزمندانه زد و عصبی گفت(تو...رو) تمام اون افرادی که کنار وایستاده بودن دور سونیک جمع شدند وسونیک باسرعت و به سختی از انها طفره رفت و کنار پدرش ایستاد پدر سونیک اشک در چشمانش جاری شد و با بغضی که در گلویش درحال انفجار بود گفت(م میشه همین تولدش روهم باهم بگیریم ؟ لطفا ..خواهش میکنم.. ) و سرش را پایین انداخت مرد اهی سر کشید و گفت(باید با رئیس صحبت کنی ) برقی در چشمان هکتور، پدر سونیک شروع به درخشیدن کرد اون مرد درست در جیبش فرو برد و گوشی از جیبش بیرون کشید و شروع به ور رفتن با آن کرد وگوشی را با بی حوصلگی به هکتور داد و صدای بمی به گوش میرسید که میگفت(مشکل چیه؟) هکتور با شوق اما بخونسردی گفت (سلام بلک) بلک ؟
هکتور با احتیاط ادامه داد(همونطور که میدونی پنج روز دیگه تولد سونیکه میشه برای تولدی پیشم بمونه) بلک از پشت گوشی بعد از چند لحظه سکوت بالخره گفت( حسی که داری رو درک میکنم و میدونی که من عصبی میشم اگه چیزی که مال منه رو بهم ۲۴ سال دیر تر بدن) پدر سونیک برقی که در چشمانش بود مانند ستاره ای درآسمان منفجر شد و با تمنا گفت(ب ب بلک خواهش میکنم ،اگه منو درک میکنی پس بزار تا روز تولدش کنارم باشه من جز اون کسی رو ندارم )
حالت سونیک کمی شکاک شد ، شکاک و کنجکاو ، گیج شده بود ، این همه تشکیلات و بادیگارد و بعد التماس پدرش از کسی به اسم بلک ، و اصلا چرا سونیک باید بره ؟ اخه سونیک کاری نکرده ، غیر از اذیت کردن پیرمردای فرسوده ی محله یا اشتباهی ترکوندن توپ نوجوونای کوچه بغلی..
سونیک هرچی فکر کرد نفهمید که کدوم شیطنتش ممکنه چنین نتیجه ی جدی داشته باشه... شاید زدن زنگ همسایه ها و فرار کردن فکر خوبی نبود ... شاید بالاخره این همه اذیت کردنش یکم دردسر ایجاد کرده بود
منتظر پارت بعد باشید
سونیک باتمام هیجانی که داشت وارد خونه شد وبرای یک لحضه سرجایش قفل شد ...چند نفر با کت شلوار مشکی کنار مبل ایستاده بودن ، یک نفر با کت و شلوار قهوه ای کنار پدرش روی مبل نشسته بود
اون فرد با چشمای طلاییش نگاهی به سونیک انداخت وگفت(به تو که نرفته ...حتما به مادرش رفته ) بعد به افرادش گفت( بگیرینش)سونیک با احتیاط بی اراده یک قدم عقب رفت و با کنجکاوی محتاطانه گفت(ک کیو بگیرن؟.. ) این مرد پوزخندی پیروزمندانه زد و عصبی گفت(تو...رو) تمام اون افرادی که کنار وایستاده بودن دور سونیک جمع شدند وسونیک باسرعت و به سختی از انها طفره رفت و کنار پدرش ایستاد پدر سونیک اشک در چشمانش جاری شد و با بغضی که در گلویش درحال انفجار بود گفت(م میشه همین تولدش روهم باهم بگیریم ؟ لطفا ..خواهش میکنم.. ) و سرش را پایین انداخت مرد اهی سر کشید و گفت(باید با رئیس صحبت کنی ) برقی در چشمان هکتور، پدر سونیک شروع به درخشیدن کرد اون مرد درست در جیبش فرو برد و گوشی از جیبش بیرون کشید و شروع به ور رفتن با آن کرد وگوشی را با بی حوصلگی به هکتور داد و صدای بمی به گوش میرسید که میگفت(مشکل چیه؟) هکتور با شوق اما بخونسردی گفت (سلام بلک) بلک ؟
هکتور با احتیاط ادامه داد(همونطور که میدونی پنج روز دیگه تولد سونیکه میشه برای تولدی پیشم بمونه) بلک از پشت گوشی بعد از چند لحظه سکوت بالخره گفت( حسی که داری رو درک میکنم و میدونی که من عصبی میشم اگه چیزی که مال منه رو بهم ۲۴ سال دیر تر بدن) پدر سونیک برقی که در چشمانش بود مانند ستاره ای درآسمان منفجر شد و با تمنا گفت(ب ب بلک خواهش میکنم ،اگه منو درک میکنی پس بزار تا روز تولدش کنارم باشه من جز اون کسی رو ندارم )
حالت سونیک کمی شکاک شد ، شکاک و کنجکاو ، گیج شده بود ، این همه تشکیلات و بادیگارد و بعد التماس پدرش از کسی به اسم بلک ، و اصلا چرا سونیک باید بره ؟ اخه سونیک کاری نکرده ، غیر از اذیت کردن پیرمردای فرسوده ی محله یا اشتباهی ترکوندن توپ نوجوونای کوچه بغلی..
سونیک هرچی فکر کرد نفهمید که کدوم شیطنتش ممکنه چنین نتیجه ی جدی داشته باشه... شاید زدن زنگ همسایه ها و فرار کردن فکر خوبی نبود ... شاید بالاخره این همه اذیت کردنش یکم دردسر ایجاد کرده بود
منتظر پارت بعد باشید
- ۱.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط