{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دبیرستانمخفیمن

#دبیرستان_مخفی_من

پارت 5

باران آرام آرام شروع به باریدن کرد. هانا روی نیمکت اتوبوس نشسته بود، نگاهش خیره به پنجره و قطرات باران که به آرامی روی شیشه می‌ریختند.

ذهنش پر بود از سوالات و فکر به پدر گمشده‌اش. چطور ممکن بود او عضوی از سازمانی مخفی باشد؟ و چرا هیچ‌کس چیزی به او نگفته بود؟

وقتی به خانه رسید، تنها صدای باران بود که توی کوچه‌های تاریک می‌پیچید. هانا به اتاقش رفت و چشم‌هایش به عکس قدیمی پدرش افتاد.
دستش لرزید، اما قلبش می‌خواست حقیقت را بداند.

در همین لحظه، تلفنش زنگ خورد.

شماره‌ی کوک روی صفحه ظاهر شد.

هانا با تردید جواب داد: «الو؟»

صدای کوک آرام اما جدی بود: «هانا، نمی‌تونم بزارم این مسیر تنهایی ادامه پیدا کنه. باید بیای مدرسه. بارون داره می‌باره، اما منتظرت می‌مونم.»

هانا بدون اینکه بداند چرا، لباس پوشید و زیر باران به سمت مدرسه رفت.

وقتی رسید، کوک کنار در ایستاده بود، چهره‌اش جدی و کمی نگران.

کوک: «می‌دونم الان همه چیز برات سخت و گیج‌کننده‌ست. اما من می‌تونم کمکت کنم، می‌تونم تو رو از اینجا ببرم... به یه جای بهتر، یه کشور دیگه.»

هانا نگاهش را پایین انداخت، قلبش تند می‌زد: «ولی... من می‌ترسم. نمی‌دونم می‌خوام برم یا نه.»

کوک دستش را گرفت: «نترس. من اینجا هستم. فقط بهم اعتماد کن.»

هانا نفس عمیقی کشید و وقتی به چهره‌ی کوک نگاه کرد، تصمیمی در دلش شکل گرفت.

کوک ادامه داد: «اما یه چیزی هست که باید بدونی. وقتی با ما هستی، دیگه به گذشته‌ات برنمی‌گردی. تو داری وارد دنیای مافیا می‌شی...»

هانا با چشمانی پر از اشک گفت: «حالا... من کیم هانا نیستم؟ من... مافیا هستم؟»

کوک لبخند زد: «تو قراره قوی‌ترین‌شون باشی.»

باران همچنان می‌بارید و هانا قدم در راهی گذاشت که هرگز تصورش را هم نمی‌کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

jungkook♡ ㅤ   ❍ㅤ     ⎙ㅤ     ⌲ˡᶦᵏᵉ  ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ    ˢᵃᵛᵉ     ˢʰᵃʳᵉ

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۶صبح زود بود و باران هنوز آرام روی پنج...

#دبیرستان_مخفی_من پارت 4در با صدای آرامی باز شد. نور کمی از ...

#دبیرستان_مخفیپارت 3هانا نفس عمیقی کشید، دستش را محکم روی در...

#دبیرستان_مخفی_منپارت 5باران آرام آرام شروع به باریدن کرد. ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط