دبیرستانمخفی
#دبیرستان_مخفی
پارت 3
هانا نفس عمیقی کشید، دستش را محکم روی درِ کمد گذاشت و با تمام قدرت آرام آن را هل داد. در باز شد و تاریکی سرد و سنگینی مثل موجی ناگهانی به داخل کلاس هجوم آورد. اما این تاریکی فقط نبود؛ بیشتر شبیه دروازهای بود به جایی که قوانین این دنیا دیگر حکمفرما نبودند.
قدم به درون گذاشت و پاهایش آرام روی زمین سرد خورد. چراغهای کمنور و رنگپریدهای فضا را روشن میکردند. صدای خفیف حرف زدن به گوش میرسید. هانا خود را پنهان کرد پشت یکی از ستونها و به سمت صداها خم شد.
سه نفر آنجا بودند، سرشان به هم نزدیک و چشمهایشان بر روی هانا متمرکز بود، بدون اینکه او متوجه شود.
«شنیدی چی شد؟ اون دختر تازهوارد... کیم هانا؟»
یکی از آنها گفت، صدایش پر از تعجب و کمی نگرانی بود.
«آره، به نظر میرسه جونگکوک خیلی روی این یکی حساسه. حتی تهیونگ هم ظاهراً دنبالش بوده.»
دومی اضافه کرد و نگاهی به سمت در تاریک انداخت.
هانا قلبش شروع به تند زدن کرد. ناگهان پشت سرش صدای قدمی بلند شد.
«تو اینجا چیکار میکنی، هانا؟»
صدایی نرم و عمیق آمد.
هانا برگشت و با چشمان متعجبش کسی را دید که هرگز انتظارش را نداشت: لئو.
با موهای سیاه و نگاهی نافذ، ایستاده بود و آرام لبخند میزد.
قبل از اینکه چیزی بگوید، دو سایه دیگر از گوشهای تاریکتر ظاهر شدند:
جونگکوک با همان نگاه سرد و بیروحش، و در کنار او، تهیونگ با چهرهای آرام و سرد.
هانا احساس کرد قلبش بین ترس و کنجکاوی گیر کرده است.
لئو دستش را به سمت هانا دراز کرد. «وقتشه بری پیش رئیس. منتظرتونه.»
همینطور که هانا به دنبال او حرکت میکرد، در انتهای راهرو، در بزرگی با علامتی خاص دیده میشد که به وضوح نوشته بود:
«اتاق رئیس»
هانا نفس عمیق کشید و در زد.
صدایی از داخل آمد:
«وارد شو، کیم هانا.»
ادامه دارد...
پارت 3
هانا نفس عمیقی کشید، دستش را محکم روی درِ کمد گذاشت و با تمام قدرت آرام آن را هل داد. در باز شد و تاریکی سرد و سنگینی مثل موجی ناگهانی به داخل کلاس هجوم آورد. اما این تاریکی فقط نبود؛ بیشتر شبیه دروازهای بود به جایی که قوانین این دنیا دیگر حکمفرما نبودند.
قدم به درون گذاشت و پاهایش آرام روی زمین سرد خورد. چراغهای کمنور و رنگپریدهای فضا را روشن میکردند. صدای خفیف حرف زدن به گوش میرسید. هانا خود را پنهان کرد پشت یکی از ستونها و به سمت صداها خم شد.
سه نفر آنجا بودند، سرشان به هم نزدیک و چشمهایشان بر روی هانا متمرکز بود، بدون اینکه او متوجه شود.
«شنیدی چی شد؟ اون دختر تازهوارد... کیم هانا؟»
یکی از آنها گفت، صدایش پر از تعجب و کمی نگرانی بود.
«آره، به نظر میرسه جونگکوک خیلی روی این یکی حساسه. حتی تهیونگ هم ظاهراً دنبالش بوده.»
دومی اضافه کرد و نگاهی به سمت در تاریک انداخت.
هانا قلبش شروع به تند زدن کرد. ناگهان پشت سرش صدای قدمی بلند شد.
«تو اینجا چیکار میکنی، هانا؟»
صدایی نرم و عمیق آمد.
هانا برگشت و با چشمان متعجبش کسی را دید که هرگز انتظارش را نداشت: لئو.
با موهای سیاه و نگاهی نافذ، ایستاده بود و آرام لبخند میزد.
قبل از اینکه چیزی بگوید، دو سایه دیگر از گوشهای تاریکتر ظاهر شدند:
جونگکوک با همان نگاه سرد و بیروحش، و در کنار او، تهیونگ با چهرهای آرام و سرد.
هانا احساس کرد قلبش بین ترس و کنجکاوی گیر کرده است.
لئو دستش را به سمت هانا دراز کرد. «وقتشه بری پیش رئیس. منتظرتونه.»
همینطور که هانا به دنبال او حرکت میکرد، در انتهای راهرو، در بزرگی با علامتی خاص دیده میشد که به وضوح نوشته بود:
«اتاق رئیس»
هانا نفس عمیق کشید و در زد.
صدایی از داخل آمد:
«وارد شو، کیم هانا.»
ادامه دارد...
- ۳.۳k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط