{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁷]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁷]

*ا/ت ویو*

بعد از پانسمان کردن دستش، مدتی همونجا نشستیم و با هم صحبت کردیم. بعد از حدودا دو ساعت، بالاخره وقت این جلسه‌اش تموم شد. در حالی که از روی صندلی بلند شد تا از اتاق بیرون بره، گفتم.

+خب پس... آقای کیم... فردا ساعت ۸ برای جلسه دوم حاضر باشید...
-حتما بانو!

از اینکه بهم اسم مستعار میداد حس عجیبی میگرفتم و همین باعث میشد گونه‌هام به رنگ قرمز کمرنگ تغییر کنه. بهش نگاه کردم که به سمت در رفت و دستش رو روی دستگیره گذاشت و بازش کرد. یه قدم به بیرون گذاشت و قبل از اینکه در رو ببنده برگشت سمتم، دو تا از انگشتای دست راستش رو بالا برد و کنار سرش گذاشت، مثل جنتلمنا و بعد انگشتاش رو به سمت بالا برد. (هارو: منظورم خدافظی کردن بود... نمیدونم منظورم رو خوب رسوندم یا نه.)
بالاخره از اتاق بیرون رفت. با اینکه فقط دو ساعت از آشناییمون میگذشت، حس عجیبی نسبت بهش داشتم، عههه ا/ت بس کن... چی داری میگی واسه خودت؟ اونم فقط یه بیمار رهگذره دیگست که بعد از ۱۰ جلسه درمان، میره و دیگه پشت سرش رو نگاه نمیکنه، چرا باید بهش دل ببندم؟ من چه احمقیم؟
هعیی ولش کن، باید منتظر بیمار بعدی بمونم. از روی صندلی بلند شدم و به سمت صندلی خودم که پشت میز بود و رفتم و روی اون نشستم. به عقب لم دادم و در حالی که دستام رو پشت سرم قلاب کردم، چشمام رو بستم و سعی کردم یکم استراحت کنم که با باز شدن ناگهانی در به خودم اومدم، اونقد در محکم باز شد که باعث شد از ترس چشمام رو سریع باز کنم و با چهره‌ی نگران دا یون مواجه بشم.

&ا/تتتتت؟
+چیشده؟
&حالت خوبه؟
+دا یون! یه بار ازم پرسیدی گفتم خوبم... دوباره چرا داری میپرسی؟ میشی بهم بگی چت شده؟
&هیچی... فقط نگرانتم... میدونی احساس بدی دارم...
+چرا نگرانمی‌‌؟ اتفاقی نیوفتاده که...
&آره میدونم خب‌... هیچی ولش کن مهم نیست...
+مطمئنی؟ رفتارت که اینا رو نمیگه...
&ولش کن... فک کنم... زده به سرم... چیزی نیست... من... دیگه برم... تا چند دقیقه دیگه یه بیمار میاد... آخ که نمیدونی چقد رو مخه... دلم میخواد بزنمش...

با به یاد آوردن بی صبر بودنش خندیدم، با لج از اتاق بیرون رفت و در رو با صدای محکمی بست که این کارش مساوی شد با بلندتر شدن خندم.

*تهیونگ ویو*

"آخ که نمیدونی چقد دلم میخواد اون گردن سفید و کوچولوش رو با همین دستای خودم بشکونم..."
"اخخخخ هیون... میشه خفه شی؟
"آخ که نمیدونی چقد دلم برای زجر دادن یه نفر تنگ شده جیوون."
"هیون خفه"
"معلوم که نمیدونی جیوون... چون تو همیشه یه آدم مهربون و ضعیف بودی و لذت پاشیدن خون روی صورتت رو نمیدونی..."
اصن هردوتون خفه شید... عوضیای احمق... الان فقط دلم میخواد اتفاقایی که افتاد رو توی ذهنم مرور کنم. در حالی که از اون مرکز کوفتی خارج شدم و توی خیابون راه رفتم، سعی کردم اون اتفاقایی که افتاد رو به یاد بیارم. بازم مثل دیشب، مردم از دستم فرار کردن و دوباره خیابون رو خالی کردن.
"آخ که قدم زدن توی خیابون خالی چه حالی میده."
خفه شو هیون. (هارو: امیدوارم متوجه شده باشید که وقتی یه حرف هایی رو بین این " مینویسم یعنی هیون و جیوون دارن حرف میزنن و هیون همون اهریمن درون تهیونگه و جیوون فرشته‌ی درونشه و امیدوارم از این خوشتون بیاد.)
در حالی که به سمت عمارتم حرکت کردم، توی ذهنم چهره‌ی ا/ت رو ترسیم کردم. اون چشمای گرد و قهوه‌ایش که وقتی نور خورشید از پنجره به چشماش برخورد میکرد و اون مردمک هاش رو به حاله‌ای از طلایی روشن در میاورد. اون بینی کوچیک و با نمکش، اون لب های صورتی و قلوه‌ایش که دلم میخواست ساعت ها ببوس- عهههه خفه شووو!
بالاخره بعد از مدتی با این فکر ها به عمارتم رسیدم. کلیدم رو از توی جیبم در آوردم و در رو باز کردم و با دیدن صحنه‌ی رو به روم چشمام گشاد شد و از عصبانیت غریدم.
شوگا (قاتل شخصی تهیونگ) که روی کاناپه خوابیده و بود و طوری لبخند میز که انگار داشت خواب هفت پادشاه رو میدید. جونگکوک (رفیق تهیونگ و همچنین دست راستش) که روی مبل لم داده بود و داشت بیست و پنجمین شیرموز رو با چشمای بسته و طوری با لذت میخورد که انگار لذیذترین چیز دنیا رو خورده، بعد از خوردنش پاکتش رو روی میز رو به روش مینداخت. جیمین (هکر شخصی تهیونگ) که داشت نامجون (بادیگارد شخصی تهیونگ و همچنین لیدر بقیه‌ی بادیگارد های عمارت) رو بخاطر شکوندن هدفونش سرزنش میکرد و در آخر جین (راننده شخصی تهیونگ که دست فرمونش🤌🤌🤌) که آیینه قدی توی اتاقم رو برداشته بود و توی آشپزخونه وایستاده بود و به خودش طوری نگاه میکرد که انگار جذاب ترین مرد جهان رو دیده. (هارو: منظورت از انگار چیه آقای کیم؟ مرد به این جذابی!)

واقعا بخاطر دیر گذاشتن متاسفم...
بدرود🫡
دیدگاه ها (۳۶)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁸]*تهیونگ ویو*دستام رو کنارم مشت کردم ...

یه فالو به بشه کوچولوم نمیرسه؟🥺رمانش حرف نداره... به هر حال ...

چطوری زیبا؟✨️یعنی میگی که نمیخوای نینا رو فالو کنی و رمان‌ها...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁶]*ا/ت ویو*در حالی که داشتم سعی میکردم...

...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط